واژههای فارسی با حرف ب
۱۱٬۷۵۰ واژه — صفحهی ۲۸ از ۴۷
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- به اندازه یک پاروshovelful
- به اندازه یک پاکت پرbagful
- به اندازه یک پیپpipeful
- به اندازه یک چمچهscoop
- به اندازه یک چپقpipeful
- به اندازه یک کاسهbowl
- به اندازه یک کامیونtruckload
- به اندازه یک کامیون پرcarload
- به اندازه یک کیسه ی پرbagful
- به اندازه یک گیلاس کوچکpony
- به اندازه یکی کیسهsackful
- به اندیشه چیزی افتادنthink
- به انضمامincluding
- به اهتزاز آوردنfly
- به اهتزاز درآمدنwave
- به اهتزاز درآوردنswitch, wave
- به اهتزاز درآوردن شمشیرbrandish, flourish
- به اوhim
- به اوج خود رسیدنflower
- به اوج رساندنconsummate, culminate, heighten
- به اوج رسیدنbloom, crest, culminate, climax, flourish, crown, heighten
- به اکراهreluctantly, underduress
- به ایستایش رسیدنdeadlock
- به این در وآن در زدنrat race
- به این زودیso soon
- به این سندhereto
- به این سوhither
- به این محلhere
- به این و آن متوسل شدنbum
- به این-this
- به اینجاhither
- به باد استهزا گرفتنrally
- به باد انتقاد گرفتنbombard, damn, tilt, trash
- به باد تمسخر گرفتنderide
- به باد ناسزا گرفتنinveigh
- به باد پرسش گرفتنbombard
- به باد کتک گرفتنlather
- به بادفنادادنto annihilate, to dissipate
- به بار آوردنbring, cause, result, spell, yield
- به بار آوردن محصول نتیجهyield
- به بار آوردن نتیجهyield
- به باریکی موhairbreadth
- به بازار بردنmarket
- به بازی نگرفتنto take no account of
- به بازی گرفتنdally, flirt, play, tease, trifle
- به بازی گماشتنplay
- به بالاskywards, up, upward, upwards
- به بالاترین سطح رساندنmaximize
- به بخت و طالع واگذار کردنhazard
- به بخش خصوصی سپردنdenationalize
- به بدترین وجهworst
- به بدیbadly, mis-, rottenly
- به برق زدنplug
- به بستر بردنbed
- به بطالت گذراندنconsume, dally, idle, laze, lounge
- به بعدonward, up, upward
- به بعد موکول سازیrespite, suspension
- به بعد موکول کردنcall, delay, pigeonhole, postpone, shelve, stay, waive
- به بلندیhigh
- به بلندی زانوknee-high
- به بن بست رسیدنdeadlock
- به بندگی درآوردنenslave
- به بهwell done!, goody, whoopee, how good!, bravo!, wow!, well, excellent!, yippee
- به بهانهunder the pretext of
- به بهایworth
- به بهترین وجهin the best manner
- به بهره گذاشتنto put out to interest
- به بویه مهار بستنmoor
- به بی تفاوتیnonchalantly
- به بی خیالیnonchalantly
- به بیان دقیق ترrather
- به بیان دیگر گفتنparaphrase
- به بیان دیگرنوشتنparaphrase
- به بیان منصفانه ترrather
- به بیراهه هدایت کردنdebauch
- به بیرونout-
- به بیرون فرستادنemit
- به بیشترین درجهfull-scale, worst
- به بیگاری گرفتنdetail
- به تاج و تخت رسیدنascend
- به تاخیر انداختنdefer, delay, hinder, impede, prorogue, stall
- به تاریخ گذشته نوشتنantedate
- به تازگیrecently
- به تته پته افتادنflounder
- به تحصیل واداشتنschool
- به تخم نشستنseed
- به تخم نشستهseedy
- به تخمم!bollocks
- به تدریجgradually
- به تدریج فراخ شدنbell
- به تدریج ناپدید شدنmelt
- به تدریجی کهas and when
- به ترتیبrespectively, sequential
- به ترتیب الفباalphabetically
- به ترتیب معینly
- به ترنم درآمدنsing
- به تساویalike
- به تشنگیthirstily
- به تصور اینکهthinking or supposing that
- به تصویب رساندنratify
- به تعلیق در آوردنsuspend
- به تعویق انداختنcontinue, linger, pigeonhole, postpone, suspend, waive
- به تعویق انداختن مجازاتreprieve
- به تعویق اندازیpostponement
- به تفصیلin detail
- به تفصیل بحث کردنexpatiate
- به تفصیل شرح دادنamplify
- به تفصیل نگاشتنexpatiate
- به تق تق انداختنclick
- به تقریبabout
- به تقلا درآ وردنstrain
- به تقلا درآمدنstrain
- به تقلید ازafter
- به تلاطم درآوردنvex
- به تلق تلق در آوردنclatter
- به تلق و تولوق انداختنrattle
- به تله افتادنmesh
- به تله انداختنensnare, entrap, mesh
- به تله اندازیentrapment
- به تلوتلو خوردن انداختنstagger, teeter
- به تمام معناdownright
- به تمام معنیdyed-in-the-wool, full-fledged, par excellence, perfect, proper, thorough
- به تمامیall-fired
- به تن کردن جامهdon
- به تناسبproportionately, proportionally
- به تناوبalternately, intermittently
- به تندیquick
- به تنهاییalone
- به تنگ آمدنto be desperate, to be pestered, to be harassed, to be annoyed, to be at the end of one's rope
- به تنگ آوردنto harass, to make desperate, to harry, to hector, to annoy excessively, to make tired, to make weary
- به تنگ آوردن مداومharry
- به ته بردنswamp
- به توافق رسیدنagree, bargain, close, negotiate
- به توان دوم رساندنsquare
- به توان سه رساندنcube
- به توان چهارquadruplicate
- به توحش کشاندنbarbarize
- به تور زدنnet
- به تور زده شدهnetting
- به توپ بستنbombard, cannonade
- به توپ مسلح بودنmount
- به تکه های ریزminutely
- به ثبت رساندنincorporate, register
- به ثبت رساندن در خواستfile
- به ثبت رساندن شکایتfile
- به ثبت رسیدهpatent
- به ثبت رسیده به طور رسمیincorporated
- به ثبت رسیده و انحصاریpatent
- به ثبت نرسیدهunrecorded
- به ثبوت رساندنconfirm, verify, establish
- به ثبوت رساندن اصالت چیزیauthenticate
- به ثبوت رساندن رسمestablish
- به ثبوت رساندن شهرت نظریهestablish
- به ثبوت رسانیconfirmation
- به ثبوت رسیدهconfirmed
- به ثمر رساندنfructify
- به ثمررسیfructification
- به جاapropos, onside, legitimate
- به جا آوردنplace
- به جا ماندنremain
- به جا گذاشتنdeposit
- به جا گذاشتن از خودleave
- به جاماندنsurvive
- به جاماندهremainder
- به جان خودمupon my life
- به جانشینی خود برگزیدنdepute
- به جاه و مقام رساندنelevate
- به جایinstead of, in place of, in lieu of, in behalf of
- به جای خودattention
- به جای والدینin loco parentis
- به جای چیزی بودنrepresent
- به جای چیزی دیگر گرفتنtake
- به جای کسی دیگر گرفتنtake
- به جای کسی رفتنsubstitute
- به جایی ریختنmob
- به جایی نرسیدنdrop, misfire
- به جریان انداختن در دستگاهrecycle
- به جزbarring, beside, but, except, other, saving, unless
- به جفت گیری آوردنbreed
- به جلوahead, along, forward, onward
- به جلو راندنboost, drive, hunch
- به جنب و جوش افتادنbundle
- به جنب و جوش در آوردنstimulate
- به جنبش آوردنdrive
- به جنگ ادبی افزودنanthologize
- به جنگ انداختنfight
- به جهاتیfor certain reasons
- به جهتfor, to
- به جهش درآوردنleap, spring
- به جهنم!heck
- به جواهر آراستنbejewel
- به جورهای مختلفrandom
- به جوش و خروش آمدنeffervesce, ferment, heat
- به جوش و خروش آوردنinflame
- به جیب زدنappropriate, embezzle, peculate, pocket, swindle
- به جیب زنیembezzlement
- به جیرینگ جیرینگ درآوردنtinkle
- به حال اول برگرداندنreconstitute
- به حال تهوع درآوردنturn
- به حال خود رها شدهuncared-for
- به حال خود گذاریlaissez faire
- به حال زار درآوردنdesolate
- به حال کمال رسانیoptimization
- به حالت اول برگرداندنundo
- به حالت تعلیق درآمدنsuspend
- به حالت دلخواه در آوردنcondition
- به حالت مانستگی درآمدنpupate
- به حالت نوچگی درآمدنpupate
- به حالت پیشین بازگشتنretrogress
- به حالت پیشین درآوردنunmake
- به حبه های مکعب تبدیل کردنcube
- به حد اشباعto satiety, fully
- به حد اعلی رسیدنpeak
- به حد افراطinordinately
- به حد امکانas far as possible
- به حد اکثرfurthest
- به حد متوسطmiddling
- به حد وافرabundantly, plentifully, bounteously
- به حد وفورplentifully, profusely
- به حد وفور وجود داشتنflow
- به حد کفافacceptable
- به حد کفایتenough
- به حد کمال رساندنoptimize
- به حداقل رساندنminimize
- به حداکثرfull-scale
- به حداکثر درجه اشباع رساندنsupersaturate
- به حداکثر رساندنmaximize
- به حداکثر رسانیmaximization
- به حرف درنیامدنیwordless
- به حرکت در آمدن با آبdrift
- به حرکت در آوردنwag
- به حرکت در آوردن بر سطح آبwaft
- به حرکت در آوردن برچیزیpass
- به حرکت در آوردن در هواwaft
- به حرکت درآمدنroll
- به حرکت درآمدن با بادdrift
- به حرکت درآوردنactuate, animate, drive, mobilize, roll, shoot
- به حساب آمدنinclude, number
- به حساب آمدهincluded, inclusive
- به حساب آوردنto take into account
- به حساب بدهکار کسی گذاشتنdebit
- به حساب خودمon my own account
- به حساب در نیامدهunconsidered
- به حساب نیاوردنdiscount, eliminate
- به حساب گذاشتنtally
- به حساب گذاشتن چکdeposit
- به حساب گذاشتنی در بانکbankable
- به حقjust, justified, rightful, true
- به حق جلوه دادنvindication
- به حق دانستنto justify, to consider rightful