واژههای انگلیسی با حرف H
۴٬۲۵۳ واژه — صفحهی ۵ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- have a high colorسرخچهره بودن، برافروخته بودن
- have a job asکار کردن بهعنوان، شغل ... داشتن
- have a knock-on effectاثر زنجیرهای داشتن، پیامد دومینووار داشتن
- have a liking forعلاقه داشتن به، دوست داشتن
- have a load onمست بودن (عامیانه)
- have a lookنگاه کردن، نگاهی انداختن
- have a lot of influenceنفوذ زیادی داشتن، تاثیر زیادی داشتن
- have a lot on one's plateبسیار سرشلوغ بودن، کلی کار داشتن، وقت سرخاراندن نداشتن
- have a low opinion ofدستکم گرفتن، نظر بدی داشتن درباره
- have a mad onخشمگین بودن، عصبانی بودن (عامیانه)
- have a matchمسابقه داشتن
- have a memory like a sieveحافظه ضعیف داشتن، همه چیز را فراموش کردن
- have a night on the tilesشب را به عیش و عشرت گذراندن، شب را به مینوشی و رقص گذراندن
- have a nightmareکابوس دیدن
- have a nodding (or passing) acquaintanceکمی آشنایی داشتن، آشنایی سطحی داشتن
- have a nodding acquaintance with someone (or something)آشنایی سطحی داشتن، کمی شناختن
- have a partyمهمانی/جشن گرفتن، مهمانی/جشن داشتن
- have a problemمشکل داشتن
- have a qualityکیفیتی/ویژگیای داشتن
- have a quick snackیک میان وعده سریع خوردن
- have a restاستراحت کردن
- have a rowدعوا کردن، جر و بحث کردن
- have a screw looseخل بودن، یک تخته کم داشتن
- have a sharp tongueزبان تیز داشتن، نیش و کنایه زدن
- have a short temperزود عصبانی شدن، تند خو بودن
- have a shot atامتحان کردن، شانس خود را آزمودن
- have a smellبو داشتن
- have a snackمیان وعده خوردن
- have a sneaking suspicionحس پنهانی داشتن، شک درونی داشتن
- have a soft spot for somebodyنسبت به کسی دلسوزی یا محبت ویژه داشتن
- have a special charmجذابیت خاصی داشتن
- have a stopoverتوقف کوتاه داشتن (در سفر)
- have a striking appearanceظاهر چشمگیر داشتن
- have a talk withنصیحت کردن، صحبت جدی کردن با
- have a tasteمزه کردن، امتحان کردن (غذا)
- have a tendencyتمایل داشتن (به انجام کاری)
- have a thick (or thin) skinپوست کلفت (یا پوست نازک) بودن، دیررنج (یا زودرنج) بودن
- have a thick skull (or head)کودن بودن، کلهخر بودن (عامیانه)
- have a thin time (of it)دلسرد یا ناراحت بودن، وقت سختی داشتن (عامیانه انگلیسی)
- have a thing (about something)وسواس یا عقده داشتن نسبت به چیزی، خیلی دوست داشتن یا نداشتن
- have a thinkفکر کردن، تأمل کردن (غیررسمی)
- have a tryامتحان کردن، سعی کردن
- have a view ofمنظرهای داشتن از، دید داشتن به
- have a vivid imaginationتخیل قوی داشتن
- have a whale of a timeخیلی خوش گذراندن، اوقات فوقالعادهای داشتن
- have a wordصحبت کوتاهی کردن، گپ زدن (گاهی برای نصیحت یا هشدار)
- have a word withچند کلمه حرف زدن با، صحبت کوتاهی داشتن با
- have a word with (someone)(با کسی) گفت و شنود مختصر داشتن، چند کلمه حرف زدن
- have absolutely no ideaاصلاً هیچ ایدهای نداشتن، کاملاً بیخبر بودن
- have access toدسترسی داشتن به
- have all your eggs in one basketهمه چیز رو روی یه چیز حساب کردن، تمام سرمایه رو یه جا گذاشتن
- have an abortionسقط جنین کردن
- have an accidentتصادف کردن، حادثه داشتن
- have an affairرابطه پنهانی داشتن، خیانت کردن (به همسر)
- have an argumentبحث کردن، دعوا کردن، مشاجره کردن
- have an attack ofدچار حمله ... شدن، گرفتار ... شدن
- have an attack of asthmaحمله آسم داشتن
- have an attack of bronchitisدچار حمله برونشیت شدن
- have an attack of diarrhoeaدچار اسهال شدن
- have an attack of hay feverدچار حمله تب یونجه شدن
- have an attitude problemمشکل رفتاری داشتن، بداخلاقی داشتن
- have an axe to grindغرض داشتن، نظر شخصی داشتن
- have an edge on (or over) someone (or something)برتری داشتن بر کسی (یا چیزی)، مزیت داشتن
- have an effectتاثیر داشتن، اثر داشتن
- have an effect onتاثیر گذاشتن بر
- have an evil tongueبددهن بودن، فحاش بودن
- have an experienceتجربه داشتن، تجربه کردن
- have an eye forصاحبنظر بودن، سعهی نظر داشتن، خبره بودن
- have an eye toتوجه کردن به، مواظب بودن، پاییدن
- have an impact onتاثیر گذاشتن بر، اثر داشتن بر
- have an impact on (upon)اثر داشتن بر، تحتتأثیر قرار دادن
- have an itching palmپولپرست بودن، اهل رشوه بودن
- have an obligationوظیفه داشتن، تعهد داشتن
- have an open mindذهنی باز داشتن، پیشداوری نکردن، با ذهن باز در مورد چیزی فکر کردن، با دیدی باز به مسائل نگاه کردن
- have an operationعمل جراحی داشتن، تحت عمل جراحی قرار گرفتن
- have atحمله کردن به، زدن
- have at one's fingertipsدر دسترس داشتن، کاملاً بلد بودن
- have bats in one's (or the) belfryخل بودن، دیوانه بودن
- have breakfastصبحانه خوردن
- have carnal knowledge ofمقاربت جنسی کردن با، رابطه جنسی داشتن با
- have carnal knowledge of someoneبا کسی جماع کردن
- have charge of (something)مسئول (چیزی) بودن، عهدهدار چیزی بودن
- have childrenبچه داشتن، فرزند داشتن
- have clothes alteredلباس دوزی/اصلاح کردن، لباس را نزد خیاط بردن
- have difficultiesمشکل داشتن، دچار مشکل بودن
- have difficultyمشکل داشتن، سختی داشتن
- have dinnerشام خوردن، ناهار خوردن (وعده اصلی)
- have doneتمام کردن، دست کشیدن از، کنار گذاشتن
- have doubtsشک داشتن، تردید داشتن
- have edgeاثر شدید داشتن
- have every confidence inاطمینان کامل داشتن به، کاملاً مطمئن بودن از
- have everything one's own wayکاملاً به میل خود عمل کردن، هر کاری دلش بخواد بکنه، صاحب اختیار بودن
- have experience inتجربه داشتن در، سابقه داشتن در
- have eyes for(عامیانه) دل داشتن به، علاقهمند بودن به، چشم داشتن به
- have first call on (someone)اولویت داشتن نزد کسی، در اولین درجه اهمیت قرار داشتن
- have funخوش بودن، خوش گذراندن، کیف کردن
- have got the chanceفرصت داشتن، موقعیت داشتن
- have green fingersدست گل داشتن (در باغبانی)، در باغبانی استعداد داشتن
- have had itخسته شدن از، حالم از ... به هم خوردن، دیگه تحمل نداشتن
- have half a mind toنیمنیم دلم میخواد، کمی وسوسه شدن به، تمایل مختصری داشتن به
- have in mindدر نظر داشتن، در ذهن داشتن، منظورش بودن
- have it both waysهم خدا هم خرما خواستن، از هر دو طرف سود بردن
- have it good(عامیانه) راحت و آسوده بودن، موفق بودن، روی پر قو بودن
- have it in for(عامیانه) کینه داشتن از، غرض داشتن با، دنبال بدبختی کسی بودن
- have it off(انگلیسی عامیانه) رابطهی جنسی داشتن
- have it outحل کردن موضوع (از راه بحث یا دعوا)
- have lunchناهار خوردن
- have many (or several) irons in the fireدر چند کار یا طرح مختلف دست داشتن
- have misgivings aboutتردید داشتن، دودل بودن (نسبت به چیزی یا کسی)
- have money to burnپول خرج کردن داشتن، به پول نیاز نداشتن
- have need toبایستی، باید، لازم است که، واجب است
- have no business to ...حق نداشتن (کاری را انجام دادن)
- have no foundationبیاساس بودن، پایه و اساس نداشتن
- have no ideaاصلاً ندانستن، هیچ خبری نداشتن
- have no illusions about somethingدرباره چیزی انتظار بیجا نداشتن، واقعبین بودن
- have no optionچارهای نداشتن، مجبور بودن
- have no respect forاحترام نگذاشتن به / حرمت نگه نداشتن برای
- have no roof over one's headبیخانمان بودن، سرپناه نداشتن
- have no use forنیاز نداشتن به، بدش آمدن از
- have no words forکلمهای برای بیان (چیزی) نداشتن، از بیان ناتوان بودن
- have none of (something)اصلاً نخواستن، کاملاً رد کردن
- have nothing but praise forفقط تعریف و تمجید کردن از
- have nothing onبرتری نداشتن بر (کسی/چیزی)؛ مدرکی علیه (کسی) نداشتن
- have objectionمخالف بودن
- have onپوشیدن، تن داشتن (لباس/زیور)
- have on the brainدائماً در فکر چیزی بودن، وسواس چیزی را داشتن
- have one's back to the wallدر تنگنا بودن، راه فرار نداشتن، مستأصل بودن
- have one's feet on the groundواقعبین بودن، پایبند به واقعیت بودن
- have one's fingers crossed(به کسب موفقیت و وقوع اتفاقات مثبت) امیدوار بودن، خوشبین بودن، دل روشنی داشتن
- have one's hands fullخیلی گرفتار بودن، پرمشغله بودن
- have one's head in the cloudsرویاپرداز بودن، از واقعیت دور بودن
- have one's heart at one's mouth (or boots)دلهره داشتن، از ترس قلبش ریخته بودن
- have one's heart in the right placeخوشقلب بودن، نیت خوب داشتن
- have one's momentلحظهی شکوفایی یا جلوه داشتن، برای مدت کمی درخشیدن
- have one's nose out of jointآزرده بودن، دلخور بودن، کلافه بودن
- have one's number on it(عامیانه - بهویژه در مورد فشنگ) قسمت کسی بودن، سرنوشت کسی را در دست داشتن
- have power over someone (or something)(روی کسی یا چیزی) نفوذ داشتن، تحت تسلط داشتن
- have pride of placeبهترین جایگاه را داشتن، مهمترین چیز بودن، گل سرسبد بودن
- have problemsمشکل داشتن، دچار مشکل بودن
- have reason to believeدلیلی برای باور داشتن، سند و مدرکی داشتن
- have second thoughtsتجدیدنظر کردن، مردد شدن، دوباره فکر کردن
- have someone in one's pocketکسی را کاملاً تحت نفوذ خود داشتن، کسی را در مشت داشتن
- have someone over a barrelکسی را در موضع ضعف قرار دادن، زیر فشار داشتن، دست کسی را خواندن
- have someone's blood on one's head (or hand)مسئول مرگ یا بدبختی کسی بودن، دستش به خون آغشته بودن
- have someone's numberکسی را خوب شناختن، از نیت کسی باخبر بودن، دل و روده کسی را وجب کردن
- have something (or nothing) on someoneمدرک یا دلیل کافی علیه کسی داشتن (یا نداشتن)
- have something coming to oneاستحقاق داشتن، سزاوار بودن، لایق چیزی بودن
- have something going for oneمزیت یا امتیازی داشتن، چیز مثبتی داشتن، شرایط به نفع کسی بودن
- have something in commonوجه مشترک داشتن
- have something in one's pocketبه موفقیت خود اطمینان داشتن، پیروزی را تضمین شده دانستن
- have something on the ballتوانایی و مهارت داشتن، زرنگ و باهوش بودن
- have strong opinionsنظرات محکم داشتن، عقاید قوی داشتن
- have sympathyهمدردی داشتن، احساس همدردی کردن
- have the ability toتوانایی داشتن، قادر بودن به
- have the backbone toجرأت داشتن، شهامت داشتن، جسارت (انجام کاری) داشتن
- have the ear ofمورد اعتماد (کسی) بودن، نفوذ داشتن نزد (کسی)، گوش (کسی) را داشتن
- have the graceملاحظه داشتن، شعور داشتن، بزرگواری کردن (در انجام کاری)
- have the impressionاینطور به نظر رسیدن، برداشت کردن، احساس کردن (که چیزی درست است)
- have the last laughخنده آخر را کردن، در نهایت پیروز شدن (بعد از ناکامی یا تمسخر)
- have the muscle toزور داشتن، قدرت داشتن (برای انجام کاری)
- have the reputation ofبه (چیزی) معروف بودن، شهرت (چیزی را) داشتن
- have the tiger by the tailدر موقعیت خطرناک گیر افتادن، راه پسوپیش نداشتن
- have the time of your lifeبهترین اوقات عمر را گذراندن، خیلی خوش گذراندن
- have thick skinپوست کلفت داشتن، حساس نبودن نسبت به انتقاد
- have time toوقت داشتن برای (انجام کاری)
- have toمجبور بودن، بایستن، ناگزیر بودن (بیانگر ضرورت و اجبار)
- have to beحتماً بودن، بدون شک بودن (برای اعلام قطعیت)
- have to do withربط داشتن، مربوط بودن
- have two left feetدستوپا چلفتی بودن (در رقصیدن یا حرکت)
- have two strikes against oneدر موقعیت بدی بودن، شانس کمی داشتن
- have words (with)دعوا کردن، مشاجره کردن (با کسی)
- have yet to (do something)هنوز نکردن، تا به حال نشده
- have your cake and eat it (too)هم خدا رو میخواد هم خرما رو، هم این رو داشتن هم اون رو
- have your ear to the groundاز اخبار باخبر بودن، گوش به زنگ بودن
- have your fingers crossedانگشتها رو روی هم گذاشتن (برای آرزو یا شانس)، امیدوار بودن
- have your head in the cloudsدر عالم هپروت بودن، خیالپرداز بودن
- have-notندار، فقیر
- havelockروکلاهی سفیدی که پشت گردن را نیز از آفتاب محفوظ میدارد
- havenپناهگاه، جای امن
- haven'tشکل خلاصه (have not)
- haven’t a clueهیچ ایده ای نداشتن/اصلا ندانستن
- haven’t the foggiest ideaاصلاً نمیدانم، به هیچ وجه نمیدانم، کوچکترین اطلاعی ندارم
- haver(انگلیس) یاوهگویی کردن
- havers(اسکاتلند) مهمل، بیهوده، چرند، مزخرف
- haversackکولهپشتی پارچهای، خورجین
- haversian(کالبدشناسی - وابسته به سوراخهای استخوان که رگها و غیره از آن رد میشوند) کانال هاورس، استخوانراه
- havocخرابی، آشوب، ویرانی
- hawگیرکردن در صحبت، منمن کردن در صحبت، گیر کردن در صحبت، درنگ در صحبت، چرخیدن یا به دست چپ رفتن، کویج، کیالک، میوه ولیک، ملاولیک
- haw finchسهره منقار بزرگ و گردن کوتاه
- hawaiiایالت هاوایی (آمریکا) که مرکز آن شهر هانولولو است (در مجمعالجزایر هاوایی: Hawaiian Islands)
- hawaii volcanoes national parkپارک ملی آتشفشانهای هاوایی (واقع در آبخست هاوایی: 725 کیلومتر مربع)
- hawaiianاهل هاوایی، مربوط به هاوایی
- hawaiian shirtپیراهن هاوایی (پیراهن گلدار و رنگارنگ که توی شلوار نمیکنند)
- hawfinchسهرهی اروپایی (Coccothraustes coccothraustes از تیرهی Fringillidae)
- hawkباز، شاهین (پرنده شکاری)
- hawk eyeکنیه اهل استان ایوا
- hawk mothپروانه بید
- hawk's-beardکفشک، ریش قوش (جنس Crepis از خانوادهی composite)
- hawk-eyedتیزبین، با چشمهای تیز
- hawkerدستفروش، فروشنده دورهگرد
- hawkeye(آمریکا - عامیانه) بومی یا اهل ایالت آیوا
- hawkingبازپرانی، شکار با شاهین، قوشبازی
- hawkishجنگطلب، تندرو (سیاسی)
- hawks billلاکپشت منقاردار
- hawksbill (turtle)لاکپشت نوکدار (Eretmochelys imbricata از تیرهی Cheloniidae)
- hawkshaw(عامیانه) کارآگاه
- hawkweedزاغک، علف قوش، قوش علف (جنس Hieracium از خانوادهی composite)
- hawseدماغهی کشتی (که سوراخهای لنگر دارد)
- hawse holeسوراخ دماغه کشتی مخصوص عبور طناب
- hawsehole(هریک از دو سوراخ سینهی کشتی که طنابهای لنگر از آنها رد میشود) چشمهی لنگر
- hawsepipeلولهی چشمهی لنگر (که در داخل چشمهی لنگر قرار دارد)
- hawserطناب فولادی مخصوص نگاه داشتن کشتی در حوضچه
- hawser bendگره طنابی که دو سر طناب را بههم فروکند
- hawthornزالزالک (درخت/بوته)
- hawthorneناتانیل هاتورن (رماننویس آمریکایی)
- hawthorne effect(بهتر شدن کار و کارایی در اثر آگاهی افراد به اینکه اقداماتی برای بهتر کردن کار و کارایی در دست انجام است) اثر هاتورن
- haxamerousشش جزئی، شش بخشی، شش قسمتی
- hayعلف خشک، یونجهی خشک
- hay cockکومه مخروطی از علف خشک، علف، تل علف، پشته علف
- hay feverتب یونجه، زکام در اثر حساسیت، زکام بهاره
- hay forkچنگک، چنگال مخصوص بلند کردن بسته علف ویونجه
- hay loftانبار علف، انبار علوفه
- hay makerعلف خشککن، علف دروکن، علفچین، دستگاه علف خشککنی
- hay mowخرمن علف خشک، توده یا کومه یونجه یا علف خشک
- hay rackعلف دان، جای یونجه
- hay seedتخم علف، علف دانه، (مجازاً) برزگر
- hay stackتل علف خشک، کومهی کاه
- hay wireساخته شده از روی عجله، بدساختهشده، بیاستفاده، درهمریخته
- haycockیک بسته علوفهی خشک، کومهی کاه
- haydnفرانتز ژوزف هایدن (آهنگساز اتریشی)
- hayfieldمزرعه علوفه، یونجهزار
- hayforkرجوع شود به: pitchfork
- hayloftکاهدانی، انبار علوفه (در بالای انبار یا طویله)
- haymakerمشت محکم و کوبنده
- haymowرجوع شود به: hayloft
- hayrackچارچوبی که ظرفیت کاهگیری واگن یا گاری را زیاد میکند
- hayrickتودهی علف خشک، انباشتهی کاه، کاه انبار
- hayrideگردش روی گاری پر از کاه (سرگرمی آمریکایی)
- hayseedآدم سادهلوح روستایی، دهاتی
- haystackانبار کاه، توده کاه
- hayward(نادر) مأمور تعمیر نردههای چراگاهها و گردآوری چهارپایان گمشده
- haywireخراب، آشفته، از کنترل خارجشده
- hazan(کنیسهی یهود) آوازخوان (hazzan هم مینویسند)
- hazaraهزاره، نام قومی در افغانستان
- hazardخطر، مخاطره
- hazardousخطرناک، پرخطر
- hazeمه، غبار، دود (هوای کمی مهآلود)
- hazelدرخت فندق، چوب فندق
- hazel henباقرقرهای که پرهای چینچین دارد
- hazelhenسیاهخروس اروپایی (hazel grouse) (Tetrastes bonasia هم میگویند)