واژههای انگلیسی با حرف H
۴٬۲۵۳ واژه — صفحهی ۶ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- hazelnutفندق، مغز فندق
- hazlittویلیام هزلیت (نویسندهی انگلیسی)
- hazyمهآلود، مهدار
- hazy memoryخاطرهی مبهم/محو
- haìekیاروسلاو هاشک (نویسندهی چک)
- hb(فوتبال) هافبک، بازیکن خط میانی
- hbdتولدت مبارک، تولد مبارک
- hbmاعلیحضرت پادشاه انگلیس (یا ملکهی انگلیس)
- hbpفشارخون بالا، پرفشاری خون (یک بیماری مزمن است که در آن جریان خونی که از طریق شریانهای خونی عبور میکند، بیش از حد بالا است.)
- hc(انگلیس) مجلس عوام (H of C هم میگویند)
- hcfبزرگترین عامل مشترک
- hcgاچسیجی (هورمونی که بودنش در خون نشانهی آبستنی است)
- hdسر، رئیس
- hdbkکتاب راهنما
- hdd(hard disk drive) اچدیدی، درایو دیسک سخت (دستگاهی در داخل یا متصل به کامپیوتر برای ذخیرهی برنامهها و اطلاعات کامپیوتری)
- hdlلیپوپروتئین پرچگال، اِچدیاِل
- hdmiاچدیامآی، رابط چندرسانهای اچدی، رابط چندرسانهای وضوح بالا (یک رابط شنیداری/دیداری متراکم برای انتقال دادههای دیجیتالی فشردهنشده میباشد.)
- hdqrsادارهی مرکزی، ستاد
- hdr(high dynamic range) اچدیآر، محدودهی دینامیکی بالا، گسترهی پویای وسیع (توانایی صفحه نمایش تلویزیون و مانیتور و غیره برای نشان دادن تصاویر بسیار واضح با طیف گستردهای از رنگهای طبیعی و کنتراست زیاد بین قسمتهای روشن و تاریک تصویر)
- hdsصد، صدها
- heاو (مرد، پسر)
- he who pays the piper calls the tuneهر کی پول میده، تصمیم میگیره، اختیار با کسیه که هزینه رو میده
- he'dشکل خلاصه (he had)
- he'llشکل خلاصه (he shall)
- he'sشکل خلاصه (he has)
- he's sitting on the fenceدودل بودن، بیطرف موندن، تصمیم نگرفتن
- he-bearخرس نر
- he-manمرد قویهیکل، مرد زورمند
- headسر، کله
- head a teamرهبری کردن، سرپرستی کردن (تیم یا گروه)
- head and shoulders aboveخیلی بهتر از بقیه، سرو گردن بالاتر
- head bandپیشانیبند، هدبند
- head boardتختهای که در انتهای فوقانی چیزی گذارند
- head coldسرماخوردگی معمولی، زکام
- head countسرشماری، شمارش نفرات
- head doctorروانپزشک (عامیانه)
- head fakeفریب با سر (حرکت سر برای گمراه کردن مدافع)
- head firstسربهجلو، با سر، بدون فکر کردن
- head for(بهسمت چیزی یا جایی) رفتن، رهسپار شدن، پیش رفتن
- head gateدریچه فوقانی کانال
- head gearپوشش سر، کلاهخود
- head huntبریدن سر دشمن و بردن آن بهعنوان غنیمت و نشانه پیروزی
- head injuriesآسیبهای سر، ضربههای سر
- head lettuceکاهوی پیچ
- head lineتیتر، سرتیتر (خبر)
- head masterمدیر مدرسه (مرد)
- head mistressمدیر مدرسه (زن)
- head moneyجایزه آوردن سر (یا دستگیر) جنایتکار
- head movementحرکت سر (فن جابهجایی سریع و دقیق سر برای جاخالی دادن از ضربات حریف در بوکس)
- head offجلوی کسی یا چیزی را گرفتن، متوقف کردن
- head on collisionتصادف روبرو، برخورد مستقیم (از جلو)
- head over heelsعاشق و شیفته (به شدت)، دیوانهوار عاشق
- head phoneهدفون، گوشی
- head pieceکلاه، سرصفحه (در کتاب)، آرایش، (مجازاً) هوش، ادراک، آدم باهوش، قسمت بالا، سر، هر آلتی که روی سر قرار میگیرد
- head pinسرسنجاق، سنجاق سر
- head quartersمقر، ستاد مرکزی، دفتر مرکزی
- head raceتنوره اسیاب
- head register(صدا و آواز) زیرترین
- head restتکیهگاه سر، پشتی سر
- head sailبادبان جلو کشتی
- head setهدست، گوشی (روی سر)
- head shopفروشگاه لوازم مواد مخدر
- head shotضربه به سر، شلیک به سر
- head springسرچشمه، منبع، ورزش و آکروبات با سر
- head stallقسمت سر، افسار، کلگی
- head startمزیت اولیه، سبقت، جلو بودن
- head stockپایه، بستر، یاتاقان، راهنمای عملیات ورزشی دستهجمعی در مدارس و غیره
- head stoneسنگ قبر
- head streamسرچشمه رودخانه
- head strongلجباز، خودسر، سرسخت
- head tone(صدا و آواز) سرودی که با زیر کردن صدا خوانده میشود
- head tripتجربه فکری جالب، سفر ذهنی
- head waiterسرپیشخدمت، رئیس گارسونها
- head waterسرچشمه (رودخانه)، بالارود
- head wayبهجلو، پیشرفت، بلندی طاق، سرعت، پیشروی
- head wordکلمه یا جملهای که در سر آغاز فصل یا بخش کتاب نوشته میشود
- head workکار فکری، فکر روشن، زینت مخصوص سنگ سرطاق
- head-buttضربه با سر، کلهزدن
- head-onرودررو، شاخبهشاخ، مستقیم
- head-on clashبرخورد رو در رو / تصادف شاخ به شاخ
- head-to-headرودررو، تنبهتن، مستقیم (بین دو نفر یا دو تیم)
- head-up display(در هواپیماهای جنگی) دستگاهی که اطلاعات مربوط به هدفگیری و پرواز را روی شیشهی پنجرهی جلو خلبان نقش میکند (تا او بتواند مواظب بیرون هم باشد)
- headacheسردرد
- headbandهدبند، پیشانیبند، سربند
- headboardتاج تخت، تخته پشتی تختخواب
- headcheese(آشپزی) کوفتهی کلهپاچهی خوک
- headdressپوشش سر، تزئین سر، کلاه تزئینی
- headedراهی، عازم، در مسیر (جایی یا چیزی)
- headerضربه سری (فوتبال)
- headfirstبا سر جلو، سر به پایین
- headfishرجوع شود به: ocean sunfish
- headforemostباکله، سربهجلو، از سر، سراسیمه
- headgearپوشش سر، کلاه (محافظ یا رسمی)
- headhunterمشاور استخدام، کاریاب (متخصص جذب نیرو)
- headhuntingجذب و استخدام (نیروی متخصص)
- headilyبا شتاب، بیاحتیاطانه، بیپروا
- headinessشتابگری، بیاحتیاطی، خودسری
- headingعنوان، سرفصل، سرتیتر
- headlandدماغه، تیغه ساحلی
- headlessبیسر
- headlightچراغ جلو (ماشین)
- headlineتیتر، عنوان خبر
- headlinerنویسنده سرمقاله روزنامه
- headlock(کشتیگیری) قفل کردن سر حریف
- headlongسراسیمه، با عجله، بیپروا
- headmanرئیس، بزرگ، بزرگتر، پیشوا، سرپرست
- headmasterمدیر (مدرسه پسرانه)
- headmistressمدیره (مدرسه دخترانه)
- headmostجلویی، اولین (ردیف)، جلوترین، مقدم
- headnote(در ابتدای فصل کتاب یا شعر و غیره) توضیح مختصر
- headphoneهدفون، گوشی
- headpiece(چاپ) تزئینات یا طرحهای سرصفحه یا اول فصل
- headpin(بولینگ) (پین) جلو
- headquarterدفتر مرکزی داشتن (در جایی)، مستقر کردن
- headquartersدفتر مرکزی، ستاد، مقر
- headraceتنورهی آسیاب، آباره
- headrestگردنبند صندلی، تکیهگاه سر
- headroomارتفاع آزاد، فضای بالای سر
- heads up!مواظب باش!، بپا!، هشدار!
- heads will rollخیلیها تنبیه خواهند شد، کلهها خواهد پرید
- heads-upهشدار، اطلاع قبلی
- headsail(کشتی بادباندار) بادبان جلو
- headsetهدست، گوشیمیکروفون
- headshipریاست، پیشوایی، بزرگی، برتری، تفوق، رهبری
- headshrinker(عامیانه) روانپزشک
- headsmanجلاد، دژخیم، رئیس، پیشوا، رهبر
- headspaceآرامش ذهنی، فضای فکری
- headspringسرچشمه، منبع، مبدأ، خاستگاه، ریشه
- headstallکلگی
- headstandایستادن روی سر، بالانس روی سر
- headstock(مکانیک) پایهی صفحهی نظام، سر دستگاه، (ماشین تراش) نگهدار مرغک ثابت
- headstoneسنگ قبر
- headstreamسرچشمهی رودخانه، نهر اصلی (که رودخانه را تشکیل میدهد)، بالا رود
- headstrongخودسر، لجوج، یکدنده
- headwaiterسرپیشخدمت
- headwatersسرچشمه، بالارود
- headwayپیشرفت
- headwindباد مخالف، باد روبهرو
- headwordمدخل، سرواژه
- headworkکار ذهنی، کار فکری
- headyمستکننده، سرمستکننده، هیجانانگیز
- healشفا دادن، خوب کردن، درمان کردن
- heal the riftرفع اختلاف، پر کردن شکاف
- healerشفادهنده، درمانگر
- healingدرمان، بهبود، شفا
- healthسلامت، سلامتی
- health clubباشگاه ورزشی (بهویژه برای حفظ یا احیای تندرستی و یا کم کردن وزن)، باشگاه تندرستی
- health farmدهکدهی ورزشی، اردوگاه تندرستی (برای احیای تندرستی یا کم کردن وزن و غیره)
- health foodخوراک بهداشتی، غذای سالم (بهویژه خوراک عاری از مواد شیمیایی و احیاناً مضر)
- health foodsخوراکهای سالم (کمچربی یا کمگوشت یا گیاهی)
- health insuranceبیمه درمانی، بیمه سلامت
- health maintenance organization(آمریکا) برنامهی بیمهی سلامتی (خصوصی)
- health physicsفیزیک بهداشتی (شاخهای از فیزیک که با پیشگیریهای بهداشتی سروکار دارد)
- health spaاردوگاه تندرستی (بهویژه دارای استخر شنا و آبهای معدنی)
- health spanطول سلامتی، دورهی سلامتی، مدت زمان سلامتی (مدت زمانی در زندگی که طی آن فرد از سلامت معقولی برخوردار است)
- healthcareخدمات درمانی، مراقبت بهداشتی
- healthfulسالم، مقوی، مفید برای سلامتی
- healthilyبهطور سالم، به شیوهای سالم
- healthinessسلامتی، تندرستی، سالم بودن
- healthyسالم، تندرست
- healthy competitionرقابت سالم
- healthy eatingتغذیه سالم، غذای سالم
- heapتوده، کپه، انبوه (اشیاء روی هم)
- heap coals of fire on someone's head(از طریق پاسخ دادن بدی با نیکی) خجل و پشیمان کردن
- heap praise onغرق تعریف و تمجید کردن، خیلی تعریف کردن از
- heapedلبریز، پر، سرریز (قاشق، بشقاب و...)
- heapingلبریز، پر، لبالب (قاشق، ظرف و...)
- hearشنیدن
- hear (something) on the grapevineاز اینور و آنور شنیدن، از دهان این و آن شنیدن، بنابه گفتهی دیگران
- hear from2- انتقاد شدن، مورد تنبیه قرار گرفتن
- hear of(دربارهی چیزی یا کسی) شنیدن، مطلع شدن، اطلاع یافتن، باخبر شدن، آگاهی یافتن
- hear outتا آخر گوش دادن (به حرف کسی)
- hear sayشایعه، حرف مردم، چیز شنیده
- hear tellشنیدن، خبردار شدن
- hear! hear!احسنت، درست است، آفرین، همینطور است، حق با شماست، موافقم
- heardگذشتهی ساده و شکل سوم فعل hear
- hearerشنونده
- hearingشنوایی
- hearing aidسمعک
- hearing-impairedناشنوا، کمشنوا
- hearkenگوش دادن به، گوش کردن به، استماع کردن، بگوش دل پذیرفتن
- hearsayشایعه، حرف مردم، شنیده
- hearsay evidenceشهادت سماعی، گواهی زبانی
- hearseنعشکش
- heartقلب
- heart acheدردِ دل، غم، اندوه
- heart and soulاز دل و جان، با تمام وجود
- heart attackحملهی قلبی
- heart blockبلوک قلبی (عدم هماهنگی بین ضربان دهلیز و بطن قلب)
- heart cherryگیلاس دلدیس (گیلاس آمریکایی پر گوشت و قلب شکل)
- heart diseaseبیماری قلبی
- heart failureسکته قلبی، نارسایی قلب
- heart leapsدل از جا کندن، دلم هُری ریختن (از هیجان یا خوشحالی)
- heart stress testتست استرس قلب، تست ورزش قلب (آزمونی پزشکی که عملکرد قلب را هنگام فعالیت فیزیکی بررسی میکند)
- heart urchinتوتیای دلسان (راستهی Spatangoida که صدف قلب شکل دارد)
- heart-freeفارغ از عشق، آزاد از قید عشق
- heart-strickenدلشکسته، بهشدت اندوهگین
- heart-to-heartگفتوگوی صمیمانه، درددل، صحبت بیرودربایستی
- heart-to-heart chatگفتگوی صمیمانه، درد دل
- heart-wholeفارغ از عشق
- heartacheغم، غصه، دلدرد (احساسی)
- heartbeatضربان قلب، تپش دل
- heartbreakدلشکستگی، غم زیاد
- heartbreakingدلشکن، غمانگیز، جگرسوز
- heartbrokenدلشکسته
- heartburnسوزش معده، ترش کردن معده
- heartburningحسادت
- heartenامیدوار کردن، دلگرم کردن، جرئت دادن
- heartenedدلگرم، امیدوار
- hearteningدلگرمکننده، امیدوارکننده
- hearteninglyبهطور امیدوارکننده، بهطور امیدبخش، بهطور دلگرمکننده، بهطور خوشحالکننده
- heartfeltصمیمانه، از ته دل، خالصانه
- hearthبخاری، اجاق، آتشدان
- hearthstoneسنگ پهن کف اجاق
- heartilyاز ته دل، با صمیمیت، با تمام وجود
- heartily approveصمیمانه تایید کردن، با تمام وجود موافقت کردن
- heartinessصمیمیت، اشتیاق
- heartlandقلب، مرکز، منطقه مرکزی
- heartlessبیرحم، سنگدل، بیعاطفه
- heartlesslyبیرحمانه، سنگدلانه
- heartlessnessبیرحمی، سنگدلی، بیعاطفگی
- heartrendingدلخراش، جانگداز، غمانگیز
- heartseaseآرامش ذهنی
- heartsickدلشکسته، پریشان، دلآزرده
- heartsome(اسکاتلند) روحبخش، سرزنده، بشاش، امیدوار، باروح
- heartsoreدلافسرده، دلریش، دلگرفته، غمگین
- heartstringعمیقترین احساسات دل، رگوریشه دل
- heartstringsاحساسات عمیق، تار و پود قلب
- heartthrobمعشوق محبوب (چهره مشهور)
- heartwarmingدلگرمکننده، امیدبخش
- heartwoodمغز چوب، مغز درخت، چوب مرکزی (duramen هم میگویند)
- heartworm(دامپزشکی) کرم قلب (Dirofilaria immitis که نخسانه بوده و انگل خون و قلب سگ و گربه است)
- heartyصمیمانه، از ته دل
- hearty appetiteاشتهای زیاد، اشتهای قوی، میل زیاد به غذا
- hearty breakfastصبحانه مفصل، صبحانه مقوی
- heatگرما
- heat capacity(فیزیک - میزان گرمای لازم برای بالا بردن حرارت چیزی به میزان یک درجه) ظرفیت حرارتی، دما گنجایی، گرما گنجایی
- heat domeگنبد حرارتی (پدیده جوی که هوای گرم را در یک منطقه حبس میکند)
- heat engine(ماشینی که حرارت را تبدیل به جنبش میکند ) موتور گرما - کار
- heat exchanger(مکانیک) مبدل حرارت، دگرساز گرما
- heat exhaustionگرمازدگی
- heat lightningصاعقه
- heat of fusion(فیزیک - میزان گرمای لازم برای گداختن یک واحد از هر جسمی که به نقطهی گدازش رسیده است) گرمای همجوشی، گرمای نهان ذوب
- heat of vaporization(فیزیک - میزان گرمای لازم برای تبدیل یک گرم از یک مایع به بخار بدون افزودن بر حرارت آن) گرمای تبخیر، انتالپی تبخیر
- heat pipeلولهی گرمایی، لولهی حرارتی (وسیلهای برای انتقال حرارت که بر مبنای اصول هدایت حرارتی و تغییرات فازی سیالات طراحی شده است)
- heat pumpپمپ گرمایی (دستگاه گرمایش و سرمایش خانه)
- heat rashعرقسوز، عرقجوش
- heat shieldگرماسپر (عایق گرما بهویژه آجرهایی که به دماغه فضاناو میچسبانند تا هنگام بازگشت به زمین گداخته نشود)
- heat sink(فیزیک - مکانیک) گرماگیر
- heat strokeگرمازدگی