واژههای انگلیسی با حرف H
۴٬۲۵۳ واژه — صفحهی ۷ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- heat unit(انگلیس) واحد حرارت، کالری
- heat upکمکم گرم شدن یا کردن
- heat waveموج هوای گرم، هوای گرم طولانی، گرم باد
- heat-treat(فلزکاری - فلز را گرم و سرد کردن بهمنظور تغییر دادن رسانایی آن و غیره) چارهکاری گرمایی کردن، گرم و سرد کردن
- heatedگرم، داغ
- heated argumentبحث داغ / مشاجره شدید
- heated conversationبحث داغ، گفتگوی تند
- heated debateبحث داغ، بحث و جدل شدید
- heated discussionبحث داغ
- heatedlyبا تندی، خشمگینانه
- heaterبخاری، گرمکن
- heathزمین بایری که علف و خاربن در آن میروید، تیغ ستان، بوته، خاربن، خلنگزار
- heath asterخارستاره (Aster ericoides از خانوادهی composite)
- heath cockخروس کولی، باقرقره سیاه نر
- heath henباقرقره سیاه ماده
- heathbirdباقرقره سیاه
- heathenکافر، بیدین، مشرک
- heathendomقلمرو کفار، کفر
- heathenishکافروار
- heathenismآیین کفار
- heathenizeکافر کردن و وحشی کردن، کافر شدن
- heatherخلنگ، علف جاروب، کالونا، هدر معمولی
- heathyخلنگمانند، خلنگسان، وابسته به خلنگ، پوشیده از خلنگ، خلنگی
- heatingگرمکننده، گرمشونده
- heating padپد گرمایی، کیسه آبگرم برقی
- heatstrokeگرمازدگی
- heaume(کلاهخود قرون وسطی که تا شانهها را میپوشاند) خود بلند
- heaveبلند کردن، کشیدن (با زور)
- heave ho!(ندای ناویان هنگام بلند کردن چیزی) هی!، یاعلی!
- heave to(کشتیرانی) ایستاندن، متوقف کردن یا شدن، ایست کردن
- heave-hoاخراج (در عبارت give the heave-ho)
- heavenبهشت
- heaven knows! (or god knows!)خدا میداند!
- heavenlinessسماویت، آسمانی، روحانی، الوهیت، علوی
- heavenlyبهشتی، آسمانی، الهی
- heavenly host (or hosts of heaven)فرشتگان
- heavenwardرو به آسمان، به سمت آسمان
- heaves(دامپزشکی) خناق اسبی، بیماری نفس تنگی
- heavilyبهشدت، خیلی، سنگین
- heavily influencedبه شدت تحت تاثیر
- heavinessسنگینی
- heavyسنگین
- heavy artilleryتوپخانه سنگین
- heavy bookکتاب سنگین (هم از نظر وزن و هم محتوا)
- heavy breathingنفسنفسزنی، تنفس سنگین
- heavy burdenبار سنگین، مسئولیت سنگین
- heavy coldسرماخوردگی شدید
- heavy fineجریمه سنگین
- heavy hintاشاره سنگین، کنایه واضح
- heavy metalهویمتال، موسیقی راک پرسروصدا
- heavy rainباران شدید، بارش سنگین
- heavy responsibilityمسئولیت سنگین
- heavy sleeperکسی که خواب سنگین دارد
- heavy snowبرف سنگین، برف شدید
- heavy sparرجوع شود به: barite
- heavy stepsگامهای سنگین
- heavy trafficترافیک سنگین
- heavy water(فیزیک و شیمی) آب سنگین (دارای ایزوتوپهای سنگین اکسیژن و هیدروژن)
- heavy with childآبستن، پا به ماه
- heavy workloadحجم کاری زیاد، بار کاری سنگین
- heavy-dutyبادوام، محکم، جانسخت (وسایل و ماشینآلات)
- heavy-footedسنگینپا، کندرو، کند و سنگین در حرکت
- heavy-handedدستوپاچلفتی، ناشی، بیظرافت
- heavy-ladenسنگینبار، گرانبار (حمل بار سنگین یا پر از غم)
- heavyheartedغمگین، مغموم، افسرده، دلتنگ
- heavysetچاقوچله، خپل، چهارشانه و تنومند
- heavyweightسنگینوزن (در بوکس و کشتی)
- hebdomadعدد هفت، شماره هفت، هفت، هفته
- hebdomadalهفتگی
- hebeیهودی (به تحقیر)
- hebeiاستان حبه (در شمال خاوری چین)
- hebephreniaجنون جوانی
- hebetateکند کردن، کودن کردن
- hebeticوابسته به بلوغ (نورسیدگی)، همزمان با بلوغ
- hebetudeکندی، کودنی، حماقت
- hebraic(زبان) عبری، یهودی، (مربوط به) یهودیان
- hebraismدین یهود، عادات و رسوم و اصطلاحات عبری
- hebraizeعبرانی کردن، یهودی شدن
- hebrewزبان عبری، عِبری
- hebrew-aramaic(زبان شناسی) عبری - آرامی (آمیزهای از عبری کهن و زبان آرامی)
- hebrewsعبرانیان (یکی از کتابهای انجیل عهد جدید) (مخفف آن: Heb)
- hebridesجزایر هیبرید واقع در غرب اسکاتلند
- hebronشهر حبرون (در جنوب اورشلیم)
- hecate(افسانه یونان) الهه سحر و جادو و عالم اسفل (پستتر)
- hecatomb(یونان باستان) قربانی صد گاو، قربانی همگانی
- heckوای، ای بابا، لعنتی (برای نشان دادن تعجب یا خشم، ملایمتر از hell)
- heckleسوالپیچ کردن، ایجاد مزاحمت در سخنرانی (با فریاد یا تمسخر)
- hectareهکتار (واحد اندازهگیری سطح، برابر ده هزار متر مربع)
- hecticپرمشغله، شلوغ، پراسترس
- hectic pace of lifeریتم شلوغ زندگی، سرعت پرتکاپوی زندگی
- hecto-پیشوند: صد [hectogram] (پیش از واکه میشود: hect-)
- hectocotylus(یکی از پاهای سرپایان که هنگام بلوغ دگرگون شده و اسپرم یا نر زام را به جنس ماده تزریق میکند ) کاواکپا
- hectogramهکتوگرم، صد گرم
- hectogrammeصد گرمی
- hectographماشین کپیبرداری یا رونوشتبرداری
- hectokilo-پیشوند: هکتو کیلو (صد هزار)
- hectoliterهکتولیتر، صد لیتر
- hectometerهکتومتر، صد متر
- hectorقلدری کردن، زورگویی کردن، ترساندن
- hecuba(در کتاب ایلیاد اثر هومر) هکوبا (زن پریام و مادر هکتور)
- heddle(در بافندگی) ورد، تارکش، تارگذران
- hederگوسفند نر، قوچ
- hedgeپرچین
- hedge fundصندوق پوشش ریسک، هجفاند
- hedge hyssopزیباساز، زوفای آبی، زوفای پرچین (Gratiola aurea از خانوادهی figwort - بومی زمینهای مرطوب ایالتهای فلوریدا و ماین)
- hedge one's betsدو طرف رو نگه داشتن، احتیاط کردن، چند راه رو باز نگه داشتن
- hedge somebody inمحدود کردن (کسی)، احاطه کردن، دستوپا بستن
- hedge someone (or something) aboutدست و پای کسی را بستن، احاطه کردن، مانع کار شدن
- hedge sparrowگنجشگ پرچین (Prunella modularis از تیرهی Prunellidae - بومی اروپا)
- hedgehogجوجهتیغی، خارپشت
- hedgehop(بهویژه برای سمپاشی) در ارتفاع کم پرواز کردن، کوتهپروازی کردن
- hedgerowردیف درختچهها یا بوتههای پرچین (در کنار مزرعه/جاده)
- hedonic(مربوط به) خوشی، لذت، لذتبخش، لذتآور
- hedonicallyبهصورت لذتبخش، بهطور لذتبخش، بهصورت لذتمحور
- hedonics(بخشی از روانشناسی که با احساسهای خوشایند و ناخوشایند سر و کار دارد) خوشیشناسی
- hedonismلذتگرایی، خوشگذرانی
- hedonistلذتگرا، خوشگذران
- hedonisticلذتجویانه، لذتگرایانه
- hee-hawعرعر (صدای الاغ)
- heebie-jeebiesدلشوره، ترسولرز، اضطراب
- heedتوجه کردن، گوش دادن (به هشدار یا توصیه)
- heedfulمتوجه، مواظب
- heedlessبیپروا
- heelپاشنه (پا)، پاشنه (کفش)
- heel-and-toeپنجه و پاشنه (مربوط به نوعی گام برداشتن که در آن پاشنهی پا پیش از برداشتن پنجه از روی زمین به زمین میرسد)
- heelballگلولهی موم و دوده که در نقشبرداری از طرحهای برجسته بهکار میرود
- heeledپاشنهدار، دارای پاشنه
- heelerپاشنه ساز، تعاقب کننده، تندپا
- heelpieceپاشنه، پاشنهپوش
- heelplateصفحهی فلزی که (برای زیاد کردن دوام) به پاشنه میکوبند، گلمیخ پاشنه
- heeltapته پیاله، لایی پاشنه، لایه پاشنه کفش، نعلبکی
- heftوزن، سنگینی
- heftyسنگین، درشت، هیکلی، قابلتوجه
- hegari(از ریشهی عربی: حجری - گیاهشناسی) سورگوم سودانی
- hegelهگل (فیلسوف آلمانی)
- hegelianوابسته به هگل (فیلسوف آلمانی)، هگلی
- hegelianismهگلگرایی، آیین هگل، هگلیسم
- hegemonism(سیاست گسترش نفوذ و قدرت در دیگر کشورها) چیرهگری، چیرگرایی، تسلطگرایی
- hegemonyسلطه، برتری، هژمونی
- hegira( hejira )هجری، هجرت
- heideggerمارتینهای دگر (فیلسوف آلمانی)
- heidelbergشهر هایدلبرگ (در جنوبغربی آلمان)
- heidelberg man(دیرینشناسی) انسان هایدلبرگ (وابسته به دوران کهنه سنگی)
- heidiاسم خاص مؤنث
- heiferتلیسه، گوساله ماده
- heifetzیاشا هایفز (ویولونیست آمریکایی - زادهی روسیه)
- heighهی، ای، هان، جانمی، ای والله
- heigh-hoهیهو، هایهای (معمولاً برای بیان بیحوصلگی یا خستگی یا اندوه یا گاهیاوقات به عنوان فریاد تشویق استفاده میشود)
- heightقد، ارتفاع، بلندی
- height of land(کانادا) رجوع شود به: watershed
- height to paper(چاپ) مقیاس اندازهی حروف چاپی (در آمریکا برابر با 0/9186 اینچ)
- heightenبالا بردن، زیاد کردن، شدید کردن
- heightenedتشدیدشده، افزایشیافته، بیشترشده
- heightsارتفاعات، بلندیها
- heiligenscheinهالهی سایه (هالهای که دور سایهی دوردست شخصی دیده میشود)
- heilongjiangاستان هایلون ژیانگ (در شمال خاوری کشور چین)
- heimdall(اسطورهی نورس) هامدال (پاسدار کاخ خدایان)
- heimishرجوع شود به: haimish
- heimlich maneuverمانور هایملیک (درمورد کسانی که چیزی در گلوی آنها گیر کرده است: فشار دادن شدید و ناگهانی شکم درست زیر جناق سینه)
- heineهاینریخ هاینه (شاعر آلمانی)
- heinieکپل، باسن (عامیانه)
- heinousفجیع، زشت، نفرتانگیز
- heinouslyبهطرز فجیع، بهزشتی، شرورانه
- heinousnessزشتی، فجاعت، شرارت
- heirوارث، ارثبر
- heir apparentولیعهد، وارث مسلم
- heir at lawوارث قانونی (که در صورت نبودن وصیتنامه میتواند نسبت به ارث ادعا کند)
- heir presumptiveوارث به شرط، وارث مقدر (وارث احتمالی که در صورت بچهدار شدن ارثگذار از ارث محروم میشود)
- heiressوارث (زن)، دختر وارث
- heirlessبیوارث
- heirloomیادگار خانوادگی، میراث اجدادی
- heirshipوراثت، وارث بودن
- heisenbergورنر هایزنبرگ (فیزیکدان آلمانی)
- heishiدانهها و پولکهای صدف که از آن گردنبند میسازند
- heistدزدی (مسلحانه)، سرقت
- hejazحجاز (در شمالغربی عربستان سعودی)
- hejira( hegira ) هجری، هجرت
- hekateرجوع شود به: Hekate
- hekto-رجوع شود به: hecto
- helهلا (الههی مرگ افسانههای نورس است که بر جهنم (هل) و نیفلهایم فرمانروایی میکند.)
- hela cellیاختهی هیلا (که در پژوهشهای مربوط به سرطان کاربرد دارد)
- heldبرگزارشده، سازماندهیشده، نگهداریشده، راسخ، ثابت، برقرار، پایدار، استوار
- held in high reputeدارای شهرت خوب، معتبر، به نیکی شناخته شده، سربلند
- held upبالا نگه داشتن، بالا رفتن
- heldentenor(موسیقی) هلدن تنور (خوانندهی تنور که صدایش برای اجرای نقشهای قهرمانی و اپراهای واگنر خوب است)
- helenاسم خاص مؤنث (مخفف آن: Nell و Nelly و Lena)
- helen of troy(افسانه یونان) هلن همسر زیبای منلوس
- helenaشهر هلنا (مرکز ایالت مونتانا - آمریکا)
- helgolandجزیرهی هلگولند (در دریای شمال و متعلق به آلمان)
- helgrammite or hellgramiteهل گرامیت (لیسهی گوشتخوار مگس دابسون dobsonfly که در ماهیگیری با قلاب بهعنوان طعمه بهکار میرود)
- heliacal( helical ) ستارهای که قبل از طلوع یا غروب خورشید دیده میشود، شمسی
- helicalحلزونی, مارپیچ
- heliclineپلکان یا شیب راههی مارپیچ
- helico-پیشوند: مارپیچ شکل، پیچه، پیچهسان (پیش از واکه: helic-)
- helicoidبهشکل پوسته حلزون، مارپیچ، حلزونی
- heliconشیپوربرنجی مارپیچی
- heliconiaهلیکونیا (جنسی از گیاهان حارهای از خانوادهی banana)
- helicopterهلیکوپتر
- helicopter parentوالد هلیکوپتری (والدی که بیش از حد بر زندگی فرزندش نظارت میکنه)
- helictite(در غارها و غیره) گلفهشنگ مارپیچ، هلیکتیت
- helio-پیشوند: خورشید، خور، نور خورشید، نور [heliocentric]
- heliocentricخورشیدمرکزی، مرکز در خورشید
- heliochromeعکس رنگی (به رنگهای طبیعی)، عکاسی رنگی
- heliogramپیامی که با آینه و نور خورشید مخابره شود
- heliographگراورسازی با نور آفتاب، دستگاه عکسبرداری از آفتاب، مخابره بهوسیلهی نور خورشید
- heliogravureگراورسازی بهوسیلهی نور بر روی صفحه حساس
- heliolatryخورشیدپرستی، خورشیدایزد، خورشیدسپنتا
- heliometerخورشیدسنج، ابزار پیمایش قطر خورشید
- heliopolisشهر هلیوپلیس (خورشیدشهر - در شمال قاهرهی فعلی قرار داشت و مرکز پرستش الههی خورشید بود)
- helios(اسطورهی یونان) هلیوس (خدای خورشید که بعدها با آپولو تداعی شد)
- heliostat(دستگاهی که هماهنگ با گردش خورشید حرکت میکند و نور خورشید را در جهت ثابتی بازتاب مینماید) هلیوستات، خورتاب
- heliotaxisنورگرایی
- heliotherapyخورشیددرمانی، درمان با آفتاب
- heliotropeگل آفتابپرست (مثل گل همیشه بهار)، آفتابگرای، گل آفتابگردان، ارغوانی روشن، یشم ختایی، حجرالدم، سرخ ژاسب
- heliotropismرشدکننده تحتتأثیر آفتاب، آفتابگرایی
- heliozoanآفتابزی (ردهی Heliozoa که از تکیاختگان پیشزی هستند)
- heliportفرودگاه هلیکوپتر
- heliumهلیم، گاز هلیم
- helixمارپیچ، پیچش مارپیچی
- hellجهنم، دوزخ
- hell of a (helluva)خیلی، بسیار، یه ... تمومعیار (غیررسمی)
- hell week(در باشگاهها و شبانهروزیهای دانشجویی - آمریکا) هفتهی هفتخان رستم (که در آن داوطلبان عضویت را به کارهای شاق میگمارند)
- hell-bentسخت مصمم، مصر، پا در یک کفش
- hellacious(آمریکا - عامیانه) خیلی (عالی یا افتضاح)، بسیار (خوب یا بد)
- helladic(دیرینشناسی) هلادیک (وابسته به فرهنگ عهد برونز و مردمی که بین حدود 3000 تا 1100 سال پیش از میلاد در یونان زیست میکردند)
- hellasیونان
- hellbender(آمریکا) سمندر آبی، آدم فاسد و هرزه، الواط
- hellbent(عامیانه) درحال حرکت باسرعت و بیپروایی
- hellbox(چاپ) جعبهی حروف شکسته
- hellbroth(در سحر و جادو) معجون جهنمی
- hellcatلجاره، زن لجاره، ساحره، عجوزه
- helle(اسطورهی یونان) هله (دختری که هنگام فرار در داردانل غرق شد)
- helleboreخریق سفید
- hellen(اسطورهی یونان) هلن (پسر دوکالیون و نیای نژاد یونانی)
- helleneیونانی خالص، یونان باستان، (امروزه) تبعه یونان
- hellenicمربوط به یونان
- hellenismاصطلاح یونانی، یونانی مابی، آداب یونانی
- hellenistمتخصص فرهنگ یونان
- hellenisticوابسته به یونانگرایی یا یونانشناسی
- hellenizationیونانی شدن
- hellenizeیونانی کردن یونانی مآب کردن
- heller(آمریکا - عامیانه) آدم شر، آدم شر به پاکن، آدم جنجالآفرین
- helleriماهی آبنوس یا کپور گرمسیری
- hellesدماغهی هلس (دماغهی سر شبهجزیرهی گالیپولی در ترکیه)
- hellespontنام باستانی داردانل
- hellfireآتش جهنم، عذاب الهی
- hellgrammiteکرم حشره گوشتخوار
- hellholeجهنمدره، جای بسیار بد و ناخوشایند
- hellhoundسگ دوزخ (موجود اسطورهای)
- hellionآدم جهنمی، ساکن جهنم، اهل جهنم