واژههای انگلیسی با حرف H
۴٬۲۵۳ واژه — صفحهی ۱۱ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- hingedلولادار
- hinnyیابو، شبهاسب (حاصل جفتگیری اسب نر و الاغ ماده)
- hintاشاره، کنایه
- hint atبا اشاره گفتن، غیرمستقیم مطرح کردن
- hinterlandمناطق داخلی، پسکرانه
- hints and tipsنکات و راهنماییها
- hipکفل (قسمت میان ران و تهیگاه)، (در جمع) باسن
- hip and thighبهطور کامل، سرتاسر، یکسره، تمام عیار
- hip jointمفصل استخوان خاصره وران، مفصل ران
- hip pointerضربدیدگی یا پارهشدگی یکی از عضلات اطراف لگن خاصره
- hip roofپشت بام سراشیب، پشت بام گرده ماهی
- hip-hopهیپهاپ
- hip-huggers(شلوار زنانه) شلوار بالا کوتاه (که فقط تا زیر لگن خاصره میرسد) (hip huggers هم مینویسند)
- hipboneاستخوان لگن خاصره
- hipparch(یونان باستان) فرماندهی سوارهنظام
- hipparchusهیپارکوس (ستارهشناس یونانی)
- hipped(نادر) غمگین، گرفته، مغموم
- hippety-hop or hippity-hopورجه ورجه کردن، جست زدن
- hippieهیپی
- hippieishهیپیوار، هیپیگونه، هیپیطور (وابسته به یا مشابه هیپیها و ویژگیهای ظاهری و رفتاری آنها)
- hippoاسب آبی
- hippo regiusشهر هیپوریجیوس (که در عهد باستان پایتخت نومیدیا بود - در الجزایر)
- hippocampusهیپوکامپ (ساختمان عصبی خمیدهای که در کف شاخ میانی بطن طرفی مغز قرار دارد)
- hippocrasشرابی که به آن ادویه زده باشند
- hippocratesبقراط (حکیم یونانی - لقب او : پدر پزشکی the Father of Medicine)
- hippocraticوابسته به طب بقراط، بقراطی
- hippocratic oathسوگند پزشکی
- hippocrene(اسطورهی یونان) چشمهی هیپوکرین (که آب آن الهامگر شاعران بود)
- hippodromeاسپریس، میدان اسبدوانی، سیرک
- hippogriff or hippogryph(اسطورهی یونان) هیپوگریف (موجودی که بخش پیشین تنهاش اسب و بخش پسین آن اژدها است)
- hippolyta(اسطورهی یونان) هیپولیته (ملکهی آتن) (Hippolyte هم مینویسند)
- hippolytus(اسطورهی یونان) هیپولیت، هیپولیتوس (پسر تیسوس و قهرمان نمایشنامهای به همین نام)
- hippomenes(اسطورهی یونان) هیپومن (جوانی که در مسابقه با آتلانتا برنده میشود)
- hippopotamusاسب آبی
- hippy(عامیانه) رجوع شود به: hippie
- hipshot(بهویژه درمورد چهارپایان) دچار دررفتگی استخوان لگن خاصره، شل
- hipsterهیپستر (طرفدار سبک مستقل و ضدجریان)
- hipstersشلوار فاقکوتاه
- hiramاسم خاص مذکر
- hircineبزمانند، دارای بوی بز، بز بوی
- hireاستخدام کردن
- hire purchase(انگلیس) رجوع شود به: installment plan
- hiredاستخدامشده، مستخدم، اجیرشده
- hired girlکلفت (بهویژه در خانههای روستایی و مزارع)
- hirelingمزدور، اجیر
- hiring hallآژانس یا سازمان کاریابی
- hirohitoهیروهیتو (امپراطور پیشین ژاپن)
- hiroshigeهیروشیگه (نقاش ژاپنی)
- hiroshimaشهر هیروشیما (در جنوب جزیرهی هونشو - ژاپن)
- hirple(اسکاتلند) لنگانلنگان راه رفتن، لنگیدن
- hirsuteپرمو، پشمالو
- hirsutismپشمالویی (بهویژه اگر زیاد باشد)، مویناکی، پرمویی بدن
- hirudinهیرودین (مادهای که در بزاق دهان زالو وجود دارد و از بسته شدن خون جلوگیری میکند )
- hisمال او، -اش (مرد)
- his majestyاعلیحضرت
- his word is his bondسر قولش میمونه، حرفش حرفه
- hispania(شعر قدیم) اسپانیا
- hispanicاسپانیاییتبار، لاتینتبار، هیسپانیک
- hispaniolaجزیرهی هیسپانیولا (در دریای کارائیب که میان هائیتی و جمهوری دومینیکن تقسیم شده است)
- hispidمودار، خاردار، سیخکدار
- hispidityموداری
- hispidulousکُرکدار، پُرزدار
- hissصدای هیس، هیسهیس، جلز ولز
- histخاموش، هیس
- histaminase(تنکردشناسی) هیستامیناز (آنزیمی که در دستگاه گوارش وجود دارد و هیستامین را خنثی میکند )
- histamineترکیبی به فرمول: C 5 H 9 N 3
- histidineهیستیدین (اسید آمینه به فرمول C3H3N2CH2CH(NH)2 COOH که در رشد نوزادان نقش اساسی دارد)
- histiocyteهیستیوسیت (مادهی میکروبکشی که در پوست بدن وجود دارد)
- histo-پیشوند: بافت [histology] (پیش از واکه: hist-)
- histochemistryعلمی که درباره پدیدههای شیمیایی سلول و بافت بحث میکند، شیمی بافتی و سلولی
- histocompatibility(جراحی پیوندی - سازگار بودن بافتهای پیوندشده با بافتهای بدن دریافتگر پیوند) بافت سازگاری، بافت جوری
- histogenمنطقه روشن محدود یا غیرمحدودی از بافتهای اولیه، بافتساز
- histogenesisبافتسازی
- histogramنمودار ستونی، هیستوگرام
- histologic( histological )وابسته به بافتشناسی
- histological( histologic ) وابسته به بافتشناسی
- histologistمتخصص بافتشناسی
- histologyبافتشناسی، علم بافتشناسی
- histoloysisبافتخواری، تجزیهوتحلیل بافتهای بدن
- histolysis(زیستشناسی - تحلیل رفتن یا تباهی بافت) بافتکافت
- histoneهیستون (هریک از پروتئینهای اساسی و ساده که در هستهی یاخته یافت شده و با DNA رابطه دارند)
- histopathologyمبحث امراض بافتی
- histophysiologyفیزیولوژی بافتی
- histoplasmosisهیستوپلاسموز (بیماری ناشی از قارچی به نام Histoplasma capsulatum که موجب عفونت ریه یا کبد و غیره میشود)
- historcicismفرضیهای که معتقداست کلیه پدیدههای اجتماعی و فرهنگی باید از لحاظ تاریخی مطالعه شود، مکتب تاریخی
- historianمورخ، تاریخدان، تاریخنگار
- historicتاریخی، سرنوشتساز
- historicalتاریخی، مربوط به تاریخ
- historical linguisticsزبانشناسی تاریخی
- historical materialismمادهگرایی تاریخی (نگرش مارکسیستی به تاریخ)
- historical present(بهکار بردن زمان حال در شرح رویدادهای گذشته) زمان حال تاریخی
- historical school(این باور : برای شناخت هر رشته از دانش و اصول و ویژگیهای آن باید تاریخ آن را شناخت و تفسیر کرد) مکتب تاریخی
- historicallyاز نظر تاریخی، در طول تاریخ
- historicism(این باور : رویدادهای تاریخی تابع قوانین تغییرناپذیر و الگوهای چرخهای است) تاریخگرایی، تاریخیگری، تاریخباوری
- historicityتاریخگرایی
- historicizeبهعنوان تاریخ نشان دادن
- historico-پیشوند : تاریخی و ...، تاریخ و ... [historicoliterary]
- historiedرجوع شود به: historical
- historiographerمورخ
- historiography(بهطور کلی) نوشتههای تاریخی، تواریخ، تاریخها
- historyتاریخ
- histrionicنمایشی، اغراقآمیز، متظاهرانه
- histrionicallyاز نظر نمایشی
- histrionicsظاهرسازی، صحنهسازی، اغراق و تظاهر
- hitزدن، کوبیدن
- hit (or ride) the rods(امریکا - عامیانه) قاچاقی سوار قطار باری شدن
- hit (someone) over the headبر سر کسی کوبیدن؛ با اصرار چیزی رو به کسی قبولاندن
- hit a home runموفقیت بزرگ کسب کردن، گل کاشتن
- hit a man when he is downبه آدم افتاده زدن، ناجوانمردانه حمله کردن
- hit backتلافی کردن، جواب دادن، پس زدن
- hit homeبر دل نشستن، اثر کردن، تکان دادن
- hit it offباهم کنار آمدن، از هم خوش آمدن، اخت شدن
- hit listلیست سیاه، فهرست قربانیان
- hit manآدمکش حرفهای، قاتل مزدور
- hit offجور بودن، کنار آمدن
- hit onکشف کردن، (ناگهان مشکل یا مسئلهای را) حل کردن، به فکر افتادن
- hit one's strideبه اوج کارایی خود رسیدن
- hit out (at someone)حمله کردن، انتقاد شدید کردن
- hit someone for six(انگلیسی - عامیانه) متعجب و آزرده کردن
- hit the booksدرس خوندن، مطالعه کردن
- hit the bottleمشروب زیاد خوردن، الکلی شدن
- hit the brick(امریکا - عامیانه) اعتصاب کردن
- hit the buffersناگهان به شکست منجر شدن
- hit the ceilingاز کوره دررفتن، آتیشی شدن
- hit the deckخود را روی زمین انداختن
- hit the dirt(عامیانه) خود را به زمین افکندن (مثلاً برای احتراز از تیر خوردن)، (روی زمین) ولو شدن
- hit the fanگند بالا اومدن، آبروریزی شدن
- hit the headlinesسر زبونها افتادن، خبرساز شدن
- hit the high spots(عامیانه) به رئوس مطالب پرداختن، مطالب عمده را مورد بحث قرار دادن
- hit the high streetرفتن به مراکز خرید، رفتن برای خرید
- hit the jackpotجایزه بزرگ رو بردن، خیلی موفق شدن
- hit the line1- (فوتبال آمریکایی) توپ را از میان خط دفاعی تیم مخالف به پیش بردن 2- شجاعت به خرج دادن
- hit the markبه هدف زدن، موفق شدن
- hit the nail on the headزدن تو خال، درست گفتن
- hit the pay dirt(عامیانه) ممر درآمد یا ثروت یا موفقیت را کشف کردن، کامیاب شدن
- hit the roadراه افتادن، به راه زدن
- hit the rocksبه مشکل خوردن، به بنبست رسیدن
- hit the roof (or ceiling)(عامیانه) از جا دررفتن، (از شدت خشم) بهخود پریدن
- hit the sackخوابیدن، کپهی مرگ گذاشتن، کپیدن، به رختخواب رفتن، به بستر رفتن
- hit the silk(عامیانه) با چتر نجات (از هواپیما) پریدن
- hit the spotچسبیدن، حال دادن (درباره غذا/نوشیدنی)
- hit-and-runبزندررو (تصادف و فرار از صحنه)
- hit-or-missشانسی، اللهبختکی
- hitchمشکل، گیر، اشکال
- hitch one's wagon to a starهمت بلند داشتن، دنبال هدف های عالی رفتن
- hitch upاسب را یراق کردن، خفت زدن به (حیوان)
- hitch your wagon to the starsهمت بلند دار (که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیدهاند)
- hitchcockآلفرد هیچکاک (کارگردان فیلم - انگلیسی)
- hitchhikeاتواستاپ زدن
- hitchhikerمسافر سرراهی، اتواستاپی
- hitherاینجا، به اینجا، اینطرفی
- hither and thitherاینسو و آنسو، اینطرف و آنطرف
- hithermostنزدیکتر به این طرف
- hithertoتاکنون، تا به حال، پیش از این
- hitherwardبدینسو، بدینطرف، تاکنون، تابهحال
- hitlerادولف هیتلر (دیکتاتور آلمان نازی)
- hitlerismروش هیتلری، سیاست فاشیستی، هیتلرگرایی
- hittingکوبنده، ضربهزننده، ضربهزن، برخورنده
- hitting partnerحریف تمرینی (بازیکنی که برای تمرین و ردوبدلکردن ضربات با بازیکن دیگر بازی میکند)
- hittiteوابسته به زبان و فرهنگ هتیتها
- hivاچآیوی، ویروس ایدز
- hiveکندو
- hive offجدا کردن (بخشی از سازمان/شرکت)
- hivesکهیر
- hiyaسلام (خودمونی)
- hj(here lies) در اینجا غنوده است، در اینجا خفته است، در اینجا دفن است (نوشتهی روی سنگقبرها و یادبودها)
- hlهکتولیتر
- hlaاچ ال ای (هریک از پادگنهای موروثی برخی یاختههای بدن که از روی آن استعداد بیماری اشخاص و غیره را میسنجند)
- hmهوم، اوم (تردید یا تفکر)
- hmoسازمان بیمهی سلامتی
- hmsدر خدمت پادشاه (یا ملکهی) انگلیس
- hmuمنو در جریان بذار، بهم خبر بده، تماس بگیر
- ho(علامت تعجب و خوشوقتی یا غضب) ها، ای، به، اهوی، های
- ho chi minhهوشیمین (رهبر کمونیستهای ویتنام)
- ho chi minh cityشهر هوشی مین (یا شهر سایگون) مرکز ویتنام جنوبی
- ho-daddy(آمریکا - عامیانه) موجسوار (بهویژه کسی که در موجسواری افراط میکند یا بسیاری از وقت خود را با موجسواران و در ساحل میگذراند) (ho-dad هم میگویند)
- ho-hum(ندا به نشان ملالت یا بیعلاقگی یا خستگی) هه
- hoagie or hoagyرجوع شود به: hero sandwich
- hoarسفید مایل به خاکستری، موسفید، پیر
- hoardاحتکار کردن، جمع کردن، انباشتن
- hoarderآدم جمعکن، کسی که همهچیز رو نگه میداره
- hoardingاحتکار، انباشتن، جمعآوری
- hoarfrostشبنم یخزده، سرماریزه، پژه، اریز
- hoarinessسفیدمویی، پوشیدگی از موهای سفید و کوتاه
- hoarseگرفته، خشدار (صدا)
- hoarsen(صدا) گرفته و خشن کردن یا شدن
- hoaryسفید، سفید مایل به خاکستری، کهن، سالخورده
- hoary marmotموش خرمای سپید (Marmota caligata - بومی کوههای غرب آمریکای شمالی)
- hoatzinهواتزین (Opisthocomus hoazin - پرندهی شانهبهسر بومی آمریکای جنوبی)
- hoaxحقه، کلک، شوخی فریبآمیز
- hobاجاقگاز (صفحهی رویی)
- hob cutter(مکانیک) فرز مارپیچی
- hobartشهر هوبارت (مرکز جزیرهی تاسمانی - استرالیا)
- hobbesتاماس هابز (فیلسوف انگلیسی)
- hobbism(پیروی از فسلفهی هابز بهویژه این باور : برای خنثی کردن علائق فردی و برخورد آنها دولت باید قوی و سلطنتی و مطلقه باشد) هابزگرایی
- hobbitهابیت (موجود خیالی کوتاهقد در داستانهای تالکین)
- hobbleلنگیدن، لنگلنگان راه رفتن
- hobble skirtدامن تنگ
- hobblebushبه داغ گل خوشهای (Viburnum alnifolium)
- hobbledehoyکرهاسبی که تازه بالغ شده، آدم تازه بالغ
- hobbyسرگرمی
- hobbyhorseاسب چوبی (اسباببازی بچهها)
- hobbyistکسی که کاری رو بهعنوان سرگرمی انجام میده
- hobgoblinجنی، زشت و موذی، غول، لولو، شبگرد، دزد
- hobnailگل میخ، میخ سرپهن، دهاتی، روستایی
- hobnobگرم گرفتن، خوشوبش کردن (با آدمای مهم)
- hoboولگرد، آواره، کارگر دورهگرد
- hobson's choiceانتخاب اجباری، انتخاب از روی ناچاری
- hockگیاهان پنیرک، شاهدانه صحرایی، ختمی، پسزانو، پی بردن، لنگ کردن، اذیت کردن، ران خوک
- hockeyهاکی
- hockshop(آمریکا - عامیانه) رجوع شود به: pawnshop
- hocusنوشابه داروزده، فریب، حقه، فریبدهنده، فریفتن، گول زدن
- hocus-pocusتردستی، شعبدهبازی، حقهبازی
- hodناوه، (آمریکا) سطل زغالی، زغالدان، بالاوپایین پریدن
- hod carrier(بنایی) ناوهکش، ناوهبر
- hodcarrierکارگر ناوهکش
- hodden(اسکاتلند) پارچهی زبرپشمی به رنگ خاکستری (که از آمیختن پشم سیاه و سفید درست میشود)
- hodgepodgeقاطیپاتی، درهمبرهم
- hodgkinسر الن لوید هاجکین (زیستشناس انگلیسی)
- hodgkin's diseaseبیماری هاجکین (بزرگ شدن فزایندهی غدد لنفاوی و آماس طحال)
- hodoscope(فیزیک - دستگاه ردیابی مسیر ذرات یونیزه بهویژه الکترونهای پرتوهای کیهانی) هودوسکوپ، ردیاب پاریزهها، پاریزه ردیاب
- hoeکجبیل، بیل باغبانی
- hoecakeکلوچه ارد ذرت
- hoedownمهمانی رقص روستایی
- hoerبیل زن
- hoffmannارنست هوفمان (آهنگساز آلمانی)
- hogخوک، گراز
- hog cholera(دامپزشکی) وبای خوک
- hog peanutبادام خوک (جنس Amphicarpaea بومی خاور آمریکای شمالی)
- hog tie(آمریکا) چهاردستوپا را محکم بستن، عاجز و درمانده کردن، از کار افتادن
- hog wild(عامیانه) هیجانزده و بیبندوبار، از خود بیخود
- hog-wildخارج از کنترل، از خود بیخود شده، لجامگسیخته، بیبند و بار، ناخوددار
- hogan(آمریکا) هوگان (کلبهی سرخپوستان ناواهو که دیوارهایش گلی است)
- hogarthویلیام هوگارت (نقاش انگلیسی)
- hogbackگوژپشت، قوزی
- hogfishگراز دریایی، نوعی عقرب ماهی
- hoggجیمز هاگ (شاعر اسکاتلندی)
- hoggishخوکمانند، خوکصفت
- hogletبچهجوجهتیغی
- hogmanay(اسکاتلند) جشن شب سال نو (که نوجوانان دور میافتند و سرود میخوانند و عیدی میگیرند)
- hognose snakeمار خوکپوز (جنس Heterodon که مارهای بیزهر و کوچک بومی آمریکای شمالی هستند) (hognosed snake هم میگویند)
- hogsheadبشکه (به گنجایش 63 تا 140 گالن یا 238 تا 530 لیتر)، چلیک بزرگ
- hogtieچهار دست و پا را بستن
- hogwashچرند، مزخرف، چرتوپرت
- hogweedانواع علف هرزههای زبر و سختجان، علف خوک
- hohenzollern(نام خاندانی که بین 1871 و 1918 بر آلمان سلطنت میکردند) هون تسولرن
- hohhotشهر هوهات (پایتخت بخش خودمختار مغولستان داخلی-چین)
- hoi polloiتوده مردم، ازدحام
- hoicks(ندای شکارچی به تازیهای خود) آهای!، های! (hoick هم مینویسند)
- hoisin sauceسس هویسین