واژههای انگلیسی با حرف H
۴٬۲۵۳ واژه — صفحهی ۱۲ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- hoistبلند کردن، بالا بردن
- hoist with one's own petardتوطئهی کسی را بر ضد خودش به کار بردن، با طناب خودش به ته چاه رفتن
- hoity-toityمغرور، افادهای، ازخودراضی
- hoke(آمریکا - عامیانه - با : up - بهویژه درمورد داستان یا نمایش و غیره) با احساسات زیاده از حد (و تمسخر انگیز) انجام دادن، آه و اوه و اشکریزی کردن
- hokeyمبتذل، آبکی، چِرتوپرت
- hokeypokeyهوکی پوکی (با شکر و شیرهی قند و جوش شیرین و برخی مواد دیگر درست میشود)
- hokkaidoآبخست (یا جزیرهی) هوکایدو (در شمال ژاپن : مرکز آن شهر ساپورو)
- hokumچرند، مزخرف، بیمعنی
- hokusaiکاتسوشیکا هوکوسای (نقاش ژاپنی)
- holandricبهطور انحصاری از طرف پدر ارث برده
- holarcticوابسته به ناحیه قطب شمال، منطقه قطب شمال
- holbeinهانس هولباین (نقاش آلمانی)
- holdگرفتن، نگه داشتن
- hold (or keep) one's peaceسکوت کردن، دم برنیاوردن
- hold (or stand) one's groundپابرجا موندن، کوتاه نیومدن
- hold (or take) counsel (with somebody)مشاوره (کنکاش) کردن (با کسی)
- hold a conversationمکالمه کردن، گفتگو کردن
- hold a demonstrationتظاهرات برگزار کردن
- hold a festivalجشنواره برگزار کردن
- hold a positionسِمَت داشتن، مقام داشتن
- hold a press conferenceکنفرانس مطبوعاتی برگزار کردن
- hold a recordرکورد داشتن، رکورددار بودن
- hold backجلوگیری کردن، خودداری کردن
- hold court1- دربار برپا کردن 2- معرکه گرفتن، مرکز توجه شدن
- hold downنگه داشتن، حفظ کردن (شغل)
- hold firmly toمحکم نگه داشتن، محکم چسبیدن به
- hold forthسخنرانی کردن، اطناب کردن، به تفصیل شرح دادن
- hold good(بحث و استدلال و قانون) به قوت خود باقی بودن، صادق بودن
- hold handsدست یکدیگر را گرفتن، دست در دست هم بودن
- hold inخودداری کردن، بروز ندادن (احساسات)
- hold in abominationمتنفر بودن (از)
- hold in feeدارا بودن، داشتن
- hold in honorمحترم داشتن، بزرگداشت کردن
- hold in leashمهار کردن، لگام زدن، تحت کنترل درآوردن
- hold in positionدر جای خود نگه داشتن (یا محکم کردن یا مستقر کردن)
- hold it!دست نگهدار!، توقف کن!، وایسا!
- hold no fear forموجب ترس نشدن، واهمه نداشتن
- hold offجلوی حمله یا اقدام کسی را گرفتن
- hold onصبر کردن، دست نگهداشتن
- hold one's breathنفس خود رو حبس کردن، نفس نکشیدن
- hold one's fire1- دست از تیراندازی برداشتن، تیراندازی نکردن 2- (مجازی) جلو حرارت خود را گرفتن
- hold one's horsesصبر کردن، عجله نکردن، آرومتر
- hold one's ownدووم آوردن، از پس خودش بربیایه، کم نیاوردن
- hold one's tongueساکت شدن، حرف نزدن، زبون به دهن گرفتن
- hold ontoمحکم نگه داشتن، سفت چسبیدن
- hold outدوام آوردن، ادامه دادن، تسلیم نشدن
- hold out forپافشاری کردن برای گرفتن، کوتاه نیومدن
- hold out hopeامیدوار بودن، امید داشتن
- hold overبه تعویق انداختن، عقب انداختن
- hold responsible (for)مسئول دانستن، مقصر دانستن
- hold someone in contemptتحقیر کردن، برای کسی احترام قائل نبودن
- hold someone’s attentionتوجه کسی را جلب نگه داشتن
- hold something against somebodyاز کسی کینه داشتن، چیزی رو به رخ کسی کشیدن
- hold swayسلطه داشتن، نفوذ داشتن، حاکم بودن
- hold talksمذاکره کردن، گفتگو برگزار کردن
- hold the balance of powerدر موقعیت شاهین ترازو بودن، موازنهی قوا را در اختیار داشتن، موازنهی (تعادل) قدرت را حفظ کردن
- hold the floor(در پارلمان و غیره) نطق کردن، (به نوبهی خود) سخنرانی کردن
- hold the fortمواظب جایی بودن، کارها رو اداره کردن (در غیاب دیگران)
- hold the lineخط دفاعی را حفظ کردن، عقبنشینی نکردن، به مقاومت ادامه دادن
- hold the opinion thatنظر/عقیده داشتن که، معتقد بودن که
- hold the purse stringsسرکیسهی پول را در دست داشتن، اختیار پول را داشتن
- hold the view thatنظر/عقیده داشتن که، معتقد بودن که (مترادف hold the opinion that)
- hold their attentionتوجهشون رو جلب کردن، توجهشون رو نگه داشتن
- hold to somethingوفادار ماندن به، پایبند بودن به، تغییر نظر ندادن
- hold togetherاز هم نپاشیدن، سالم موندن
- hold upدوام آوردن، پایدار ماندن، تاب آوردن
- hold waterمنطقی بودن، درست بودن، قابل قبول بودن
- hold with1- همعقیده بودن با، طرفداری کردن 2- رضایت دادن
- holdallجعبه هزارپیشه، جعبه اسبابهای مختلف
- holdbackبازدار، مهار، جلوگیر، گیر، بند
- holden(قدیمی) اسم مفعول فعل : hold
- holderدارنده، صاحب
- holdfastبند، عقربک، چفت، میخ، گیر، گیره، قلاب
- holdingدارایی، سهام، ملک
- holding companyشرکتی که مالک سهام یک یا چند شرکت است و در سیاست آنان مداخله میکند ، شرکت مرکزی
- holding pattern(هواپیمایی) حرکت یکنواخت (برای مثال تا اینکه نوبت فرود هواپیما برسد)
- holdoutدوام آوردن، استقامت کردن
- holdover(عامیانه) باقیمانده، شخص یا چیزی که پس از انقضای مدت خدمت و غیره باز هم میماند
- holeسوراخ، حفره، چاله
- hole in one(ورزش گلف) با یک ضربه گوی را از تی (tee) به سوراخ زدن
- hole in the wallمغازه یا رستوران کوچیک و ساده
- hole out(ورزش گلف) گوی را به درون سوراخ راندن
- hole saw(استوانهی توخالی که لبهی آن دندانه دارد و برای اره کردن سوراخ گرد یا دایره بهکار میرود) ارهی استوانهای، ارهی گردبر، ارهی ماری، ارهی نوکی
- hole upقایم شدن، پنهان شدن، گوشهگیری کردن
- hole-and-cornerمحرمانه نگاه داشته (بهویژه برای احتراز از مورد بازخواست قرار گرفتن)، پرده پوشی شده
- holeyسوراخسوراخ، پرسوراخ، پرخللوفرج
- holidayتعطیلات، روز تعطیل
- holiday endedتعطیلات تمام شد
- holidaysدر تعطیلات، در روزهای تعطیل
- holier-than-thouخودپسند، ازخودراضی
- holilyمقدسانه، پرهیزکارانه، پارسایانه، سپنتاسان
- holinessتقدس، قداست
- holinshedرافائل هالینگزهد (تاریخنویس انگلیسی) (Hollingshead هم مینویسند)
- holismکُلنگری
- holisticجامع، همهجانبه، کلّی
- holla(صدا برای جلب توجه) اهوی، اهای، یاالله، بارک الله، با فریاد تشریق کردن
- hollandهلند (کشوری در قارهی اروپا که امروزه با املای رسمی Netherlands نوشته میشود)
- hollandaise sauceسس هولاندِز، سس هالندیز
- hollandiaنام سابق : Kotabaru
- hollandsجین یا مشروب هلندی
- hollerداد زدن، فریاد زدن
- hollo(صدا برای جلب توجه) اهوی، آهای، یاالله، بارک الله، با فریاد تشریق کردن
- holloo(صدا برای جلب توجه) اهوی، اهای، یاالله، بارک الله، بافریاد تشریق کردن
- hollowگودال، حفره، گودی، فرورفتگی
- hollow organعضو میانتهی و توخالی (مثل معده، مثانه و غیره)
- hollow wareادوات فلزی، چینی یا شیشهای که بهصورت استوانهای شکل و یا نظیر آن قالبگیری شده است
- hollow-eyedدارای چشمان گودافتاده (در اثر خستگی یا بیماری)
- hollowareظرفهای توگود (بهویژه ظرفهای نقره برای میز شام) (در برابر : ته صاف flatware)، کاواک افزار (hollow-ware هم مینویسند)
- hollyدرخت هالی، بوته هالی (با برگهای سبز تیره و میوههای قرمز)
- hollyhockگل ختمی، گل خطمی
- hollywoodشهر هالیوود مرکز صنعت سینمای آمریکا
- hollywood bedتختخواب فلزی
- holm(انگلیس) جزیره کوچکی میان رودخانه با دریاچه و یا نزدیک خشکی (بیشتر بهصورت پسوند در اسامی بهکار میرود)، زمین مسطح و پست نزدیک رودخانه، دریا، موج دریا
- holm oakبلوط اروپایی، بلوط همیشه سبز (Quercus ilex از خانوادهی beech)
- holmesاولیور وندل هولمز (نویسندهی آمریکایی)
- holmiumهولمیم، عنصر هولمیم
- holo-پیشوند : درست، درسته، هماد، هام، کامل [holomorphic]
- holoblastic(رویانشناسی) هام تژهای (تنده پارهی هام تژه)
- holocaine(نام بازرگانی) رجوع شود به: phenacaine
- holocaustکشتار جمعی، فاجعه همگانی
- holoceneوابسته به دوره زمینشناسی حاضر که از پایان دوره پلیستوسن شروع میگردد
- holocrineهام ریز (وابسته به غدهای که مواد مترشحه از آن حاصل تباهی سلولهای آن است)
- holoenzymeهام زیما (آنزیم کامل)
- holofernes(بخش مشکوک انجیل) هلوفرنیس (سپهسالار نبوکد نصر)
- hologamousهامزامهای (دارای گامتهای همشکل و هماندازه مشابه با سلولهای سوماتیک)
- hologramهولوگرام، تصویر سهبعدی
- holographسند دستنویس، سند اصیل، وصیتنامه یا سند دیگری، دستینه
- holographicهولوگرافیک، سهبعدینما
- holographyهولوگرافی، هامنمایی (ساختن تصویر و عکس سهبعدی)
- hologynicاز مادر به ارث رسیده (به عنوان یک عامل مغلوب در بخش غیرهمولوگ کروموزوم X)
- hologynyتوار مادری
- holohedral(در بلورها) دارای بلورهای متقارن
- holometabolismدگردیسی کامل حشرات
- holomorphic(بلورها) هام دیس (دارای دو انتهای متقارن)
- holoparasiteهام انگل (انگلی که در تمام دوران زندگی انگلوار زیست میکند )
- holophrasticتوجیه مفاهیم مرکب با یک کلمه، استعمال کننده کلمه قصار
- holophyticتغذیهکننده از گیاهان سبز، همجنسخوار
- holoplanktonهام دروازی (موجودی که همهی عمر را بهصورت پلانکتون میگذراند)
- holothurianراب دریایی، حلزون دریایی
- holotype(جانورشناسی، گیاهشناسی.) نمونهای که نویسنده یا دانشمندی برای معرفی یک راسته یا دسته از جانوران و گیاهان معین میکند ، نمونه شاخص
- holozoicبیگانهخوار
- holp(قدیمی) زمان گذشته و اسم مفعول : help
- holpen(قدیمی - محلی) اسم مفعول : help
- hols(انگلیسی) تعطیلات (holidays)
- holsteinبخش هلشتاین (در استان شلزویک - شمال آلمان)
- holsterجلد، غلاف (اسلحه)
- holtبیشه، بیشه واقع بر روی تپه
- holus-bolusهمهباهم، یک دفعه
- holyمقدس، پاک، متقی
- holy allianceاتحاد مقدس (میان روسیه و اتریش و پروس: 1815)
- holy bibleانجیل
- holy communionآیین عشای ربانی مسیحیان
- holy dayتعطیل مذهبی، (در جمع) ایام متبرکه
- holy father(لقب پاپ) پدر مقدس
- holy ghostروحالقدس (سومین اقنوم از تثلیث مقدس در الهیات مسیحی، که بهعنوان نیروی الهی، هدایتگر، الهامبخش و تسلیدهندهی مؤمنان شناخته میشود)
- holy grailجام مقدس
- holy innocents' day(مسیحیت) روز طفلان معصوم (کودکانی که به دستور هرود کشته شدند)
- holy joe(عامیانه) قاضی عسکر، کشیش دهکده
- holy molyای وای، عجب، پشمام
- holy of holiesقدسالاقداس
- holy officeجامعه راهبان و مؤمنین
- holy orders(کاتولیک) مدارج و مراتب کسوت بخشی
- holy roller(آمریکا - ناخوشایند) مذهبی پرسروصدا، مذهبی دو آتشه و موعظهگر
- holy roman empireامپراطوری رومی مقدس، امپراطوری شارلمان (در 800 میلادی آغاز شد)
- holy saturday(مسیحیت) شنبهی مقدس (شنبهی پیش از عید پاک)
- holy scripture (or scriptures)انجیل (عهد عتیق و عهد جدید)
- holy seeمقر پاپ اعظم، دربار پاپ
- holy spiritروحالقدس (سومین اقنوم از تثلیث مقدس در الهیات مسیحی، که بهعنوان نیروی الهی، هدایتگر، الهامبخش و تسلیدهندهی مؤمنان شناخته میشود)
- holy synod(کلیسای ارتدکس شرقی) شورای مدیره
- holy thursday(مسیحیت) پنجشنبهی مقدس (پنجشنبهی پیش از عید پاک)
- holy water(کلیسای کاتولیک) آب مقدس (که کشیش آن را تبرک کرده و در برخی مراسم بهکار میرود)
- holy week(مسیحیت) هفتهی مقدس (هفتهی پیش از عید پاک)
- holy writ( bible ) کتاب مقدس
- holystoneسنگ شنی نرمی که با آن عرشه کشتی را میشویند، سنگ طلسم
- holytide(مهجور) ایام عزیز، روزهای مقدس
- hom-رجوع شود به: homo- (پیش از واکه بهکار میرود)
- homa-irمدل ارزیابی هموستاتیک مقاومت به انسولین (شاخصی برای اندازهگیری مقاومت به انسولین در بدن)
- homageادای احترام، تجلیل
- homagerبیعتکننده، تجلیلکننده، کرنشکننده
- hombreرجوع شود به: omber
- homburg(کلاه مردانه) شاپو
- homeخانه، منزل
- home (in) on(به کمک حرارت یا با رادار و غیره) به سوی هدف راندن
- home brewنوشیدنی خانگی (مثل آبجو)
- home economicsاقتصاد خانهداری (درس مدرسه)
- home free(عامیانه - در رسیدن به هدف یا پیروزی) محرز، حتمیالوقوع، قطعی
- home friesسیبزمینی سرخکرده
- home frontعملیات غیرنظامیان و شخصیها در زمان جنگ
- home groundزمین خانگی، زمین خودی
- home matchمسابقه خانگی
- home officeدفتر کار خانگی
- home pageصفحه اصلی (وبسایت)
- home plate(بیسبال) هوم پلایت، خان اصلی (که چوگانزن کنار آن میایستد)
- home port(بندرگاه دائم کشتی که برای تعمیر یا استراحت سرنشینان به آن میرود) بندر اصلی، خانبندر
- home rangeآغل، جای محدود برای فعالیت حیوانات، جایگاه حیوانات
- home ruleحکومت ملی، حکومت داخلی
- home runهومران (بیسبال)، موفقیت بزرگ
- home townزادگاه، شهر محل زندگی
- home video(دستگاه ضبط و نشان دادن ویدیو کاست) ویدیوی خانگی
- home-cooked foodغذای خانگی
- homebodyآدم خونهنشین
- homeboundخانهنشین، زمینگیر
- homeboyبچهمحل، رفیق
- homebredخانگی، خانهپرورده، (مجازاً) دیمی، طبیعی
- homecomingبازگشت به وطن
- homegrownخانگی (سبزی و میوه)
- homelandمیهن، وطن، زادبوم، سرزمین پدری
- homelessبیخانمان، آواره، بیسرپناه
- homelessnessبیخانمانی، بیسرپناهی
- homelikeراحت (مانند خانه خود آدم)، خانگی
- homelinessزشتی
- homelyساده و صمیمی، خودمونی
- homemadeخانگی، دستساز
- homemakerخانهدار
- homeo-پیشوند : همانند، هم -، جور [homeomorphism]
- homeochromaticهمرنگ
- homeomorphism(تشابه ساختمان و شکل بهویژه تشابه ساختارهای بلورین موادی که ترکیب شیمیایی آنها با هم فرق دارد) جوردیسی، همریختی
- homeopathهومئوپات، همساندرمانگر
- homeopathyمعالجه امراض بهوسیلهی تجویز دارویی که در اشخاص سالم علائم آن مرض را بهوجود آورد
- homeostasis(مجازی) تعادل، ثبات و توازن (اقتصادی یا اجتماعی)
- homeotypicهممونه، هممونهای
- homeownerصاحبخانه، مالک خانه
- homer(بیسبال) گل
- homer (sometimes) nodsحتی هومر (نویسندهی بزرگ یونانی) هم گاهی دچار لغزش شده، همهکس جایزالخطا است
- homericهومری، وابسته به هومر (شاعر حماسهسرای یونان باستان)
- homeric laughterخندهی بلند و طولانی، قهقههی ممتد
- homeroomکلاس، اتاق حضور و غیاب
- homesickدلتنگ
- homesicknessدلتنگی، غربت
- homespunبافت خانگی، بافت میهنی، وطنی، ساده
- homestand(آمریکا - ورزش) هریک از مسابقاتی که در شهر یا محل دائمی تیم انجام میشود
- homesteadشهر موطن، مزرعه رعیتی
- homestead lawقانون منع مصادره یا فروش اجباری مسکن اشخاص قرضدار یا ورشکسته
- homesteaderروستاخانهنشین، روستانشین
- homestretchقسمت آخر مسابقه، مسیر انتهایی مسابقه، دور آخر
- hometownزادگاه، شهر
- homewardبه سمت خانه، به سوی خانه
- homeworkتکلیف، مشق
- homeyدنج، صمیمی، راحت
- homicidalقاتلصفت، کشنده
- homicideقتل، آدمکشی
- homieرفیق، داداش، بچهمحل
- homileticوابسته به موعظه، موعظهای، پندوارهای، اندرزین، اندرزگونه، روضهمانند (homiletical هم میگویند)
- homileticsفن خطابه، موعظه
- homilistموعظهگر، روضهخوان
- homilyوعظ کردن، سخنرانی کردن، موعظه کردن
- homingهدفیاب، خانهیاب
- homing pigeonکبوتر خانگی، کبوتر جلد
- hominidجنس انسان
- hominizeانسانمحور کردن، مطابق نیازهای انسانی کردن