واژههای انگلیسی با حرف H
۴٬۲۵۳ واژه — صفحهی ۲ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- half-evergreenنیمههمیشهسبز، نیمهبرگریز
- half-heartedبیمیل، بیاشتیاق، سرد
- half-heartedlyبا بیمیلی، بیاشتیاقانه، نیمهکاره
- half-heartednessسردی، بیمیلی، بیاشتیاقی، دودلی
- half-lengthنیمتنه، نیمقد (از کمر به بالا) (پرتره و غیره)
- half-life(مواد رادیواکتیو یا تابشگر) نیمهعمر، نیم زیست، نیمعمر (half life هم میگویند)
- half-marathonنیمهماراتن (دو ۲۱ کیلومتری)
- half-mastنیمهافراشته (پرچم)، نیمهمیله
- half-moonنیمه ماه، هلال ماه
- half-priceنصف قیمت
- half-soleنیمتخت کردن (کفش)
- half-staffنیمافراشتگی (پرچم)، نیمافراشتن
- half-timbered(معماری) نیمهچوبی (خانهای که چارچوب آن چوبی ولی دیوارهای آن غیرچوبی است)
- half-truthنیمهحقیقت، حرف گمراهکننده
- half-volleyهافوالی (ضربهای که بلافاصله بعداز برخورد توپ با زمین زده میشود)
- half-witاحمق، خنگ، پخمه
- half-wittedکمخرد، احمقانه، خل
- half-yearlyششماهه، هر شش ماه یکبار
- halfback(فوتبال) میان بازیکن، بازیکن میانه، هافبک
- halfbeakماهی نیم نوک ( تیرهی Hemirhamphidae راستهی Atheriniformes - بومی آبهای حاره)
- halfheartedبیمیل، نیمهجدی، بیانگیزه
- halfheartedlyبا بیمیلی، بدون انگیزه، نیمهجدی
- halflingکوتوله، نیموجبی، نیمانسان
- halfpennyسکه نیمپنی
- halfsisterخواهر ناتنی
- halftone(عکاسی و کلیشهسازی) سایهاندازی
- halftrack(وسیلهی نقلیه یا زرهپوشی که بهجای چرخ عقب دو چرخ زنجیری تانک مانند دارد)
- halfwayنیمهراه، نصفهکاره
- halfway houseخانه بازپروری (برای آزادشدگان از زندان یا بیماران)
- halfwitآدم احمق، کودن
- halibutهالیبوت، لوزیماهی (ماهی دریایی بزرگ)
- halideرجوع شود به: haloid
- halidom( halidome ) چیز مقدس، جای مقدس، قدوسیت
- halidome( halidom ) چیز مقدس، جای مقدس، قدوسیت
- halite(معدن) نمک اصلی کلرورسدیم، نمک طعام
- halitosisبوی بد دهان
- hallسالن، تالار
- hall bedroomاتاق خواب کوچک (که در ته دالان قرار دارد)
- hall of fameتالار افتخار
- hall of residenceخوابگاه دانشگاه
- hall treeرخت آویز، چنگک لباس (بهویژه در سرسرا)
- hallelujahهلهلویا، خدا رو شکر
- halley's comet(نجوم) ستارهی دنبالهدار هالی
- halliardریسمان بادبان، طناب پرچم
- hallmarkویژگی بارز، نشانه مشخصه
- halloآهای، هوی (صدا کردن کسی)
- hallowمقدس کردن، تقدیس کردن
- hallowedمقدس، محترم
- halloweenهالووین (جشن شب ۳۱ اکتبر)
- hallowmasعید اولیا
- hallstattهالشتات (مربوط به عصر آهن اولیه)
- hallucinateتوهم دیدن، دچار توهم شدن
- hallucinationتوهم، خیال واهی (چیزی که واقعی نیست ولی حس میشه)
- hallucinatoryتوهمآور، وهمی، توهمزا
- hallucinogenماده توهمزا، توهمآور (دارو یا مادهای که توهم ایجاد میکنه)
- hallucinosisحالت هذیانی و وهمی، ابتلا به توهم دائمی
- hallucinousوهمانگیز، هذیانآور
- hallux(انگشت بزرگ پای مهرهداران خاکزی) شست پا
- hallwayراهرو
- halmپوشال، (انگلیس) کزل ( kozal )، ساقه، ساقه و پوشال حبوبات و غیره که با آنها سقف رامیپوشانند
- halmaheraجزیرهی هالماهرا (در اندونزی)
- haloهاله، حلقه نور
- halo effectاثر هالهای، سوگیری هالهای
- halobiontموجود زیست کننده دراب شور، جانوران آب شور
- haloclineنمک مرز (محلی در ژرفنای دریا که در آن میزان نمک آب به طور قابل ملاحظهای زیاد میشود)
- halogenهالوژن
- halogenate(به ترکیب) کلر یا برم زدن
- halogetonشعران، علف قلیاب، قرینه
- haloidوابسته به یا مانند هالوژن، هالوژنی، هالوژنسان، هالوئید
- halomorphic(معدن، درمورد سنگها) دارای املاح خنثی و قلیایی
- halophileنمکدوست، شورزی (سازواره یا موجودی که قادر به زندگی در محیط نمکین است)
- halophyteنمکخواه، (گیاهشناسی) گیاه آب شور یا گیاه شوره زی
- halothaneهالوتان (آبگونهی غیرانفجاری به فرمول CF3CHBrCl که بوییدن بخار آن باعث بیهوشی میشود)
- halotherapyنمکدرمانی (از طریق استنشاق ریز ذرات نمک)
- halsفرانز هالز (نقاش هلندی)
- halseyویلیام هالزی (دریاسالار آمریکایی)
- halsieمشاجره، مباحثه، مناظره، جنگ و دعوا، مشاجره کردن
- haltایستادن، متوقف شدن، از حرکت باز ایستادن
- halt productionتوقف تولید
- halterافسار، مهار
- halterbreakکره اسب را برای پرش از روی کمند تربیت کردن
- haltingسکتهدار، مکثدار، لرزان
- halucinogenicمواد مخدرهای که ایجاد اوهام و هذیان میکند
- halutz(عبری) پیشگام، پیش قراول، کشاورز کوچگر
- halvaحلوا
- halveنصف کردن، دو نیم کردن
- halversنیمهمشترک، کسی که نیم سهم میبرد
- halyardریسمان بادبان، طناب پرچم
- hamژامبون
- ham radioرادیوی آماتور
- ham sandwichساندویچ ژامبون
- ham-fistedدستوپاچلفتی، ناشیانه، بیمهارت
- ham-handedدستوپاچلفتی، ناشیانه، بیعرضه
- hamadanشهر همدان (ایران)
- hamadryad(افسانه یونان) حوری جنگلی
- hamal(عربی) حمال، باربر (hamaul هم مینویسند)
- hamamatsuشهر هاماماتسو (در جزیرهی هونشو - ژاپن)
- hamamelis(Hamamelis) هاماملیس، فندوق افسونگر، فندوق جادوگر (گیاهی چندساله که بومی مناطق شمالی آمریکا و بخشهایی از آسیا است)
- haman(انجیل) هامان
- hamateچنگدار، بهشکل قلاب، قلابی
- hamate bone(کالبدشناسی - استخوان گوهمانندی که مچ را به استخوانهای چهارم و پنجم کف دست وصل میکند ) گوه استخوان، استخوان هرمی، استخوان چنگکی
- hamatumاستخوان چنگکی ردیف دوم مچ دست پستانداران
- hambone(عامیانه) در اجرای نقش خود غلو کردن
- hamburgهمبورگر
- hamburgerساندویچ گوشت گاو سرخکرده، همبرگر
- hame(اسکاتلند) رجوع شود به: home
- hamiltonشهر هامیلتون (در کنارهی غربی دریاچهی اونتاریو - کانادا)
- hamiltonian(وابسته به الکساندر هامیلتون و اندیشههای فدرالیستی او) هامیلتونی
- hamishرجوع شود به: haimish
- hamiteزاده حام، از نسل حام، زنگی سیاه آفریقایی، مصری
- hamiticمربوط به نژاد حام
- hamito-semiticحامی-سامی، مربوط به حامی-سامی (آفریقایی-آسیایی)
- hamletدهکده، روستای کوچک
- hammada(جغرافی - فلات خشک و سنگی که از لایهی نازکی از شن پوشیده شده است) همادا (hamada هم مینویسند)
- hammerچکش، پتک
- hammer (away) at2- مورد تأکید یا اشارهی مکرر قرار دادن
- hammer and sickleداس و چکش (نماد کمونیسم)
- hammer and tongsبا تمام نیرو، با شدت تمام، با حرارت
- hammer away atپشتکار داشتن، با جدیت کار کردن روی چیزی
- hammer curlجلوبازو چکشی
- hammer intoچیزی را تو کله کسی فرو کردن، جا انداختن (با تکرار)
- hammer out1- (با چکش کاری) شکل دادن به، ساختن 2- (باچکش زدن) صاف کردن 3- بیرون آوردن (باچکش) 4- به توافق رسیدن
- hammeredچکشکاریشده، چکشی (فلز)
- hammerheadکوسه چکشی، کوسه پهنسر
- hammerless(برخی سلاحهای آتشین) بیچخماق، درون چخماق، نهان چخماق
- hammerlockقفل چکشی، همرلاک (حرکتی در کشتی)
- hammerstein llاوسکار هامرستاین (آهنگساز آمریکایی)
- hammertoeکژ شست، چمبر شست
- hammockهامک، بانوج (تخت آویزان از طناب یا پارچه)
- hammondشهر هموند، هاموند (در ایالت ایندیانا - آمریکا)
- hammurabiهمورابی، حمورابی (پادشاه بابل در سدهی هیجدهم پیش از میلاد)
- hammyاغراقآمیز، مصنوعی (در بازیگری)
- hamp shireنژاد خوک سیاه آمریکایی
- hamperمانع شدن، جلوگیری کردن
- hampshireایالت هامپشیر (در جنوب انگلستان)
- hamptonواید هامپتون (دولتمرد و سپهسالار آمریکایی)
- hamsterهمستر
- hamstringزردپی، عضله پشت ران
- hamsunکنوت هامسون (نویسندهی نروژی)
- hamulusقلاب چه، قلاب کوچک، (جانورشناسی) قلاب
- hanنژاد چینی، نژاد هان (در برابر: مغول و مانچو و غیره)
- hanaperجعبهی سبدی (که در گذشته اسناد و اوراق را در آن نگهداری میکردند)
- hancockهنکاک (جان هنکاک) (دولتمرد آمریکایی و یکی از امضاکنندگان اعلامیهی استقلال آمریکا)
- handدست
- hand and footدستبهسینه، مثل نوکر
- hand ax (or axe)(در دوران کهنه سنگی) تبر سنگی، سنگ تبر (ابزار تمام سنگی که دستهی گرد و کوتاه داشت و تیغهی آن تیز و دندانهدار بود)
- hand bagکیف دستی
- hand down(در دادگاه) حکم را اعلام کردن، داوری کردن
- hand gesturesحرکات دست، ژست دست
- hand glassآیینه، کوچک دستهدار، ذرهبین، ساعت شنی
- hand grenadeنارنجک دستی
- hand inتحویل دادن، ارائه کردن
- hand in (or and) gloveدر همکاری کامل، دوشبهدوش، کاملاً با هم
- hand in an essayتحویل دادن مقاله
- hand in assignmentsتحویل دادن تکالیف
- hand in gloveدستبهدست هم، کاملاً نزدیک و همسو، همدست
- hand in handدست در دست، دستبهدست هم
- hand in your noticeاستعفا دادن، اعلام ترک کار کردن
- hand in your resignationاستعفای خود را تقدیم کردن
- hand it to(امریکا- عامیانه) بارکالله گفتن، اذعان کردن (مهارت و غیرهی کسی را)
- hand jobتحریک جنسی با دست
- hand maidخدمتکار زن، پیشخدمت زن
- hand off(در فوتبال) رد کردن توپ
- hand onمنتقل کردن (از نسلی به نسل دیگر)، سپردن
- hand organارگ دستی، اکوردئون
- hand outپخش کردن، توزیع کردن
- hand overدادن، تسلیم کردن، تحویل دادن
- hand over fistبه سرعت و به مقدار زیاد (معمولاً درباره پول)
- hand roundدست به دست چرخاندن (در جمع)، تعارف کردن به همه
- hand to handتن به تن، دست به دست، رو در رو (معمولاً در نبرد)
- hand to mouthروز به روز، با سختی زندگی کردن، به زحمت سر کردن (بدون پسانداز)
- hand wrapباند محافظ دست و مچ (در ورزشهای رزمی)
- hand-eye coordinationهماهنگی دست و چشم
- hand-feedبا دست غذا دادن به، دستخور کردن
- hand-knitدستباف (بافتهشده با دست، نه ماشین)
- hand-me-downلباس (یا وسیله) دستدوم خانوادگی، دستخورده
- hand-pickedدستچین، بهدقت انتخابشده
- hand-runningبهطور پیاپی، بهطور پیدرپی، بهطور پیوسته، پشتسرهم
- hand-to-handتنبهتن، دستبهگریبان (در نبرد)
- hand-to-mouthبخورونمیر، بسیار فقیرانه (از روز به روز گذران)
- hand-washبا دست شستن (لباس یا ظرف)
- hand-wovenدستباف، دستبافته (پارچه یا فرش)
- handbagکیفدستی
- handballهندبال
- handbarrowزنبه خاککشی دستی
- handbasket(مهجور) سبد دستی، سبد کوچک
- handbillاعلامیه، آگهی دستی، تراکت
- handblown(اشیای شیشهای) دستساخت
- handbookکتاب راهنما، راهنما، دفترچه
- handbreadthبه اندازهی کف دست، پهنای دست
- handcarچهارچرخه کوچکی که بهوسیلهی دست یا موتور کوچکی روی خطآهن حرکت میکند
- handcartچرخ دستی، ارابه دستی
- handclasp( handshake ) دست زدن، دست دادن
- handcraftصنایع دستی، هنردستی
- handcuffدستبند زدن (به)، دست و پا را بستن
- handcuffsدستبند (پلیسی)، دستبند آهنی
- handednessعادت به استفاده از یک دست پیش از دست دیگر
- handelجرج فردریک هندل (آهنگساز انگلیسی - زادهی آلمان)
- handfastپیمان عروسی، دست نامزدی، پیمان عروسی بستن با،حلقه، چسبیدن، دستبند یا بخو زدن
- handfasting(قدیمی) نامزدی، قرار ازدواج
- handfulیه مشت، یه مشت پر
- handgripدستگیره، جای دست
- handgunهفتتیر، تپانچه، اسلحه کوچک
- handholdدستگیره، جای دست (برای بالا رفتن)
- handicapناتوانی، معلولیت، نقص
- handicappedمعلول، ناتوان، کمتوان
- handicapperفرجهدهنده (داوری که در مسابقات میزان فرجهی شرکتکنندگان را معلوم میکند )
- handicraftصنایع دستی، هنر دستی
- handicuffمشت
- handie talkieرادیوی کوچک دستی ترانزیستوری
- handilyبهراحتی، بهآسانی، با مهارت
- handinessدمدستی بودن، آسانی دسترسی
- handiworkکاردستی، اثر دست، دستاورد
- handkerchiefدستمال
- handleرسیدگی کردن، اداره کردن
- handle a competitionاز پس رقابت برآمدن، کنار آمدن با رقابت
- handle a complaintبه شکایت رسیدگی کردن، شکایت رو حل کردن
- handle a difficult situationاز پس موقعیت دشوار برآمدن، موقعیت سختی رو مدیریت کردن
- handle with kid glovesبا ملایمت و احتیاط رفتار کردن (با کسی/چیزی)
- handle with velvet glovesبا نرمش و ملایمت رفتار کردن، سختگیری نکردن
- handlebarفرمان (دوچرخه/موتور)، دسته فرمان
- handledکنترلشده، تحتکنترل، مدیریتشده، رسیدگیشده، واپاییده
- handlerمربی (حیوانات)، نگهدار، کنترلکننده
- handlessبیدست
- handlingرسیدگی، اداره کردن، برخورد (با یک موضوع یا شرایط)
- handlistفهرست دستی، فهرست مختصر
- handmadeدستساز، دستی، دستباف
- handmaidenکلفت ،کنیز،خدمتگار
- handoffواگذاری، انتقال، تحویل (چیزی از کسی به کس دیگر)
- handoutجزوه، بروشور
- handpickدستچین کردن، با دقت انتخاب کردن
- handrailنرده، دستگیره (پلهها)
- hands downبدون شک، قطعاً
- hands off!دست نزن! دخالت نکن!
- hands up!دستها بالا! (تسلیم یا سوال)
- hands-offبدون دخالت، غیرمداخلهگر
- hands-onعملی، دستاول
- handsawاره دستی
- handsbreadthبهاندازه کف دست، پهنای دست
- handselدشت اول صبح، بیعانه دادن، رو نما
- handsetگوشی تلفن
- handshakeدست دادن، مصافحه
- handsomeخوشقیافه، خوشتیپ
- handsomelyسخاوتمندانه، دستودلبازانه، فراوان
- handspikeمیله اهرم، اهرم، اهرم چوبی
- handspringمعلق زدن روی دست، فلیک (ژیمناستیک)
- handstampمهر زدن (به تمبر)
- handstandبالانس روی دست، ایستادن روی دست
- handwheelچرخ دستی
- handworkکار دستی، دوزندگی دستی