واژههای انگلیسی با حرف H
۴٬۲۵۳ واژه — صفحهی ۸ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- hellishجهنمی، بسیار بد و سخت
- hellkiteآدم سنگدل، آدم بیرحم و بدرفتار، عفریتخوی، آدم شیطانصفت
- hellmanلیلیان هلمان (نمایشنامهنویس آمریکایی)
- helloسلام
- hellscapeمنظره جهنمی، محیط بسیار ترسناک و ویران
- helmسکان (کشتی/هواپیما)
- helmetکلاه ایمنی، کلاه کاسکت، کلاهخود
- helminth(طب، جانورشناسی) کلمات پیشوندی است به معنی کرم
- helminthiasisابتلا به کرم روده، ناخوشی کرم
- helminthicکرمی
- helmintho(طب، جانورشناسی) کلمات پیشوندیست به معنی کرم
- helminthologyکرمشناسی، مطالعه در اطراف کرمهای بیماریزا و انگلی
- helmsmanسکاندار، ناخدا
- helotبنده، علام، رعیت
- helotismسرفداری، بندگی، بردگی
- helotryبردگی، رعیتداری
- helpکمک کردن، کمک
- help oneself toبرای خود برداشتن (غذا)، خودسرانه برداشتن
- help out(در انجام کاری) کمک کردن
- help yourselfبفرمایید بردارید
- helpedحمایتشده، همراهیشده
- helperکمک، یاور، دستیار
- helpfulمفید، کمککننده
- helpfullyبهطور مفید، با کمکرسانی
- helpfulnessکمکرسانی، یاری، مفیدبودن
- helpingکمک، یاری
- helplessدرمانده، بیچاره، ناتوان
- helplesslyبا درماندگی، بیچارگیوار، ناتوانانه
- helplessnessدرماندگی، بیچارگی، ناتوانی
- helpmateهمسر، یار، همراه مفید
- helpmeetکمک، معاون، همدست زن، زن یاور
- helsinkiشهر هلسینکی (پایتخت کشور فنلاند)
- helter-skelterبا عجله و بینظمی، درهمبرهم
- helveدسته، دسته تبر، دسته تیشه و مانند آن
- helvetiaهلوتیا (سرزمین باستانی که امروزه بخش باختری کشور سوئیس را تشکیل میدهد)
- helvetianسوئیسی
- helveticرجوع شود به: Helvetian
- helvetiiهلوتیها (مردمان سلتنژادی که در هلوتیا در باختر سوئیس امروزی زندگی میکردند)
- hemلبه، حاشیه (لباس)
- hem inمحاصره کردن، دور گرفتن، محدود کردن
- hemaرجوع شود به: hemo-
- hemacytometerاسبابی برای شمارش گویچههای خون
- hemagglutinateباعث انعقاد خون شدن، منعقد کردن
- hemagglutinin(مادهای که موجب خون همچسبی بشود) خون همچسبان
- hemalخونی، وابسته به خون و رگها، احشایی
- hemangiomaغدهی خونرگی، خونرگ غده (غده یا خال خوشخیم که از شبکهی بههم فشردهی رگهای خونی درست شده است)
- hemateinترکیب قرمز متبلوری با فرمول: C 16 H 12 O 6
- hematicوابسته به خون، خونی، بیماری خونی
- hematinترکیب قهوهای تیره یا آبی تیرهای با فرمول: C 34 H 33 Fe N4 O5
- hematinicعامل مؤثر در ازدیاد گویچههای قرمز خون یا هموگلوبین
- hematite(معدن) هماتیت، نوعی سنگ آهن
- hemato-پیشوند: خون، خونی [hematology] (پیش از واکه: hemat-)
- hematoblastگویچه قرمز نارس خون، پلاکتهای خونی
- hematocritهماتوکریت (نسبت حجم گلبولهای قرمز به کل خون)
- hematogenousخونزا، از خون بهوجود آمده، بهوسیلهی خون منتشر شده
- hematologistمتخصص خونشناسی، هماتولوژیست (پزشک متخصصی که به تشخیص و درمان بیماریهای خونی و اختلالات مرتبط با سیستم خونی میپردازد)
- hematologyخونشناسی، هماتولوژی (شاخهای از پزشکی که به مطالعهی خون، بافتهای خونی، و اختلالات مرتبط با آنها میپردازد)
- hematomaتومور یا غده محتوی خون خارجشده از رگها
- hematophagousخونخوار، تغذیهکننده از خون
- hematopoiesisخونسازی در موجود زنده، تشکیل خون
- hematoxylin(شیمی - زیستشناسی) هموتاکسیلین (ترکیب بیرنگ و بلورین به فرمول C16H14O6.3H2O که در میکروسکوپ بینی کاربرد دارد)
- hematozoonانگلهای خونی
- hematuriaادرار خونی، وجود خون در ادرار، خون میزی
- heme(شیمی - زیستشناسی) خونرنگزا، هم (رنگیزهی آهندار به فرمول C34H32N4O4Fe که بخشی از هموگلوبین است)
- hemelytron(حشرهشناسی) نیمبال نیام (هریک از بالهای جلو حشرات نیمبال که شفاف و همانند نیام بال عقب است) (hemelytrum هم میگویند)
- hemeralopiaمرض روز کوری، کمی بینایی در نور زیاد
- hemerocallisسوسنیها، سوسن زرد، زنبقیها
- hemiنیم، نصف (پیشوند)
- hemicوابسته به خون، خونی
- hemicelluloseهمی سلولز (پلی ساکارید دارای کمتر از 150 واحد پولیمر از شکرهای مختلف که از گیاهان گرفته میشود)
- hemichordateنیممازهدار (شاخهی Hemichordata جانوران کرممانند دریایی)
- hemicrania(سردرد در نصف سر) میگرن، صداع، (سردرد) نیمسره
- hemicycleنیمدایره، نیمهلال
- hemidemisemiquaver(انگلیس) رجوع شود به: sixty-fourth note
- hemihedral(در بلورها) بهشکل نصفمحرف، بهشکل نصفهوجهی
- hemihydrateهیدرات جسمی که دارای نیم ملکول آب است
- hemimetabolous(حشرهشناسی) نیمه دگردیس (hemimetabolic هم میگویند)
- hemimorphic(وابسته به بلوری که دو طرف آن ناهمجور باشند) نیمه ناهمجور
- hemimorphiteسیلیکات فلزروی: Zn4Si2O7(OH)2.H2O
- heminهمین (کلرید قهوهای رنگ و بلورین به فرمول C34H32N4O4FeClکه از خون بهدست میآید)
- hemingwayارنست همینگوی (نویسنده آمریکایی)
- hemiola(بهویژه در موسیقی قدیم) همیولا (رابطهی سه به دو) (hemiolia هم میگویند)
- hemiparasiteانگلهایی که بیماریزا نیستند
- hemiplegiaفلج نصف بدن، فلج ناقص، نیم فلج
- hemiplegicنیمفلج، مربوط به فلج نیمه بدن، کسی که نیم بدنش فلج است
- hemipteran(حشرهشناسی) نیمبال، نیمبالدار، حشره، جنبنده، نیم سختبال
- hemisphereنیمکره
- hemisphericنیمکرهای
- hemispheroidنیمکرهسان، نیمکرهدیس، به شکل نیمکره، نیمکروی، نیمکرهوار
- hemistichمصرع، مصراع، نیم بیت شعر، نیم فرد شعر
- hemiterpeneترکیبی به فرمول: C 10 H 16
- hemitropeوابسته به این نوع بلور (hemitropic هم میگویند)
- hemlineلبه پایین لباس، پایین دامن
- hemlockشوکران (گیاه سمی)
- hemmerدستگاه یا شخصی که پای لباس را دولا کرده و میدوزد، سجافدوز
- hemo-پیشوند: خون، خونی [hema-) [hemoglobin هم میگویند)
- hemochromatosisخون رنگزدگی، هموکروماتوز
- hemocyanin(در برخی بندپایان و نرمتنان) آبی خونرنگ (رنگیزهی آبیرنگ که حاوی مس و حامل اکسیژن است)
- hemocyte(کالبدشناسی - زیستشناسی) خونیاخته، سلول خون، گلبول خونی
- hemodialysisخون تراکافت، همودیالیز
- hemoflagellateتاژکداران انگل خون (مثل تریپانوزوم)
- hemoglobin(بیوشیمی) ماده رنگی آهندار گویچههای قرمز خون جانوران مهرهدار
- hemoglobinuriaوجود هموگلوبین در ادرار
- hemoidخونمانند، خونگون، خونسان
- hemolymph(در بیمهرگان) خون تنابه، لنف خونی
- hemolysinخونکاو (مادهای که توسط باکتریها و غیره در خون تولید میشود و گویچههای قرمز خون را نابود کرده و خونرنگیزهی آنها را آزاد میکند )
- hemolysisآزاد شدن هموگلوبین از گویچه سرخ، تحلیل گویچههای قرمز، خون کافت
- hemolyzeباعث تجزیه گویچه سرخ خون شدن، همولیزه کردن
- hemophileخوندوست، موجود خوندوست
- hemophiliaهموفیلی، بیماری دیرلختی خون
- hemophiliacمبتلا به هموفیلی، هموفیلیک
- hemophilicمبتلا به هموفیلی
- hemoptysisخلط خونین
- hemorrhageخونریزی، خونریختن
- hemorrhoidبواسیر، هموروئید
- hemorrhoidectomy(جراحی) بواسیربرداری، خونشاربرداری
- hemostasisتوقف خونریزی، بندآمدگی خونریزی
- hemostatعامل بندآورنده جریان خون
- hemostatic(قادر به بند آوردن خونروش) خونبند، خون ایستان، خون بندآور
- hemotoxinخون زهر (زهری که بتواند سرخ گویچهها را نابود کند)
- hempشاهدانه، کنف، حشیش
- hemp agrimonyغافث کنفی (Eupatorium cannabinum از خانوادهی composite)
- hemp nettleگیاهان جنس کله گربه
- hempenکنفی، سازو، ساختهشده از کنف
- hempseedدانهی کنف، شاهدانه
- hemstitch(در خیاطی) رشتههای نخ را بهطور موازی قرار دادن و رشتههای عمودی را از لای آنها گذراندن (برای ایجاد طرحهای مختلف)
- henمرغ
- hen and chickensهمیشهبهار، همیشهبهار باغی، آذرگون
- hen coopمرغدانی، لانه مرغ
- hen partyمهمانی مجردی (دخترانه)، جشن مجردی عروس
- henanاستان هینان (در شرق و مرکز کشور چین)
- henbaneسیکران، بذر البنج، بنگ دانه
- henbitحرف پنجهکلاغی، فراسیونآسا، گزنهسای ساقه آغوش (Lamium amplexicaule از خانوادهی mint)
- henceبنابراین، به همین دلیل، از این رو
- henceforthاز این پس، از این به بعد
- henceforwardازاینبهبعد، پسازاین
- henchmanدستنشانده، نوکر (سیاسی یا جنایتکار)
- hencoopمرغدان
- hendeca-پیشوند: یازده، یازدهی [hendecasyllabic]
- hendecagon(هندسه) یازده وجهی، یازده گوشه
- hendecahedron(جسم) یازده سطحی، یازده وجهی، یازده پهنه
- hendecasyllabicشعر یا نثر یازده هجایی
- hendiadys(معانی بیان انگلیسی) هندیادیس (بهکار بردن دو اسم و یک and بهجای یک اسم و یک صفت برای مثال: deceit and words بهجای: words deceitful یا cups and gold بجای golden cups)
- hendrixجیمی هندریکس (آهنگساز جاز و خوانندهی آمریکایی)
- henequenالیاف محکم و زرد رنگ گیاه صباره
- henhouseمرغدانی، لانه مرغ
- hennaحنا، حنا بستن
- henneryمرغدان، مزرعه یا محل پرورش مرغ
- henotheismستایش چند خدا یکی پس از دیگری، توحید نوبتی
- henotheistمعتقد یا وابسته به توحید نوبتی
- henpeckغر زدن، سرزنش کردن (زن به شوهر)
- henpeckedزنذلیل، تحت سلطه همسر
- henriettaاسم خاص مؤنث (مخفف آن: Hetty, Etta و Netty)
- henryهنری (واحد القاگری)
- hentقاپیدن، به چنگ آوردن، ربودن، تا اینکه
- hentaiهِنتای (انیمه یا تصویر کارتونی با محتوای جنسی و مستهجن)
- henzeهانس ورنر هاینز (آهنگساز آلمانی)
- hepوارد، باخبر، آگاه (از آخرین ترندها)
- heparinماده چند قندی (polysaccharide) که در کبد ساخته میشود
- heparinizeباهپارین درمان کردن، تحت درمان باهپارین قراردادن
- hepat-(پیش از واکه بهکار میرود) رجوع شود به: hepato
- hepatectomy(جراحی - بریدن همه یا بخشی از کبد) کبدبرداری، جگربرداری
- hepaticجگری، کبدی، سودمند برای جگر
- hepaticaغافث معمولی ( wort liver )، دوای جگر
- hepatitisهپاتیت
- hepato-پیشوند: جگر، کبد [hepatectomy]
- hepatomaسرطان کبد، تومور کبدی
- hepburnکاترین هپورن (هنرپیشهی آمریکایی)
- hephaestus(افسانه یونان) خدای آتشوفلزکاری
- hepped upباحرارت، مجذوب
- hepplewhite(سبک مبل و صندلی) دارای قوس و انحنا
- hept( hepta ) پیشوندی بهمعنی هفت
- hepta-هفت
- heptachlorهپتاکلر (C10H7Cl7 که در گذشته بهعنوان حشرهکش بهکار میرفت)
- heptadهفت چیز، هفتگانه، سبعه، هفت نت، هفت بنیانی
- heptagonهفتضلعی، هفتگوشه
- heptagonalهفت گوشه ،هفت پهلو
- heptahedron(جسم) هفت سطحی، هفت پهنه، هفت رویه
- heptamerous(گیاهشناسی - گل) هفت فراهمه (دارای هفت بخش در هر 7-merous) (whorl هم مینویسند)
- heptameterشعر هفت وتدی
- heptaneهپتان (الکان به فرمول C7H16)
- heptarchyحکومت هفت نفری، ولایات هفتگانه
- heptastich(شعر) هفت سطری، هفت بیتی، هفت خطی
- heptateuch(انجیل) اسفار هفتگانه، هفت کتاب اول انجیل عهد عتیق
- heptateuehکتب هفتگانه اول کتب عهد عتیق
- heptavalentهفت ارزشی، دارای (والور) هفت
- heptoseانواع قندهای ایزومریک با فرمول: C 7 H 14 O 7
- herاو را، مال او (زن)
- her majestyاعلیحضرت، علیاحضرت
- hera(اسطورهی یونان) هرا (خواهر و همسر زئوس) (رومیها به او ژونو Juno میگفتند)
- heraclitusهراکلیت (فیلسوف یونانی)
- heracliusهراکلیوس (امپراطور بیزانس)
- heraldجارچی، پیک، قاصد
- heraldicوابسته به (علم)نشانهای نجابت خانوادگی
- heraldryنجیبان و نشانهای نجابت خانوادگی، نشان نجابت خانوادگی، آیین و تشریفات نشانهای خانوادگی
- heralds' college(انگلیس) ادارهی تبارنامهها و نشانهای اشرافی و خانوادگی (تأسیس: 1484 میلادی)
- heratشهر هرات (در افغانستان)
- herbگیاه (دارویی/خوراکی)، سبزی معطر
- herb doctorپزشکی که با داروی گیاهی به مداوا میپردازد
- herb parisعلف پاریس (Paris quadrifolia از خانوادهی lily)
- herb robertگل عطر، سوزن چوپان قرمز (Geranium robertianum از خانوادهی شمعدانی که برگهای خوشبویی دارد)
- herbaceousگیاهی (نه چوبی)
- herbageگیاه (بهطور کلی)، رستنی، علف، شاخوبرگ
- herbalگیاهی، ساختهشده از گیاه
- herbal teaدمنوش گیاهی، چای گیاهی
- herbalistگیاهدرمانگر، فروشنده گیاهان دارویی
- herbariumمجموعه گیاهان خشک گیاهدان (اطاق یا جعبه)
- herbartیوهان هربارت (فیلسوف آلمانی)
- herbedدارای گیاهان معطر، چاشنیزده با سبزی
- herbertجرج هربرت (نویسندهی انگلیسی) 1593-1633
- herbicidalکشنده گیاهان
- herbicideعلفکش
- herbivoreگیاهخوار، علفخوار
- herbivorousگیاهخوار
- herblikeگیاهمانند
- herboseپرگیاه
- herbyبوتهدار، مانند بوته، گیاهدار
- herculeanطاقتفرسا، بسیار دشوار، غولآسا
- herculesهرکول، پهلوان نامی اساطیر یونان و روم
- hercules'-clubسداب آمریکایی (Zanthoxylum clavaherculis از خانوادهی rue - پر تیغ و بومی جنوب ایالات متحده)
- herdگله، رمه
- herd of cattleگله گاو
- herd of elephantsگله فیل ها
- herd's-grassرجوع شود به: timothy
- herderچوپان، گلهبان، گلهچران
- herdicهردیک (کالسکهای که بدنهی کوتاهی دارد و از عقب سوار آن میشوند)
- herdingگلهداری، گلهچرانی، شبانی
- herdsmanچوپان، گلهدار، رمهدار
- hereاینجا
- here and nowهمینجا و اکنون، لحظه حال
- here and thereاینجا و اونجا، جاهای مختلف
- here goes!خب، بریم! هر چه بادا باد! (هنگام شروع کار دشوار یا ترسناک)
- here you areبفرمایید (هنگام دادن چیزی به کسی)
- here'sاینجاست (کوتاهشدهی here is)
- here's the thingنکته اینجاست که، قضیه اینه که، اصل ماجرا اینه که
- here's toبه سلامتی! به افتخار ...! (هنگام نوشیدن)
- hereaboutدر این حوالی، در همین نزدیکیها
- hereafterاز این پس، از این به بعد (رسمی)
- hereatدر این هنگام، هنگامی که این (قضیه) رویداد
- hereaway(قدیمی) به این طرف، در این حوالی
- herebyبدینوسیله، به موجب این (در متون رسمی)
- hereditamentمیرا ، ملک، دارایی غیرمنقول، مال موروثی
- hereditarian(کسی که این باور را دارد: وراثت از محیط و غیره در تعیین ویژگیهای فردی بسیار مهمتر است) برماندگرای، وراثتگرای
- hereditaryارثی، موروثی
- heredityوراثت
- herefordنوعی گوساله گوشت قرمز از نژاد انگلیسی که صورت سفیدی دارد
- hereford and worcesterشهرستان هرفورد و ورستر (در باختر و مرکز انگلیس)
- hereinدر این، در اینجا، در این باره (در متون رسمی)
- hereinaboveمافوق این، بالاتر از این
- hereinafterبعد از این، از این پس، در سطور بعد