واژههای انگلیسی با حرف H
۴٬۲۵۳ واژه — صفحهی ۱۰ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- hibernationخواب زمستانی، زمستانخوابی
- hiberniaایرلند
- hibernianایرنلدی، ساکن ایرلند، ایرلندی زبان
- hibernicismضربالمثل یا گفتار ایرلندی، ملیت ایرلندی
- hibiscusختمی، گل ختمی
- hic jacetکتیبه روی قبر، نوشته روی سنگ قبر
- hiccupسکسکه
- hickدهاتی، آدم کمفرهنگ (تحقیرآمیز)
- hickeyجوش، کورک (صورت)
- hickokجیمز باتلر هیکاک (کلانتر کوچنشینگاههای غرب آمریکا و ملقب به: Wild Bill Hickok)
- hickoryدرخت هیکوری (گردوی آمریکایی)، چوب هیکوری
- hidگذشتهی سادهی فعل hide
- hidalgo(در اسپانیا) آقا، مرد
- hidatsaسرخپوست هیداتسا (افراد این قبیله در داکوتای شمالی در آمریکا زیست میکنند)
- hiddenپنهان، مخفی
- hiddenite(سنگشناسی) هیدنیت (سنگ نیمه بهادار زرد یا سبزرنگ)
- hideپنهان کردن، قایم شدن
- hide one's light (or talent) under a bushelپنهان کردن استعداد، بروز ندادن توانایی
- hide-and-seekبازی قایمموشک
- hideawayمخفیگاه، پناهگاه، گوشه خلوت
- hideboundمتعصب، کوتهفکر، بیانعطاف
- hideousزشت، بدمنظر، وحشتناک
- hideoutمخفیگاه، پناهگاه (مخفی)
- hidingپنهانشدن، اختفا
- hidrosisعرق زیاد بدن، تعریق
- hidroticعرقآور، ژفانگیز، خویآور، معرق
- hidy-hole or hidey-holeمخفیگاه (عامیانه)، خلوتگاه
- hieشتاب کردن، شتابیدن، زود رفتن، با شتاب رفتن، عجله کردن
- hiemalزمستانی، شتوی
- hier-رجوع شود به: hiero- (پیش از واکه بهکار میرود)
- hierarchرئیس روحانی، سرکشیش، اسقف بزرگ، شیخ قبله، شیخ، سرپرست
- hierarchalوابسته به پیشوای مذهبی
- hierarchicalسلسلهمراتبی، بر اساس ردهبندی
- hierarchicallyبهصورت سلسلهمراتبی
- hierarchismپایگانی، سلسله مراتبی، پایگان گرایی، پایورسالار گرایی
- hierarchyسلسلهمراتب، رتبهبندی، سلسلهبندی
- hieraticکشیش، کاهنی
- hiero-پیشوند : مقدس، سپنتا، اشو
- hierocracy(حکومت روحانیون) کاهنسالاری، کشیشسالاری، روحانیسالاری
- hierodule(یونان قدیم) غلامی که در معابد خدمت میکرده
- hieroglyphهیروگلیف، نوشته/نقش تصویری (مصر باستان)
- hieroglyphicهیروگلیفی، مربوط به خط تصویری (مصر باستان)
- hierologyمعارف و ادبیات و دانستههای مذهبی مردم، کیش دانش مردمی
- hieronymusرجوع شود به: Jerome, Saint
- hierophant(یونان قدیم) سرکشیش، مفسر روحانی
- higashiosakaشهر هیگاشی اوساکا (در جنوب جزیرهی هونشو - ژاپن)
- higgleچانه زدن، برای سودجویی بحث کردن
- higgledy-piggledyدرهمبرهم، شلوغپلوغ، قاطیپاطی
- highبلند، مرتفع
- high (or low) frequency wavesامواج پر (یا کم) بسامد
- high and dryدرمانده، بیپناه، در تنگنا
- high and lowهمهجا، هرجایی
- high and mightyمغرور، متکبر، از خود راضی
- high beamنور بالا (چراغ ماشین)، چراغهای پرنور
- high chairصندلی غذاخوری بچه (پایهبلند)
- high churchفرقهای که سخت پابند آداب و رسوم کلیسایی و مناجات و تسبیحات مرسوم در کلیسا هستند
- high comedyکمدی مربوط به زندگی طبقات بالا
- high commandفرماندهی عالی (نظامی)
- high commissionerکمیسر عالی، نماینده عالیرتبه
- high dayعید، روز جشن
- high dynamic rangeمحدودهی دینامیکی بالا، گسترهی پویای وسیع (توانایی صفحه نمایش تلویزیون و مانیتور و غیره برای نشان دادن تصاویر بسیار واضح با طیف گستردهای از رنگهای طبیعی و کنتراست زیاد بین قسمتهای روشن و تاریک تصویر)
- high explosive(نظامی) ماده منفجره (مثل. T . N . T )
- high fidelityایجاد صدا با عالیترین درجه و شباهت زیاد به اصل و مبدأ آن، دستگاه گیرنده عالی و خوشصدا
- high flyingبلندپرواز، جاهطلب
- high frequencyپرفرکانس، با بسامد بالا
- high gearدنده بالا؛ (مجازی) سرعت و شتاب کامل
- high german(زبانشناسی) آلمانی بالا (گویشهای آلمانی که در جنوب و مرکز آلمان رواج دارند)
- high groundبلندی، زمین مرتفع
- high guardگارد بسته، گارد بالا (حالت دفاعی بوکسور که دستانش را بالا و نزدیک به سر نگه میدارد تا از خود در برابر ضربات محافظت کند)
- high heelsکفش پاشنه بلند
- high holidays(سالنامه یهودیان) ایام اعیاد (بهویژه یوم کیپور)
- high hopesامیدهای زیاد، آرزوهای بزرگ
- high horseتکبر، از سر تکبر رفتار کردن
- high interest ratesنرخ بهره بالا
- high jack( hijack ) دزدی هواپیما و سایر وسائط نقلیه و مسافران آن
- high jinksشادی و شلوغی، سروصدا و شیطنت
- high jumpپرش ارتفاع
- high lifeزندگی شیک، زندگی پرتجمل و پر ریختوپاش
- high liverولخرج، آدم پر ریختوپاش
- high low jack(بازی ورق) پاسور
- high massعشا ربانی توأم با موسیقی و بخور
- high mountainکوه بلند
- high muckety-muckرجوع شود به: high muck-a-muck
- high noonسر ظهر، وسط روز
- high onخیلی علاقهمند به، شیفته، هیجانزده از
- high on (or off) the hogبا تجملات زیاد، خوشگذرانانه
- high percentageدرصد بالا
- high place(در مذاهب سامی باستانی) معبد روی بلندی
- high priceقیمت بالا
- high priestکشیش اعظم، کاهن اعظم
- high reliefنقوش برجسته (بر روی مجسمه و غیره)
- high riskریسک بالا، پرخطر
- high rollerولخرج، پولریخت، قمارباز کلان
- high schoolدبیرستان
- high seaدریای آزاد، دریای آزاد خارج از مرز کشور
- high seasدریای آزاد، آبهای بینالمللی
- high signنشان رمزی، نشان هشدار
- high societyاشراف، طبقه اشرافی
- high tableمیز اصلی (برای مهمانان ویژه یا استادان دانشگاه)
- high teaچای عصرانه (با خوراک سبک، سنت انگلیسی)
- high tideجزر و مد بالا، اوج مد دریا
- high timeدیر وقت شده، وقتش رسیده
- high treasonخیانت بزرگ (به کشور یا پادشاه)
- high turnover of staffجابجایی زیاد کارکنان / نرخ بالای تغییر پرسنل
- high waterمد دریا، جزر و مد (وقت اوج آب)
- high windباد شدید، باد تند
- high wireطناب بندبازی، سیم بندبازی
- high wroughtپرکار، صنعتی، با استادی ساخته شده، شدید
- high, wide and handsome(عامیانه) با اطمینان و بیخیالی
- high-bush cranberryرجوع شود به: cranberry bush
- high-classمرغوب، درجه یک، باکیفیت
- high-compression(در موتورهای درونسوز) سیلندر پرتراکم
- high-definition tvتلویزیون با وضوح بالا، تلویزیون اچدی
- high-energy particle(فیزیک) ذرات بنیادی اتم (دارای انرژی بیش از : 100 MeV)
- high-flownپرطمطراق، اغراقآمیز، قلنبهسلنبه
- high-gradeدرجهیک، ممتاز، باکیفیت بالا
- high-grownبلندبالا
- high-handedآمرانه، زورگویانه، مستبدانه
- high-hatمتکبر، گندهدماغ، پرافاده (صفت)
- high-keyedپرهیجان، هیجانزده، عصبی، شوریده
- high-levelسطح بالا، بلندپایه، عالیرتبه
- high-maintenanceپرزحمت، پردردسر، پرهزینه (چیز)
- high-mindedبزرگمنش، بلندنظر، پایبند به اصول اخلاقی
- high-mindedlyبا بلند نظری
- high-muck-a-muckآدم کلهگنده (و اغلب مغرور)
- high-octaneاکتان بالا، سوپر (بنزین)
- high-performanceکارا، کارآمد، با عملکرد بالا
- high-pitchedزیر، گوشخراش (صدا)
- high-poweredپرتوان، پرقدرت، توانمند
- high-powered jobشغل پرقدرت / شغل رده بالا
- high-pressureپرفشار، دارای فشار زیاد (فیزیکی)
- high-pricedگرانقیمت، پرهزینه
- high-proofپرالکل، قوی (مشروب)
- high-riseساختمان بلند، برج (آپارتمانی یا اداری)
- high-rise flatsآپارتمان های بلندمرتبه
- high-soundingقلنبهسلمبه، پرطمطراق، ظاهرفریب
- high-spiritedشنگول، سرزنده، پرانرژی (شخص)
- high-street fashionمد خیابانی (مد مقرونبهصرفه و روزمره)
- high-strungعصبی، بسیار حساس، زودرنج
- high-style(مد و طرح و غیره) شیک و گران
- high-tailبا عجله فرار کردن، پا به فرار گذاشتن
- high-techپیشرفته، فناوری بالا
- high-tensionفشار قوی، ولتاژ بالا
- high-testبسیار باکیفیت
- high-tonedسطح بالا، طراز اول، درجهیک
- high-water markاوج، بالاترین نقطه
- highballهایبال (نوشیدنی الکلی مخلوط با نوشابه)
- highbinder(قدیمی) جاسوس یا مراقب دیگری، بپا، جانی
- highbornاصیل، نیکنژاد، خوص اصل، پاکزاد
- highboyآدم بلندپرواز در سیاست، کمد یا اشکاف ظروف
- highbredباتربیت، اصیل، دارای تربیت یا نجابت خانوادگی
- highbrowروشنفکر، فرهنگی (ادبیات، هنر و موسیقی سطح بالا)
- highchairصندلی غذاخوری بچه (پایهبلند)
- higherبالاتر، بیشتر
- higher criticismسنجش و سفرنگ علمی انجیل
- higher educationآموزش عالی
- higher-upمقام ارشد، مافوق
- highestاعلا، برترین، بالاترین، بلندترین، بیشترین
- highest regardبالاترین احترام، نهایت احترام
- highfalutinپرمدعا، پرطمطراق، لافزن
- highflierشخص بلندپرواز، آدم موفق
- highjack(عامیانه) رجوع شود به: hijack
- highlandکوهستان، منطقه کوهستانی
- highland flingرقص بومی مردمان شمال اسکاتلند
- highland southern(زبانشناسی) گویش کوهستانهای جنوبی (لهجهی انگلیسی مردم کوهستانهای آپالاش در جنوب ایالات متحده)
- highlanderکوهستانی، اهل کوهستان
- highlightنکتهی برجسته، بهترین بخش
- highlyخیلی، بسیار، بهشدت
- highly competitiveبسیار رقابتی
- highly controversialبسیار بحثبرانگیز، به شدت جنجالی
- highly criticalبسیار انتقادی، سختگیرانه
- highly educatedبسیار تحصیلکرده، دارای تحصیلات عالی
- highly effectiveبسیار موثر، خیلی کارآمد
- highly emotionalبسیار احساساتی، خیلی عاطفی
- highly intelligentبسیار باهوش، خیلی زیرک
- highly likelyبسیار محتمل، به احتمال زیاد
- highly profitableبسیار سودآور، پرسود
- highly recommendبه شدت توصیه کردن
- highly recommendedبه شدت توصیهشده
- highly sensitive personفرد بسیار حساس، شخصیت حساس، انسان بسیار حساس
- highly successfulبسیار موفق، فوقالعاده موفق
- highly unlikelyبسیار بعید، خیلی غیرمحتمل
- highly unusualبسیار غیرمعمول، خیلی عجیب
- highly valuedبسیار ارزشمند، بسیار مورد ارزشگذاری
- highly-strungعصبی، زودرنج، حساس
- highnessبلندی، ارتفاع
- highroadشاهراه، جاده اصلی
- hight(قدیمی) به نام، به اسم
- hightailبا سرعت رفتن، فرار کردن
- highwayبزرگراه
- highway patrolپلیس راه، گشت بزرگراه
- highwaymanراهزن، دزد سر گردنه
- hihاعلیحضرت همایون (علیاحضرت)
- hiitتمرین هوازی پرشدت، تمرینات اینتروال با شدت بالا
- hijackربودن (هواپیما، اتوبوس)، هواپیماربایی کردن
- hijackerهواپیماربا، آدمربا (در وسایل نقلیه)
- hikeپیادهروی (در طبیعت)، کوهنوردی
- hike in pricesافزایش قیمت ها
- hikingپیادهروی در طبیعت، کوهپیمایی
- hilarمتمرکز و نزدیک به ناف و مرکز
- hilariousخیلی خندهدار، بامزه
- hilarityشادی، خنده، شوقوشعف
- hilaryاسم خاص مذکر و مؤنث
- hildaاسم خاص مؤنث
- hildegardeاسم خاص مؤنث
- hildingجانور یا اسب بیارزش، حیوان چموش، آدم بیکاره و مهمل
- hillتپه
- hill mynaسار سیاه و بزرگ آسیایی
- hill of beansچیز بیارزش، ناچیز
- hillaryسر ادموند هیلاری (اولین سفیدپوستی که به قلهی اورست رسید - اهل زلاندنو)
- hillbillyآدم روستایی (تحقیرآمیز)، دهاتی
- hillockتپه کوچک، پشته
- hillsideدامنه تپه، دامنه کوه
- hilltopنوک تپه، قله تپه
- hillyپر از تپه، تپهماهوری
- hiltدسته (شمشیر یا چاقو)
- hilumچیز خیلی ریز و کوچک، پیوندگاه گیاه، محل دخول رگ وپی
- hilusناف، دهانگاه (هر سوراخ یا گذرگاهی که اعصاب و رگهای اندام از آن رد شود)، دهانچه
- himاو را، به او (مرد)
- himachal pradeshاستان هیماچال پرادش (در شمال هندوستان)
- himalayanهیمالیایی، وابسته به کوههای هیمالیا
- himalayasکوههای هیمالیا (Himalaya Mountains هم میگویند)
- himation(یونان باستان) تنپوش (پارچهی لنگمانندی که یک سر آن را از شانهی چپ گذرانده و دور تن میپیچیدند)
- himavat(اسطورهی هندی) هیماوات (نماد کوههای هیمالیا و پدر دوی Devi)
- himejiشهر هیمهجی (در کنارهی جنوبی هانشو - ژاپن)
- himmlerهاینریش هیملر (رئیس گشتاپو و نیروهای SS آلمان هیتلری)
- himselfخودش، خود او (درحال تأکید)، خود (آن مرد)
- himyariteاعقاب این مردم
- hinهین (پیمانهی آبگونهها برابر با یک و یک دوم گالن یا 5/7 لیتر که در میان یهودیان باستان رایج بود)
- hinayanaهینایانا (فرقهای از بوداییها در سیلان و برمه و تایلند و کامبوج که معتکف بودن و دستیابی به نیروانا از طریق ریاضت و تفکر را مورد تأکید قرار میدهند)
- hindگوزن ماده
- hindbrain(رویان مهرهداران) مغز سوم، مخ سوم (بخش خلفی از سه بخش مغز جنین)
- hindenburgپال هیندنبرگ (سپهسالار و دولتمرد آلمانی)
- hinderمانع شدن، جلوگیری کردن، کُند کردن
- hinder progressمانع پیشرفت شدن، جلوی پیشرفت رو گرفتن
- hindgutپسینروده، رودهی خلفی
- hindiزبان هندی
- hindmostعقبترین، پسین، دورترین
- hindquarterنیم شقه، نصف قسمت خلفی گوشت گاو یا گوساله و گوسفند، ران گاو، پای گاو
- hindranceمانع، مزاحمت
- hindshank(چهارپایان) ران (بالای پای پسین)
- hindsightنگاه به گذشته، درک پس از وقوع
- hinduهندو
- hindu kush(از ریشهی سانسکریت و فارسی) کوههای هندوکش در شمال خاوری افغانستان و شمال کشمیر
- hinduismهندوئیسم، دین هندو
- hindustan(سدههای 15 و 16) کشور پادشاهی هندوستان (در شمال هند و پاکستان امروزی)
- hindustaniهندوستانی
- hinesارل هاینز (پیانو نواز موسیقی جاز - آمریکایی)
- hingeلولا
- hinge jointمفصلی که در یک سطح حرکت کند، مفصل لولایی