واژههای انگلیسی با حرف H
۴٬۲۵۳ واژه — صفحهی ۴ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- harlequinadeمسخرهبازی، دلقکبازی، لودگی
- harlotفاحشه، هرزه
- harlotryفاحشگی، هرزگی
- harmآسیب، صدمه، ضرر
- harmattanباد خشک زمستانی سواحل غربی آفریقا
- harmedآسیبدیده، صدمهدیده، خسارتدیده
- harmfulمضر، زیانآور
- harmful to the environmentمضر برای محیط زیست
- harmineهارمین (داروی آلکالوئید به فرمول C13H12N2O)
- harmlessبیضرر، بیخطر
- harmlesslyبهطور بیضرر، بیآسیب
- harmlessnessبیضرری، بیآزاری، بیخطری
- harmonia(اسطورهی یونان) هارمونیا (دختر ونوس و مارس)
- harmonicهماهنگ، موزون، هارمونیک
- harmonic analysis(ریاضی) تحلیل توافقی یا تصاعد توافقی
- harmonic mean(ریاضی) اعداد متقابل
- harmonic motion(موسیقی) الحان مرکب، آهنگ مرکبی که از ترکیب چند موج صوتی سادهتر ترکیب شده باشد
- harmonic progression(ریاضی) تصاعد توافقی، فرایاز هماهنگ
- harmonic series(موسیقی) آهنگهای همساز، هماهنگان (harmonics هم میگویند)
- harmonicaسازدهنی، هارمونیکا
- harmonicsمبحث مطالعه خواص و مختصات اصوات موسیقی، مبحث الحان موزون، همسازها
- harmoniousهماهنگ، موزون، متناسب
- harmonistآهنگساز، موسیقیدان، متخصص تطبیق روایات
- harmonisticتطبیقی
- harmonium(موسیقی) ارغنون
- harmonizationهماهنگسازی
- harmonizeهماهنگ کردن، هماهنگ شدن، جور درآمدن
- harmonyهماهنگی، سازگاری
- harmotome(معدن) سیلیکات آبدار آلومینیوم و باریم که بلورهای آن بهصورت جفت و صلیبی به رنگ های مختلف یافت میشود
- harnessیراق، افسار، تسمه ایمنی
- harness hitch(گره زدن طناب و غیره) گره ستامی
- harness horseاسب سواری یا بارکش
- harness raceمسابقهی کالسکهرانی
- harness technologyبهرهبرداری از فناوری، مهار کردن تکنولوژی، استفاده بهینه از فناوری
- haroldاسم خاص مذکر
- harpچنگ (ساز زهی)
- harp onمکرراً تکرار کردن، بسیار گفتن، پرگویی کردن، حرافی کردن، پرچانگی کردن
- harp sealسیل قطبی (Pagophilus groenlandicus که کوچگر است)
- harperچنگنواز، نوازنده چنگ
- harpistچنگنواز، نوازنده چنگ
- harpoonنیزه صید (زوبین مخصوص شکار نهنگ)
- harpsichordهارپسیکورد، چنگصفحهای
- harpyهارپی (موجود اساطیری با بدن زن و بال پرنده)
- harpy eagleعقاب هارپی (Harpia harpyja درشت و کوتهبال و سفید و سیاه - بومی بخش حارهی آمریکا)
- harquebus(توپ سبک قدیمی) زنبورک، شمخال
- harridanپیرزن زشت، فاحشه ازکارافتاده، زن شریر
- harriedخسته و استرسزده، مستأصل
- harrierتازی مخصوص شکار خرگوش، نوعی باز یا قوش غارتگر، ویرانکننده
- harrietاسم خاص مؤنث
- harris tweed(نام بازرگانی) فاستونی هاریس (که در اسکاتلند دستباف میشود)
- harrisonبنجامین هریسون (بیستوسومین رئیسجمهور آمریکا: 1833-1901)
- harrovianدانشآموز (فعلی یا پیشین) مدرسهی هارو
- harrowآزردن، بهستوه آوردن، دلخراش کردن
- harrow hell(قدیمی - در مورد عیسی) وارد شدن به دوزخ و نجات دادن پیامبران و نیکان پیش از مسیحیت
- harrowingبسیار ناراحتکننده، دلخراش، تکاندهنده
- harrowinglyبهطرز دلخراش، بهطرز تکاندهنده
- harrumphگلو صاف کردن (از روی نارضایتی)، غرغر کردن، اعتراض کردن
- harryآزار دادن، مزاحم شدن، بهستوه آوردن
- harshخشن، تند، زننده، ناگوار
- harsh concreteسیمان زبر، بتن زبر
- harsh criticمنتقد تند/سختگیر
- harsh criticismانتقاد تند/شدید
- harsh penaltyمجازات شدید، جریمه سنگین
- harsh sentenceحکم سنگین
- harshenسخت و خشن کردن یا شدن
- harshlyبیرحمانه، سختگیرانه، تند
- harshnessسختی، خشونت، تندی
- hartگوزن نر
- hart's-tongue or harts-tongueآهوزبان، زنگی دارو (Phyllitis scolopendrium - نوعی سرخس بومی اروپا و آسیا و خاور آمریکای شمالی)، اسقولوفندریون
- hartebeestبزکوهی آفریقایی
- hartfordشهر هارتفورد (مرکز ایالت کنتیکت - آمریکا)
- hartshornکربنات امونیوم، (گیاهشناسی) بارهنگ، شاخ گوزن ماده
- harum-scarumبیملاحظه، بیقید، لاابالی، بیپروا، وظیفهنشناس، غیرمسئول
- harun ar-rashidهارونالرشید (خلیفهی عباسی)
- haruspex(روم قدیم) فالگیر، غیبگو، رودهبین
- harvardجان هاروارد (کشیشی که دانشگاه هاروارد به یادبود او است)
- harvestفصل برداشت، فصل درو
- harvest festivalجشن برداشت محصول
- harvest homeآخر خرمن، پایان درو، محل جمعآوری خرمن
- harvest moonماه کامل نزدیک پاییز (که شبهای بلندتری برای درو فراهم میکنه)
- harvest mouseموش خرمن (Micromys minutus - موش بسیار کوچک و بومی اروپا)
- harvesterدروگر، برداشتکار
- harvestingبرداشت (محصول)
- harvestmanدروگر، خرمنبردار، نوعی عنکبوت
- harveyاسم خاص مذکر
- hasسومشخص مفرد فعل have
- has-beenآدم از رده خارج، آدم دیروزی (کسی که قبلاً معروف یا مهم بوده ولی الان نه)
- hasenpfeffer(خوراک آلمانی) خوراک گوشت خرگوش
- hashخوراک گوشت و سیبزمینی
- hash brownsسیبزمینی رندهشده و سرخشده
- hash house(آمریکا - عامیانه) رستوران ارزان
- hash markخط نشان، خط شروع مسابقه
- hash outپس از مذاکرات طولانی توافق کردن
- hash overبه تفصیل بررسی کردن، با جزئیات بحث کردن
- hashishحشیش، بنگ
- hashtagهشتگ (#)
- hasidim(فرقه عرفانی یهودی) خاسیدیم
- hasletدل و جگر و شش (خوک یا گوسفند یا گاو و غیره)، جگر و دل و قلوه
- hasn'tشکل کوتاه has not
- haspچفت، کلاف، قرقره، ماکو، ماسوره، چفت کردن، بستن، دور چیزی پیچیدن
- hasselآد هاسل (شیمیدان نروژی)
- hassiumهاسیم، عنصر هاسیم
- hassleدردسر، زحمت، مشکل
- hassockبالش زیرزانویی، کلاله علف درهمپیچیده
- hastتوداری، او دارد
- hasta la vista(اسپانیایی) خداحافظ، تا ملاقات مجدد
- hasta mañana(اسپانیایی) تا فردا (خداحافظ)
- hastateنیزهای، تبرزینی، سهگوش و نوکتیز
- hasteعجله، شتاب
- hastenشتافتن، تند رفتن
- hasten someone’s deathتسریع مرگ کسی / مرگ کسی را جلو انداختن
- hastenerبیشکیب، ناشکیبا، شتابکننده
- hastilyبا عجله، شتابان
- hastingsوارن هیستینگز (دولتمرد انگلیسی و نخستین فرماندار انگلیسی هند)
- hastyعجولانه، شتابزده
- hasty conclusionنتیجه گیری عجولانه
- hasty decisionتصمیم عجولانه
- hasty exitخروج عجولانه، ترک شتابزده
- hasty puddingخوراکی که با آرد و شیر و کره و گوشت درست میکنند
- hasty wordsحرفهای عجولانه، سخن نسنجیده
- hatکلاه
- hat bandنوار یا بند کلاه
- hat in handبا تواضع، فروتنانه (برای خواستن چیزی)
- hat treeرختآویز، کلاهآویز
- hat trickهتتریک (سه موفقیت پشت سر هم، مخصوصاً سه گل در یک بازی)
- hatbandنوار دور کلاه، روبان دورکلاه، نوارسیاه که نشانه عزاداری است
- hatboxجاکلاهی، جعبهی کلاه
- hatchاز تخم درآمدن، جوجه درآوردن
- hatch eggs(جوجه و لیسه و غیره) از تخم درآمدن
- hatch wayروزنه عرشه کشتی مخصوص پایین فرستادن بار، دریچه، نصف در
- hatchbackهاچبک (ماشینی با در عقب بزرگ که به بالا باز میشه)
- hatcheckوابسته به اتاقچهای که پالتو و کلاه را هنگام ورود در آنجا به مستخدم میدهند
- hatcheryمرغداری (تفریخ)، کارگاه پرورش ماهی
- hatchetتبر کوچک، تیشه
- hatchet faceصورت دراز و باریک و استخوانی
- hatchet jobحمله یا انتقاد ناجوانمردانه (به کسی یا چیزی)
- hatchet manآدم اجرایی بیرحم (که کارهای ناخوشایند مثل اخراج میکنه)، آدمکش مزدور
- hatchingهاشور، خطکشی موازی (برای سایهزنی در نقاشی یا نقشه)
- hatchlingجوجهای که تازه از تخم درآمده، نوزاد تازه متولد (از تخم)
- hatchment(نشانهای اشرافی) صفحهی لوزی شکل که نشان خانوادگی شخص متوفی بر آن نقش شده و طی دوران سوگواری از در خانهاش میآویختند
- hatchwayروزنهای که در عرشه کشتی میگذارند که از آنجا بار کشتی را پایین بده
- hateنفرت داشتن، متنفر بودن، بدش اومدن
- hate listلیست نفرت (فهرست چیزها یا کسانی که از آنها متنفریم)
- hate mailنامهها یا پیامهای نفرتآمیز (که برای افراد مشهور میفرستند)
- hate speechسخن نفرتآمیز، گفتار نفرتانگیز (علیه گروههای خاص)
- hateableنفرتانگیز، آریغانگیز، قابلانزجار، سزاوار نفرت
- hatedمنفور، مورد نفرت
- hatefulنفرتانگیز، منفور، بدخواهانه
- hatemongerنفرتپراکن (کسی که نفرت علیه دیگران را دامن میزند)
- haterمتنفر، بدخواه (کسی که از چیزی یا کسی بیزار است)
- hathسوم شخص مفرد فعل have
- hathawayان هاتاوی (زن شکسپیر)
- hathor(اسطورهی مصری) هاتور (دارگونهی عشق و شادی که سر گاومانند دارد)
- hatpinگیرهی کلاه (که کلاه زنانه را به گیسو وصل میکند تا نیافتد)
- hatrackجاکلاهی، کلاهآویز
- hatredنفرت، کینه، تنفر، بیزاری
- hatstandچوبلباسی، رختآویز
- hatterکلاهدوز، کلاهفروش
- hatterasدماغهی هاتراس (در جزیرهی هاتراس در ایالت کارولینای شمالی - آمریکا)
- hattieاسم خاص مؤنث
- hauberkزره زانوپوش
- haugh(عامیانه، انگلیسی) زمین رسوبی کنار رودخانه، چمنزار کنار رودخانه
- haughtinessتکبر، غرور، نخوت
- haughtyمغرور، متکبر، خودبزرگبین
- haulکشیدن، حمل کردن (با زور یا وسیله)
- haul (or rake, drag, call) over the coalsشدیداً سرزنش کردن، توبیخ کردن
- haul off1- (برای احتراز از چیزی) خط سیر کشتی را عوض کردن، دگرسوی کردن 2- عقبنشینی کردن، پس رفتن، پس کشیدن، واکشیدن3- (عامیانه) به منظور ضربه زدن دست عقب بردن
- haul up1- (کشتی) در جهت باد حرکت کردن 2- متوقف شدن، باز ایستادن، مکث کردن
- haul your wind (or haul to the wind)(کشتی را) در جهت باد راندن
- haulageکشش، پولی که راهآهن بابت حملونقل قطارهای بیگانه در مسیر خود میگیرد
- haulierکشنده، (در کان زغالسنگ) زغالکش ،مقاطعهکار
- haulmپوشال، (انگلیس) کزل ( kozal )، ساقه، ساقه و پوشال حبوبات و غیره که با آنها سقف را میپوشانند
- haunchران، کفل، باسن
- haunch boneاستخوان تهیگاهی، استخوان خاصره (hipbone و ilium هم میگویند)
- hauntآزار دادن، ذهن رو مشغول کردن
- hauntedآشفته، نگران، دردمند (از ترس یا غم)
- hauntingفراموشنشدنی، دلنشین و غمانگیز (چیزی که از ذهن نمیره)
- haunting melodyملودی (آهنگ) غم انگیز و به یاد ماندنی، ملودی گیرنده
- hauptmannگرهارت هاپتمان (نویسندهی آلمانی)
- hausaهازا (نام مردمی که در نیجریه و نیجر و سودان و نواحی اطراف آن زندگی میکنند)
- hausfrau(آلمانی) زن خانهدار، کدبانو
- haustellateدارای آلت مکنده، مربوط به حشرات مکنده، مساعد برای مکیدن، مکنده
- haustellumآلت مکنده حشرات یا سختپوستان
- haustorialمکنده
- haustoriumآلت مکنده گیاه انگلی
- haut monde(فرانسه) دنیای اعیان و اشراف، جهان از ما بهتران
- hautboisساز ابوا
- hauteدرجه یک، باکلاس، مد روز
- haute coutureمد لباس طراحان درجهیک، خیاطی سطح بالا
- haute couturerمدساز، مؤسسهی طراحی لباس و مد بانوان، طراح لباس
- haute ecoleتمرین اسبسواری از روی مانع، دبیرستان
- hauteurتکبر، خودبینی، غرور
- havanaسیگاربرگی که درهاوانایا cuba درست میکنند
- havana brownگربهی هاوانا (قهوهای و دارای پوزهی دراز)
- havartiپنیر هاوارتی (محصول دانمارک - زردرنگ و نیمهنرم)
- haveداشتن
- have (a take) pity (on)ترحم کردن، دلسوزی کردن
- have (down) patکاملاً بلد بودن، از بر بودن، مسلط بودن
- have (got) it madeموفقیت تضمینشده داشتن، وضع خوب داشتن
- have (got) the chanceفرصت داشتن، شانس داشتن
- have (or find) difficulty in doing somethingدر انجام کاری مشکل داشتن، اشکال داشتن
- have (or get) butterflies (in one's stomach)دلهره داشتن، استرس داشتن، دلشوره داشتن
- have (or get) cold feetترسیدن، جا زدن، پا پس کشیدن
- have (or lack) the courage of one's convictionsدل و جرئت عمل کردن به عقاید خود را داشتن (یا نداشتن)
- have (or take) a whack atامتحان کردن، دست زدن به کار
- have (or take) pride (in something)به چیزی افتخار کردن، سرافراز بودن
- have a (good) mind toخیلی دلم میخواد، تمایل داشتن به
- have a babyبچهدار شدن، صاحب فرزند شدن
- have a ballکیف کردن، حسابی خوش گذشتن، عشق کردن
- have a barbecueباربیکیو برپا کردن، کبابپزی در هوای آزاد
- have a bash atامتحان کردن (عامیانه)، دست به کاری زدن
- have a bee in one's bonnetوسواس داشتن، مدام به یه چیز فکر کردن، ذهن درگیر چیزی بودن
- have a big mouthدهنلق بودن، نتونستن راز نگه داشتن، بیاحتیاط حرف زدن
- have a bone to pick with someoneبا کسی حرف داشتن، از کسی دلخوری داشتن
- have a breakاستراحت کردن، وقفه داشتن
- have a bumpy rideدوران سختی گذراندن، با موانع زیادی روبرو شدن
- have a care(قدیمی) مواظب بودن، مراقب بودن
- have a career inشغل داشتن در (حوزهای)، حرفهای بودن در
- have a change of heartنظرش عوض شدن، پشیمان شدن، دلش نرم شدن
- have a chatگپ زدن، صحبت دوستانه داشتن
- have a childبچه دار شدن
- have a chip on one's shoulderعقده داشتن، همیشه طلبکار بودن، کینه به دل داشتن
- have a choiceحق انتخاب داشتن، اختیار داشتن
- have a conversationگفتگو کردن، صحبت کردن
- have a dreamرویا داشتن، آرزو داشتن
- have a feelingاحساس کردن، حس داشتن
- have a field dayخوش گذشتن، کیف کردن، موقعیت طلایی داشتن
- have a finger in the pieدست داشتن در کاری، دستاندرکار بودن
- have a fit (or throw a fit)کنترل خود را از دست دادن، از کوره در رفتن، وحشت کردن
- have a football gameبازی فوتبال داشتن
- have a football matchمسابقه فوتبال داشتن
- have a gameبازی کردن، یه بازی داشتن
- have a game ofیک دست بازی کردن
- have a game of footballیک بازی فوتبال داشتن
- have a goامتحان کردن، تلاش کردن
- have a go atامتحان کردن، دست به کاری زدن
- have a good (or bad or high or low) opinion of someoneنظر خوب (یا بد) داشتن درباره کسی
- have a good knowledge ofدانش خوبی از ... داشتن، تسلط داشتن به
- have a good memoryحافظه خوبی داشتن
- have a good relationship with someoneبا کسی رابطه خوبی داشتن
- have a good timeخوش گذشتن، اوقات خوشی داشتن
- have a grasp ofدرک داشتن از، تسلط داشتن بر
- have a great future aheadآینده درخشانی در پیش داشتن
- have a great timeخیلی خوش گذشتن، وقت عالی داشتن
- have a green thumbدست سبزی داشتن، در باغبانی استعداد داشتن
- have a hand in somethingدر کاری دست داشتن، در چیزی سهیم بودن
- have a handle to one's nameدارای عنوان (اشرافی یا علمی) بودن
- have a happy endingپایان خوشی داشتن
- have a heartدلرحم بودن، رحم کردن، مهربان بودن
- have a heart attackسکته قلبی کردن، حمله قلبی داشتن