واژههای انگلیسی با حرف G
۴٬۰۲۷ واژه — صفحهی ۷ از ۱۷
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- gimlet-eyedتیزبین، با نگاه نافذ
- gimmalنوعی حلقه انگشتر، مفصل، لولا، ساختهشده از حلقههای تودرتو، متشکل از قطعات مرتبط
- gimmeبه من بده (شکل محاورهای «give me»)
- gimmickحقه، ترفند (برای جلب توجه یا فروش بیشتر)
- gimmickryحقهبازی، استفادهی زیاد از ترفند
- gimmie(در بازی گلف) پذیرش پات (putt) حریف
- gimpلنگیدن، راه رفتن با لنگی
- gimpingگیپور
- ginجین (نوشیدنی الکلی)
- gin millمیخانهی ارزانقیمت، بار (عامیانه)
- gin rummyجین رامی (بازی ورق دو نفره)
- ginaاسم خاص مؤنث
- gingerزنجبیل
- ginger aleنوشابه زنجبیلی (گازدار و بدون الکل)
- ginger beerنوشیدنی گازدار زنجبیلی (معمولاً بدون الکل)
- ginger catگربه نارنجی / گربه موی هویجی
- ginger hairموی هویجی، موی نارنجی-قرمز
- ginger teaچای زنجبیل
- gingerbreadکیک یا کلوچه زنجبیلی
- gingerbread houseخانه شیرینی زنجبیلی (ساختهشده از بیسکویت و خامه، مخصوص کریسمس)
- gingerbread manمرد زنجبیلی (بیسکویت زنجبیلی به شکل آدمک)
- gingerlyبا احتیاط، آرومآروم، بادقت
- gingersnapبیسکویت ترد زنجبیلی
- gingeryبا طعم یا بوی زنجبیل
- ginghamپارچهی چهارخانهی پنبهای
- gingiliکنجد
- gingivaلثه (اصطلاح پزشکی)
- gingive-پیشوند: لثه، لثهای، گوشتارهای [gingivitis]
- gingivitisالتهاب لثه
- gingko( ginkgo ) (گیاهشناسی) ژنگو، شجرالمعبد، درخت چهل سکه
- ginieاسم خاص مؤنث (مخفف: Virginia)
- ginkآدم احمق یا بیعرضه (عامیانه، قدیمی)
- ginkgoدرخت جینکگو (درختی کهنسال از چین)
- ginner(آمریکا) متصدی دستگاه جین (دستگاه پنبهپاککنی)
- ginnie mae(آمریکا) مخفف: بنیاد دولتی رهن منزل، اوراق بهادار صادره از سوی این بنیاد
- ginormousخیلی بزرگ، غولآسا (عامیانه)
- ginsbergآلنگینزبرگ (شاعر آمریکایی)
- ginsengجینسنگ (گیاه دارویی رایج در طب سنتی)
- giocoso(دستور نواختن موسیقی کلاسیک) بهنحوی شاد و سبکدلانه بنوازید
- gipsyکولی (= gypsy)
- giraffeزرافه
- girandoleنوعی آتشبازی چرخنده، چرخ فلک
- girasol( girasole ) (معدن) عینالشمس، عینالهر، گل آفتابپرست
- girasole( girasol ) (معدن) عینالشمس، عینالهر، گل افتاب پرست
- giraudouxژان ژیرودو (نمایشنامهنویس و رماننویس فرانسوی)
- girdکمربند بستن، محکم بستن دور چیزی
- gird (up) one's loinsآماده شدن (برای کار سخت یا چالش بزرگ)
- girderتیرآهن، شاهتیر (عنصر اصلی سازه)
- girdleکمربند، کرست (پوشاک)
- girdlerکمربندساز، محاط (جانورشناسی) حشرهای که پوست درختان را بهطور کمربندی سوراخ میکند
- girgerbreadنان زنجبیلی، نوعی نان شیرینی که زنجبیل دارد
- girlدختر
- girl fridayدستیار زن چندمهارته، معاون زن لایق (کمی قدیمی)
- girl guideدختر پیشاهنگ (در بریتانیا)
- girl scoutدختر پیشاهنگ (در آمریکا)
- girlfriendدوستدختر
- girlhoodدوران دختری، دوران کودکی/نوجوانی (دختر)
- girlieدخترونه (صفت: مربوط به دختران یا دخترانه)
- girlishدخترانه، دختروار (رفتار یا ظاهر مخصوص دختران جوان)
- girls’ night outشبنشینی/دورهمی دخترانه
- girlyدخترانه، زنانه (به شیوهای کلیشهای)
- girnغریدن، اخم کردن، صورت خود را کج و معوج کردن، دندان قروچه کردن
- girondeعضو حزب ژیروندیست (در فرانسه)، ژیروند
- girondistحزب ژیروندیست فرانسه (1791-93 - هوادار اصول جمهوری بود)
- girtبا تنگ محکم کردن، محاصره کردن
- girthدور، محیط (بدن یا چیز ضخیم)
- gisarmeنوعی تبر جنگی، تبر زین
- gissingجرج گیسینگ (رماننویس انگلیسی)
- gistلب مطلب، جان کلام، چکیده اصلی
- gitternسهتار، گیتار
- giveدادن
- give (free) rein toآزادی عمل دادن به، مهار کسی/چیزی را رها کردن
- give (or bend) earتوجه (موافقتآمیز) کردن، گوش فرا دادن
- give (or care) a damnاصلاً اهمیت ندادن، توجه نکردن
- give (or donate) bloodخون اهدا کردن
- give (or get) a tumble(عامیانه) ذکر خیر کسی را کردن (یا مورد ذکر خیر قرار گرفتن)، مهربانی کردن
- give (or get) the bum's rush(امریکا - عامیانه) به زور اخراج کردن (یا شدن)
- give (or get) the business(آمریکا، عامیانه) با خشونت رفتار کردن، مورد شوخی خرکی قرار گرفتن یا قرار دادن
- give (or get) the go-byبیاعتنایی کردن، محل نگذاشتن
- give (or get) the mitten(قدیمی - عامیانه) دلدار خود را رد کردن (یا از سوی دلدار خود رد شدن)، ترک معشوق کردن
- give (or have) a free handاختیار تام دادن یا داشتن
- give (or lend) countenance (to something)حمایت کردن از چیزی، تأیید کردن
- give (or receive) oddsاوانس دادن یا گرفتن در مسابقه یا شرطبندی
- give (somebody or something) free rangeآزادی عمل کامل دادن، اختیار دادن
- give (somebody) heads upاز قبل خبر دادن، هشدار دادن
- give (someone) a bellتلفن زدن به کسی (بریتانیایی)
- give (someone) head(عامیانه - ناپسند) آلت جنسی دیگری را به دهان گرفتن
- give (someone) hellبه کسی سختگیری کردن، کسی رو اذیت کردن
- give (someone) pauseدچار تردید کردن، وادار به مکث کردن
- give (someone) the evil eyeچشم زدن، چشم بد انداختن
- give (the teacher) an essayمقاله را به معلم دادن
- give a book a bad reviewنقد منفی برای کتاب نوشتن
- give a cryفریاد زدن، جیغ کشیدن
- give a film a bad reviewنقد منفی برای فیلم نوشتن
- give a full apologyکامل عذرخواهی کردن، صمیمانه معذرتخواهی کردن
- give a gaspاز تعجب یا ترس نفس بریدن، آخ گفتن
- give a good account of oneselfخوب عمل کردن، خوب ظاهر شدن (در موقعیتی سخت)
- give a gradeنمره دادن
- give a groanناله کردن، آه کشیدن (از درد یا ناخوشایندی)
- give a haircutسلمانی کردن، اصلاح کردن
- give a laughخندیدن (یهدفعه، کوتاه)
- give a lectureسخنرانی کردن، کلاس درس دادن (رسمی)
- give a leg upکمک کردن (به پیشرفت)، دست کسی رو گرفتن
- give a loud cryفریاد بلند زدن
- give a performanceاجرا کردن، روی صحنه رفتن
- give a presentationارائه دادن، سخنرانی کردن
- give a reasonدلیل آوردن، توضیح دادن
- give a sighآه کشیدن
- give a straight answerجواب سرراست دادن، مستقیم جواب دادن
- give a talkسخنرانی کردن، صحبت کردن (جلوی جمع)
- give a wide berth toاز (کسی/چیزی) دوری کردن، فاصله گرفتن از
- give an account ofشرح دادن، گزارش دادن از
- give and takeانعطاف متقابل، مصالحه و سازش
- give awayبخشیدن، اهدا کردن
- give backکمک دادن، همکاری کردن، همبخشی کردن
- give bailوثیقه گذاشتن، ضمانت دادن (برای آزادی متهم)
- give birthزاییدن، به دنیا آوردن
- give chaseتعقیب کردن، دنبال کردن (با سرعت)
- give creditتقدیر کردن، قدردانی کردن
- give credit to۱. باور کردن، اعتقاد داشتن به (۲. ستودن، قدرشناسی کردن از)
- give custody toحضانت (فرزند) را به کسی سپردن
- give effect (to)اجرایی کردن، عملی کردن
- give evidenceشهادت دادن (در دادگاه)
- give feedbackبازخورد دادن، نظر دادن
- give forthساطع کردن، منتشر کردن (صدا، بو، نور)
- give glory toستایش کردن، حمد گفتن (خدا یا کسی)
- give groundعقبنشینی کردن، تسلیم شدن، سر فرود آوردن
- give hostages to fortuneچیزی را به خطر انداختن که برایت گرانبهاست (با عمل یا حرف)
- give inکوتاه آمدن، قبول کردن، رضایت دادن، تسلیم شدن، دست برداشتن، از موضع خود عقبنشینی کردن
- give in toتسلیم شدن در برابر، زیر بار رفتن
- give it the gun(آمریکا- عامیانه) روشن کردن (موتور و غیره)، سرعت گرفتن
- give it toبه کسی تشر زدن، حسابی تنبیه کردن (محاورهای)
- give it up forکف زدن برای کسی، آفرین گفتن به (برای تشویق)
- give it your best shotتمام تلاشت را بکن، نهایت سعیت را بکن
- give me fiveبزن قدش (برای جشن گرفتن موفقیت یا اتحاد)
- give mouth toبه زبان آوردن، بیان کردن
- give notice toاطلاع دادن به، اخطار دادن به
- give of oneselfاز خودت مایه گذاشتن، وقت و انرژی دادن
- give offمنتشر کردن، پخش کردن (بو، گرما، گاز و غیره)
- give off a smellبو دادن، بوی خاصی پخش کردن
- give offenseدلخور کردن، آزردن، رنجاندن
- give one credit forکسی را بابت چیزی ستودن؛ صفت یا تواناییای را به کسی نسبت دادن
- give or takeحدوداً، تقریباً (کمی بیشتر یا کمتر از مقدار گفتهشده)
- give outاعلام کردن، آشکار کردن
- give overواگذار کردن، سپردن (مسئولیت یا چیزی به کسی دیگر)
- give permissionاجازه دادن
- give place (to)جا دادن (به)، جای خود را به چیزی دادن؛ تحتالشعاع قرار گرفتن
- give priority (to)اولویت دادن (به)، در اولویت قرار دادن
- give repeated assurancesبارها و بارها اطمینان دادن
- give rise toبه وجود آوردن، موجب شدن، باعث شدن، منجر شدن، سبب شدن، ایجاد کردن
- give satisfactionرضایت دادن، خشنود کردن
- give shape to something (put something into shape)شکل دادن به چیزی، بیان کردن (ایده یا احساس)
- give somebody a piece of one's mindرک و راست چیزی رو به کسی گفتن، حرف دل رو زدن
- give somebody ideasبه کسی امید یا فکر (اشتباه) انداختن
- give somebody in chargeکسی رو تحویل پلیس دادن (بریتانیایی)
- give somebody the elbowکسی رو طرد کردن، به کسی پشت کردن
- give somebody the pipکسی رو اعصاب خرد کردن، کلافه کردن (بریتانیایی قدیمی)
- give someone (or something) the shakeقال گذاشتن، از شر کسی یا چیزی خلاص شدن
- give someone (or something) up as a bad jobاز کسی یا چیزی ناامید شدن، دل کندن
- give someone a big clapبرای کسی محکم دست زدن
- give someone a breakسخت نگرفتن، ارفاق کردن
- give someone a callبه کسی زنگ زدن
- give someone a clueبه کسی سرنخ دادن، راهنمایی کردن
- give someone a frightکسی رو ترسوندن، زهرهترک کردن
- give someone a good send-offبدرقه باشکوهی کردن
- give someone a handکمک کردن
- give someone a handle (to)دستاویز دادن به کسی، نقطهضعف نشان دادن
- give someone a heads upکسی را از قبل باخبر کردن، در جریان گذاشتن
- give someone a liftبه کسی سواری دادن (با ماشین)
- give someone a piece of one's mindکسی را بهشدت سرزنش کردن، دو کلام حرف حسابی زدن
- give someone a rap on (or over) the knuckleکسی را توبیخ یا مجازات (خفیف) کردن
- give someone a ringبه کسی زنگ زدن، تلفن زدن
- give someone a tinkle(انگلیس - عامیانه) تلفن زدن (به کسی)
- give someone a warm welcomeاز کسی گرم و صمیمانه استقبال کردن
- give someone adviceبه کسی مشاوره دادن، نصیحت کردن
- give someone awayراز یا هویت کسی را فاش کردن (ناخواسته)
- give someone enough ropeبه کسی آزادی عمل دادن تا خودش اشتباه کند (و گرفتار شود)
- give someone gammonکسی را سرگرم کردن درحالیکه نفر دیگر جیب او را میزند.
- give someone his dueاز کسی قدردانی کردن، حق کسی را ادا کردن
- give someone instructionsبه کسی دستورالعمل دادن، راهنمایی کردن
- give someone pleasureبه کسی لذت بخشیدن، خوشحال کردن
- give someone plenty of ropeآزادی عمل زیاد دادن به کسی
- give someone the benefit of the doubtباوجود شک، به کسی اعتماد کردن
- give someone the eyeبا چشم به کسی علامت دادن یا دعوت کردن (عامیانه)
- give someone the needleاذیت کردن، سیخونک زدن (عامیانه)
- give someone the shaftگول زدن، سر کسی کلاه گذاشتن (عامیانه)
- give someone the slipاز دست کسی فرار کردن، جیم شدن
- give someone the worksکشتن یا بلا به سر کسی آوردن (عامیانه امریکایی)
- give someone the worst of itشکست دادن، در بدترین وضع قرار دادن
- give someone your wordبه کسی قول دادن
- give something awayچیزی را مجاناً دادن یا هدیه کردن
- give something some thoughtدر مورد چیزی فکر کردن، به چیزی اندیشیدن
- give somone the fingerبا انگشت وسط به کسی فحش دادن (عامیانه، ناخوشایند)
- give suck (to)(قدیمی) شیردادن (به)
- give the bootاخراج کردن، با تیپا بیرون کردن
- give the cold shoulderسرد برخورد کردن، نادیده گرفتن
- give the devil his dueحق همه را دادن (حتی دشمن یا بد را)
- give the go-aheadاجازه دادن، موافقت کردن (برای شروع چیزی)
- give the impressionچنین به نظر رسیدن، وانمود کردن (که چیزی درست است)
- give the lie toدروغ بودن چیزی را ثابت کردن، رد کردن (ادعایی را)
- give to understand (or believe)فهماندن، حالی کردن (بهطور غیرمستقیم)
- give upدست کشیدن، تسلیم شدن
- give up hopeناامید شدن، امید خود را از دست دادن
- give up onقطع امید کردن از کسی یا چیزی، دست برداشتن از
- give up the ghostمردن، جان سپردن، از دنیا رفتن
- give utterance toبیان کردن، بر زبان آوردن (احساس یا فکری را)
- give vent to your frustrationدقدلی خالی کردن، ناراحتی یا عصبانیت را ابراز کردن
- give warningهشدار دادن، اخطار کردن
- give wayراه دادن، اجازه عبور دادن (ترافیک)
- give way toراه باز کردن، کنار کشیدن (برای دیگری)
- give wing(s) toبال و پر دادن به، به پرواز در آوردن (رویا، احساس، یا ایدهای را)
- give your blessingموافقت کردن، تایید کردن، رضایت دادن (به چیزی)
- give your right arm for somethingخیلی مشتاق چیزی بودن، هر کاری برای به دست آوردن آن انجام دادن
- give yourself upتسلیم شدن، خود را تحویل دادن
- give-and-takeبدهبستان، درک و سازش، تبادل (نظر)
- giveawayاشانتیون، هدیه رایگان (که به مشتری داده میشود)
- giveaway chessشطرنج گیواِوی (نوعی شطرنج غیرمعمول که در آن برنده کسی است که زودتر همهی مهرههایش را از دست بدهد)
- givebackامتیازدهی متقابل (کارگر و کارفرما)
- givenشکل سوم فعل give (دادهشده)
- given nameاسم کوچک، نام خودِ شخص (نه فامیلی)
- given toعادت داشتن به، علاقه داشتن به
- giverدهنده، کسی که میدهد
- givingکمک مالی به خیریه، بخشش
- gizmoوسیله یا ابزار کوچک (معمولاً اسمش یادت نیست)
- gizzardسنگدان (بخشی از دستگاه گوارش پرندگان)
- gkیونان
- glمخفف issue general (آمریکا) پیشنیازهای ارتش، تدارکات ارتش، سرباز
- glabellaبرآمدگی پیشانی میان دو ابرو
- glabrateبیمو، طاس، کچل، بیپشم، بیکرک، بدونپرز
- glabrescentگیاهی که در جوانی کرکدار و در بلوغ بدون کرک و صاف میشود، صاف و بیمو، طاس
- glabrousبیمو، صاف، بیکرک، طاس، بدون پرز، بدون پشم
- glacialمربوط به یخچال طبیعی
- glacial epochدوران یخبندان، آخرین دورهی یخبندان (پلیستوسن - طی آن بخش بزرگی از نیمکره شمالی پوشیده از یخ بود)، یخ دوران
- glacialistدانشمند یخرودشناس، یخرفتشناس
- glaciateیخ بستن، منجمد شدن، منجمد کردن، یخ زدن، با برف یا یخ پوشاندن
- glaciationیخ بستن، انجماد
- glacierیخچال طبیعی (توده یخ بزرگ)
- glacier millتنورهی یخرود، تنورهی یخ پهنه، چاه یخساز
- glacier national parkنام یکی از پارکهای ملی آمریکا (در شمال ایالت مونتانا - 4040 کیلومتر مربع)
- glacier snoutیخچالپوز، دماغهی یخرود
- glacio-پیشوند: یخرودی، یخساری، وابسته به یخرود، توچالی
- glaciologyعلمی که درباره تجمع برف و یخ و انجماد در دورههای یخبندان بحث میکند ، برفرودشناسی، یخبندانشناسی
- glacisسرازیری ملایم، شیب، حصار یا مانع محافظ
- glacéشکریشده، پوشیده از شکر (میوه یا آجیل)
- gladخوشحال، خوشنود
- glad handخوشامدگویی گرم و صمیمانه (معمولاً با دست دادن مشتاقانه)
- glad ragsلباس شیک و تمیز (برای مهمانی یا مناسبت خاص)
- glad to see the back ofاز رفتن کسی/چیزی خوشحال شدن، از شر کسی/چیزی خلاص شدن
- gladdenخوشحال کردن، شاد کردن، خرسند کردن
- gladeزمین چمن یا فضای باز در دل جنگل