واژههای انگلیسی با حرف G
۴٬۰۲۷ واژه — صفحهی ۱۰ از ۱۷
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- go through one's pacesمهارت یا توانایی خود را نشان دادن
- go through the motionsاز روی عادت یا اجبار کاری کردن بدون اشتیاق، رفع تکلیف کردن
- go through the roofبسیار خشمگین شدن، از کوره در رفتن
- go through withبه انجام رساندن، عملی کردن (علیرغم سختی یا تردید)
- go toپشتیبانی کردن
- go to a lectureبه سخنرانی رفتن
- go to aerobicsبه کلاس ایروبیک رفتن
- go to any lengthهر کاری لازم باشه انجام دادن، از هیچ اقدامی دریغ نکردن
- go to any troubleبه زحمت افتادن (برای کسی)
- go to bat forاز کسی دفاع کردن، طرف کسی رو گرفتن
- go to bedبه رختخواب رفتن
- go to bed withبا کسی رابطه جنسی داشتن
- go to college, school, universityبه مدرسه رفتن، به دانشگاه رفتن، در دانشگاه تحصیل کردن، درس خواندن در مدرسه
- go to confessionبه اعتراف رفتن (در کلیسای کاتولیک)
- go to courtبه دادگاه رفتن، دادخواهی کردن
- go to earthپنهان شدن، قایم شدن (بریتانیایی)
- go to groundپنهان شدن، کنارهگیری کردن
- go to judoبه جودو رفتن
- go to karateبه کاراته رفتن
- go to lawبه دادگاه مراجعه کردن، دعوی حقوقی اقامه کردن
- go to one's headمغرور کردن (کسی را)، گُر گرفتن از غرور (مجازی)
- go to piecesاز هم پاشیدن، تکهتکه شدن
- go to potخراب شدن، رو به زوال رفتن، از رونق افتادن
- go to pressزیر چاپ رفتن، به چاپخانه سپرده شدن
- go to rack and ruinکاملاً ویران شدن، به فلاکت و نابودی کشیده شدن
- go to seaملوان شدن، به دریا رفتن (برای کار دریانوردی)
- go to showنشان دادن، اثبات کردن (معمولاً در قالب «it just goes to show»)
- go to smashکاملاً نابود شدن، تباه شدن
- go to the badبد شدن، فاسد شدن، تباه شدن (اخلاقی)
- go to the bathroomدستشویی رفتن (آمریکایی، کنایی)
- go to the block1- اعدام شدن (از طریق قطع سر) 2- حراج کردن، به حراج گذاشتن
- go to the countryپارلمان را منحل کرده انتخابات زودهنگام برگزار کردن (بریتانیا، سیاسی)
- go to the devilگمراه و فاسد شدن
- go to the dogsخراب شدن، به گند کشیده شدن (عامیانه)
- go to the matوارد مبارزهای سخت شدن، تا آخر ایستادن
- go to the wallشکست خوردن یا ورشکست شدن (عامیانه)
- go to townبا اشتیاق و بدون محدودیت کاری رو انجام دادن، زیادهروی کردن (عامیانه)
- go to universityبه دانشگاه رفتن، تحصیل در دانشگاه
- go to warجنگیدن، وارد جنگ شدن
- go to wasteهدر رفتن
- go to yogaبه کلاس یوگا رفتن، یوگا کار کردن
- go togetherبه هم آمدن، هماهنگ بودن
- go towardsصرف چیزی شدن، به چیزی اختصاص داده شدن
- go trekkingبه کوهپیمایی / پیادهروی طولانی رفتن
- go underورشکست شدن
- go upوارد دانشگاه شدن
- go up (or down) streamبه سمت بالا (یا پایین) رودخانه رفتن
- go up forدرخواست کردن از بازیکن در کریکت برای بیرون رفتن
- go up in flames (or smoke)سوختن، از بین رفتن
- go viralویروسی شدن، به سرعت پخش شدن (در اینترنت)
- go walkingپیادهروی کردن
- go westبه غرب رفتن (جهت جغرافیایی)
- go whole hogتمام قد عمل کردن، از هیچ چیزی دریغ نکردن
- go wildاز خود بیخود شدن، دیوانهوار هیجانزده یا خشمگین شدن
- go withبه هم آمدن، هماهنگ بودن
- go withoutمحروم بودن از، (بدون چیزی) گذران کردن
- go without sayingبدیهی بودن، نیازی به گفتن نداشتن
- go wrongخراب شدن، اشتباه پیش رفتن
- go yellowزرد شدن (از پیری، بیماری، یا پاییز)
- go-aheadمجوز، اجازه شروع (اسم)
- go-betweenواسطه، میانجی
- go-cartروروک (وسیلهای که کودکان با آن راه رفتن یاد میگیرند)
- go-devilشیطانک لولهشور (ابزاری چرخنده که برای پاکسازی و رفع گرفتگی لولهی نفت بهکار میرود)
- go-getterآدم جاهطلب و پرانرژی
- go-goمربوط به رقص و موسیقی گوگو (سبکی از رقص پرانرژی در کلوبها)
- goaگوا (ایالت ساحلی در جنوبغربی هند)
- goadتحریک کردن، وادار کردن (کسی را به انجام کاری)
- goalهدف
- goal averageمیانگین گل (در فوتبال)
- goal differenceتفاضل گل (در فوتبال)
- goal kickضربهی دروازه (در فوتبال)
- goal lineخط دروازه (در فوتبال و فوتبال آمریکایی)
- goal orientedهدفگرا، نتیجهمحور
- goal post(هریک از دو تیر عمودی که زیر یک تیر افقی (crossbar) قرار گرفته و دروازهی فوتبال را تشکیل میدهد) تیر دروازه
- goalkeeperدروازهبان
- goalpostتیر دروازه (در فوتبال و ورزشهای مشابه)
- goaltendingدروازهبانی (در هاکی یا لاکراس)
- goannaبزمجهی استرالیایی، گوانا
- goatبز
- goat antelopeبزآهو (جانوری شبیه بز کوهی، مثل چاموا یا گورال)
- goat's-rueسداب بز (بهنام لاتین Tephrosia virginiana که از تیرهی نخودسبز بوده و گلهای سرخ یا زردفامی میدهد - بومی آمریکای شمالی)
- goat-rootشتر درشتاندام
- goateeریش بزی (ریش کوتاه فقط روی چانه)
- goatherdبزدار، کسی که گلهی بز را میچراند
- goatilke( goatish ) بزمانند
- goatish( goatilke ) بزمانند
- goatsbeardریش بز (گیاهی از تیرهی رزها به نام لاتین Aruncus dioicus که گلهای سفید بههمفشردهای دارد)
- goatskinپوست بز
- goatsuckerپرندهی شبپرهخوار (شبگرد)
- gobقلمبه، تکهی بزرگ (از چیزی نرم یا چسبناک)
- gobbetتکه (گوشت خام یا هر مادهای)؛ قطعهی کوتاه از متن
- gobbleبا حرص و ولع خوردن، بلعیدن
- gobbledegookحرف نامفهوم، متن پیچیده و بیربط
- gobbledygook( gobbledegook ) سخن نامفهوم، سخن بیربط، شروور
- gobblerبوقلمون نر
- gobelinپردهی قالیچه نمای ساخت گوبلن (در فرانسه)، دیوار آویز ساخت گوبلن، همانند دیوار آویز قالیچهنما
- gobiگلکلم (در آشپزی هندی)
- gobletجام، ساغر (ظرف نوشیدنی با پایه بلند)
- goblinجن، دیو کوچک (موجود خیالی بدخواه در افسانهها)
- goblin modeحالت گابلین (رفتار تنبل و شلخته بدون عذاب وجدان)
- goboگوبو (پرده سیاه برای جلوگیری از نور اضافی در فیلمبرداری)
- gobyگاوماهی (نوعی ماهی کوچک دریایی)
- godخدا، خداوند
- god awfulافتضاح، وحشتناک (خیلی بد)
- god forbidخدا نکند، خدا نخواهد (برای ابراز امیدواری که اتفاق بدی نیفتد)
- god helps those who help themselvesاز تو حرکت از خدا برکت (ضربالمثل: خدا به کسانی کمک میکند که خودشان تلاش کنند)
- god willingانشاءالله، اگر خدا بخواهد
- god's acreمحوطه کلیسا، گورستان کلیسا (ادبی/قدیمی)
- god-fearingخداترس، متقی (کسی که به خدا احترام میگذارد و از گناه پرهیز میکند)
- god-givenخداداد (که از جانب خدا عطا شده)
- godavariرود گوداواری(که از کوههای گات در مرکز هند سرچشمه گرفته، به خلیج بنگال میریزد)
- godchildفرزند تعمیدی (کسی که در مراسم تعمید، سرپرستی معنوی او را میپذیری)
- goddamnedلعنتی، کوفتی (برای تأکید یا ابراز خشم — زبان خشن)
- goddardروبرت گدارد (فیزیکدان آمریکایی)
- goddaughterدختر تعمیدی (دختری که در مراسم تعمید، سرپرستی معنوی او را میپذیری)
- goddauhgterدختر تعمیدی
- goddessالهه، ربّه (زن یا موجود ماورایی که در اساطیر مورد پرستش است)
- godfatherپدر تعمیدی (مردی که در مراسم تعمید، سرپرستی معنوی کودک را میپذیرد)
- godforsakenمتروک، دورافتاده، بیروح (درباره مکانی که هیچ جذابیتی ندارد)
- godfreyاسم خاص مذکر
- godheadذات یا جوهر خداوند، الوهیت
- godhoodمقام یا حالت خدایی بودن، الوهیت
- goditeقوم جاد
- godiva(افسانه انگلیسی - زن اشرافی قرن یازدهم که برای آنکه شوهر خود را وادار به لغو مالیاتهای سنگین بکند، عریان سوار اسب شد و در خیابانهای شهر (کاونتری) جولان داد) خانم گودیوا
- godlessبیخدا، منکر خدا
- godlikeخداگونه، شبیه خدا
- godlinessخداپرستی، دینداری
- godlingخدای کوچک یا فرودست (در اساطیر)
- godlyمتدین، باتقوا، خداترس
- godmotherمادرخوانده (در مراسم تعمید یا به عنوان حامی)
- godownانبار کالا (در آسیا و آفریقای شرقی)
- godparentپدرخوانده یا مادرخوانده (در مراسم تعمید)
- godsendموهبت الهی، نعمت غیرمنتظره
- godsonپسرخواندهی تعمیدی (پسری که کسی پدرخواندهی دینیاش است)
- godspeedخدا بههمراه (تعبیر قدیمی برای آرزوی موفقیت به کسی که عازم سفر یا کاری است)
- godthaabشهر گاتهاپ (پایتخت گرینلند)
- godunovبوریس گودونف (تزار روسیه)
- godwinماری ولستون کرافت گادوین (1759-97 - نویسندهی انگلیسی)
- godwin austenکوه گادوین آستن (در شمال کشمیر که پس از اورست بلندترین قلهی جهان است)
- godwitخروستیهو (پرندهای ساحلی با نوک دراز از خانوادهی سلیمها)
- goebbelsژزف گوبلز (وزیر تبلیغات آلمان هیتلری)
- goechemicalوابسته به تغییرات شیمیایی زمین
- goerکسی که (جایی را) بهطور منظم میبینه
- goering or göringهرمان گورینگ (مارشال نیروی هوایی آلمان هیتلری)
- goes alongهمراهی کردن، موافقت کردن (با یه نظر یا برنامه)
- goes awayرفتن (از جایی)، دور شدن؛ از بین رفتن
- goes backبرگشتن (به جایی یا چیزی)؛ به چیزی برگشتن، قدمت داشتن
- goes offمنفجر شدن یا بهصدا درآمدن (زنگ، هشدار)
- goes onادامه دادن، جریان داشتن
- goes outبیرون رفتن؛ (چراغ/آتش) خاموش شدن
- goes overمرور کردن، بررسی کردن (چیزی رو دوباره نگاه کردن)
- goes throughتحمل کردن، سر گذراشتن از (تجربه سخت)
- goetheیوهان ولفگانگ گوته (شاعر و نمایشنامهنویس آلمانی)
- goethiteاکسیدآهن معدنی هیدرژندار
- goettaپای گوشت و پیاز و ادویه
- goferپادو، نوچه (کسی که کارش اینه برای بقیه چیز بیاره و ببره)
- gofferاتوی ویژهی چروکاندازی
- gog and magogعجوج و مجوج (دو ملتی که طبق روایت کتب مقدس قرار است، زیر لوای شیطان بر قلمرو خداوند حمله کنند)
- goggleبا چشمان گشاد خیره شدن (از تعجب یا ترس)
- goggle-eyeزلچشم ماهی (نوعی خورشیدماهی بومی آمریکای شمالی که در آبهای شیرین زندگی میکند و دارای چشمان قرمز و بزرگ و بیرونزده است و با نام ماهی سنگی نیز شناخته میشود)
- goggle-eyedگشادچشم، با چشمان از حدقه دراومده (از تعجب یا ترس)
- gogglerچشم دریده، کسی که با چشمان بسیار باز و بیرون زده نگاه میکند ، دارای چشمهای ور قلمبیده
- gogglesعینک ایمنی، عینک محافظ (که دور چشم رو کاملاً میپوشونه)
- gogletکوزهی گردندراز، سبو
- gogolنیکولای گوگول (نویسندهی روسی)
- goidelicسلتی، مربوط بهسلت
- goingرفتن، عزیمت
- going alongهمراهی کردن، موافقت کردن
- going around in circlesدور خودت چرخیدن (بینتیجه بحث کردن یا تلاش کردن)
- going awayرفتن، مسافرت رفتن (برای مدتی از خانه دور شدن)
- going backبرگشتن (به جایی یا چیزی)
- going offبه صدا درآمدن (زنگ یا آلارم)، منفجر شدن (بمب)، خراب شدن (غذا)
- going onتقریباً (دربارهی زمان یا سن)
- going outبیرون رفتن (برای تفریح یا با کسی رابطه داشتن)
- going overمرور کردن، بررسی کردن (با دقت)
- going throughتجربه کردن (چیز سخت)، بررسی کردن (اسناد یا اشیاء)
- going toقصد داشتن، تصمیم داشتن (برای آینده)
- going-overبررسی دقیق، مرور کامل
- goings-onاتفاقات (معمولاً مشکوک یا جالب)، ماجراهای پشت پرده
- goiterگواتر (بزرگ شدن غدهی تیروئید)
- goiterogenic( goitrogenic ) ایادکننده تورم غده تیروئید (درقی.)، ایجادکننده گواتر
- goitreگواتر (بزرگشدن غده تیروئید)
- goitrogenic( goiterogenic )ایجادکننده تورم غده تیروئید (درقی)، ایجادکننده گواتر
- goitrousغمبادی، گواتری
- goiásاستان گوییآس (در بخش مرکزی برزیل)
- goiâniaگوییانه (شهری در مرکز برزیل)
- golcondaمنبع ثروت عظیم، کان گنج
- goldطلا
- gold beetleسوسک طلایی (goldbug هم میگویند)
- gold bugطرفدار طلا (کسی که معتقد است باید ثروت را به شکل طلا نگه داشت)
- gold certificate(آمریکا) حوالهی طلا، (قدیم) پول قابل تبدیل به طلا (که از سوی خزانه داری آمریکا تضمین و پرداخت میشد)
- gold coastمحله اعیاننشین (بهویژه کنار دریا یا دریاچه)
- gold diggerتیغزن، پولپرست (کسی که آدم پولدار رو جذب میکنه تا ازش پول بگیره)
- gold dustگرد طلا، خاک طلادار
- gold foilزرورق (ورقه طلای نسبتاً ضخیم)
- gold leafورق طلای نازک، زرورق نازک (برای طلاکاری در هنر و دکوراسیون)
- gold medalمدال طلا (جایزهی اول مسابقه)
- gold mineمعدن طلا
- gold plateظروف یا کارد و چنگال طلایی؛ لایهی روکش طلا روی فلز
- gold reserveذخایر طلای دولت، پشتوانهی طلا
- gold rushهجوم مردم به منطقهای برای کندن طلا (مثل هجوم به کالیفرنیا در ۱۸۴۹)؛ (کنایی) تکاپوی عظیم برای به دست آوردن چیزی
- gold standardاستاندارد طلا (سیستم اقتصادی که ارزش پول به طلا وابستهست)؛ (کنایی) بهترین معیار یا مرجع
- gold starستارهی طلایی (نشانهی تحسین یا جایزه برای کار خوب)؛ نشان سرباز شهید (آمریکا)
- gold toothدندان طلا
- gold-filledروکش طلا (از یک لایهی طلا روی فلز پایه ساخته شده)
- goldbeaterزرورق ساز، (در جمع) حشره قاب بالی که رنگ سبز مسی دارد
- goldbrickچیز بیارزشی که به جای چیز باارزش فروخته میشه، تقلبی؛ (امریکایی) آدم تنبل و طفرهرو
- goldbrickerآدم تنبل که از زیر کار در میره، طفرهرو
- goldenطلایی، زرین
- golden ageدوران طلایی، عصر شکوفایی و رونق
- golden agerآدم مسن، سالخورده (عامیانه)
- golden aster(گیاهشناسی - آمریکا) گیاهان تیرهی کاسنی (جنس Chrysopsis)
- golden bantam corn(آمریکا) بلال خروس طلایی (نوعی ذرت دانه طلایی ویژهی خوراک انسان)
- golden calfگوسالهی طلایی (نماد بتپرستی در داستان موسی)
- golden deliciousنوعی سیب طلاییرنگ و خوشطعم که ابتدا در ویرجینیای غربی بهعمل میآمد
- golden eagleعقاب طلایی (پرندهای بزرگ و قوی از نیمکرهی شمالی)
- golden eraدوران طلایی (بهترین دورهی یه چیز)
- golden fleeceپشم طلایی (در اساطیر یونان؛ هدف سفر جاسون و آرگوناتها)
- golden gateتنگهی دروازهی طلایی (که خلیج سانفرانسیسکو را به اقیانوس آرام وصل میکند و بر روی آن پل دروازهی طلایی قرار دارد)
- golden glowگل پنجهزاری ساقهبلند (Rudbeckia laciniata - بومی آمریکا)
- golden goalگل طلایی (در فوتبال: گلی در وقت اضافه که برنده را مشخص میکند)
- golden handshakeپاداش بازنشستگی (مبلغ بزرگی که به کارمند برای ترک کار پیشنهاد میشود)
- golden hordeسپاهیان مغول که در قرن سیزدهم اروپای شرقی را مورد تاخت و تاز قرار دادند
- golden hornشاخ طلایی (شاخهای از دماغهی بسفر - شامل بندرگاه شهر استامبول)
- golden meanمیانهروی، دوری از افراط
- golden nematodeکرم نواری طلایی (Heterodera rostochiensis - آفت سیبزمینی)
- golden oldieاثر قدیمی محبوب (موسیقی، فیلم)
- golden opportunityفرصت طلایی، موقعیت استثنایی
- golden parachuteپاداش هنگفت اخراج مدیر ارشد
- golden pheasantقرقاول طلایی (Chrysolophus pictus - بومی چین و تبت)
- golden ratioنسبت طلایی (عدد φ ≈ ۱.۶۱۸)
- golden retrieverسگ رتریور طلایی (نژاد محبوب و باهوش)
- golden ruleقاعده زرین (با دیگران چنان کن که خواهی با تو کنند)
- golden sandsشنهای طلایی (ساحل با شن زرد و زیبا)
- golden setست طلایی (در تنیس: بردن یک ست بدون از دست دادن هیچ امتیازی)
- golden showerگلدنشاور (ادرار کردن بر روی فرد دیگر با هدف لذت جنسی)
- golden warblerچکاوک طلایی (مرغ کوچک زردرنگی است که میخواند - بومی آمریکا)
- golden weddingجشن پنجاهمین سالگرد ازدواج
- goldeneyeنوعی مرغابی، نوعی ماهی، مینای زرد
- goldenrain treeباران طلایی (Koelreuteria paniculata - بومی آسیای شرقی)
- goldenrodعلف طلایی، روئینه زرین (از جنس Solidago - بومی آمریکای شمالی - دارای گلهای کوچک زردرنگ و ساقههای بلند میلهمانند - گیاهی از جنس قضیب ذهب)
- goldensealگل مهر طلا (Hydrastis canadensis - بومی آمریکا - دارای برگهای درشت و گرد و ساقه زیرزمینی کلفت و طلاییرنگ)
- goldfieldمنطقه زرخیز (ناحیهای با معادن طلا)
- goldfinchسهره (پرندهای کوچک با پرهای زرد و سیاه و سفید)
- goldfishماهی قرمز (ماهی تزئینی آب شیرین با رنگ نارنجی یا طلایی)
- goldilocksگلدیلاکس (دختری در داستان کودکانه که به خانه سه خرس میرود)
- goldingویلیام گولدینگ (رماننویس انگلیسی)
- goldsmithزرگر (سازنده یا فروشندهی طلا)
- goldsmith beetleنوعی سوسک سرگین اروپایی (Cetonia aurata - به رنگ زرد طلایی)
- goldstoneجام طلایی، جامی که توسط اجسام طلاییرنگ پولککاری شده است.