واژههای انگلیسی با حرف R
۴٬۳۷۶ واژه — صفحهی ۷ از ۱۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- regallyبهطور شاهانه، بهطور سلطنتی، بهطور ملوکانه
- regardتوجه، احترام (اسم)
- regardantنگاهکننده به عقب، ملاحظهکننده، باارزش
- regardful(بهطور معمول با: of) باملاحظه، متوجه، حساس
- regardingدربارهی، در مورد
- regardlessصرفنظر از، بدون توجه به، علیرغم
- regardless ofبدون توجه به، صرف نظر از، علیرغم
- regardsسلام، درود، احترام
- regattaمسابقه قایقرانی، رگاتا
- regelationانجماد مجدد
- regencyنیابت سلطنت، دوران نایبالسلطنه
- regeneracyباززایی، تولید مجدد، تجدید نیرو، تولد تازه، نوزایی
- regenerateاحیا کردن/شدن، بازسازی کردن/شدن، دوباره رشد کردن
- regenerationنوسازی، بازسازی، احیا (شهر، منطقه)
- regenerativeاحیاکننده، بازسازنده
- regenerative storageانباره باززا
- regeneratorباززاد، نوزا، مولد، بهوجودآورنده، خالق، تقویتکننده
- regentنایبالسلطنه
- reggaeرگه، رگی (موسیقی جامائیکایی)
- regicideقتل پادشاه، شاهکشی
- regimeرژیم، نظام (حکومتی)
- regime topplesسقوط رژیم
- regimenرژیم، برنامه (غذا، ورزش، دارو)
- regimentهنگ (واحد نظامی)
- regimentalمربوط به هنگ، لباس هنگ
- regimentals(نظامی) یونیفرم هنگ، لباس مخصوص هنگ
- regimentationگروهبندی، بهصورت هنگ درآوردن
- regimentedسختگیرانه، خشک، مقرراتی، محدود
- reginaشهر رجینا (مرکز استان ساسکاچوان - کانادا)
- reginalشهبانووار، ملکهمانند، درخور ملکه، باشکوه
- reginald(اسم خاص مذکر) رینالد
- regionمنطقه، ناحیه
- regionalمنطقهای، ناحیهای، محلی
- regional addressنشانی منطقهای
- regional centerمرکز منطقهای
- regional networkشبکه منطقهای
- regionalismمنطقهگرایی، تقسیم به مناطق
- regionalist( regionalistic ) منطقهای، ناحیهگرای
- regionalistic( regionalist ) منطقهای، ناحیهگرای
- regionalizationمنطقهبندی، ناحیهبندی
- regionalizeمنطقهبندی کردن، به بخشهای منطقهای تقسیم کردن
- regionallyبهصورت منطقهای، در سطح منطقهای
- registerثبتنام کردن، نامنویسی کردن
- register capacityگنجایش ثبات
- register lengthدرازای ثبات
- register tonرجوع شود به: ton
- registeredثبتشده، ثبتنامشده
- registered mailپست سفارشی
- registered nurseپرستار دارای مجوز رسمی، پرستار دیپلمه
- registrableقابل ثبت
- registrantثبتکننده، تقاضا ثبتکننده
- registrarمسئول ثبتنام، متصدی ثبت اسناد، مدیر امور آموزشی
- registrationثبتنام، نامنویسی
- registryدفتر ثبت، محضر، فهرست رسمی
- regiusشاهانه
- regius professor(انگلیس) استاد منصوب از طرف پادشاه
- reglet(معماری - از چوب یا گچ ) باریکهی مسطح (که تختهها را از هم جدا میکند)
- regnalسلطنتی
- regnantحاکم، سلطنتکننده، حکمفرما، مسلط، شایع
- regnumتصمیم مقتدرانه، قلمرو سلطنتی، بخش
- regorge(بهویژه آب) جریان معکوس پیدا کردن، پسجوشیدن، پستراویدن
- regosolخاک کشاورزی، آمیزخاک، ریگوزول
- regrantدوباره اعطا کردن، عطیه را تجدید کردن، باز بخشش کردن
- regressپسرفتن، برگشتن به حالت قبلی
- regressionپسرفت، برگشت به عقب
- regressiveپسرفتی، بازگشتی، کاهنده
- regretپشیمان شدن، افسوس خوردن (فعل)
- regretfulپشیمان، متأسف، دلگیر
- regretfullyبا پشیمانی، با تأسف، متأسفانه
- regrettableتأسفبار، ناخوشایند
- regrettablyمتأسفانه
- regroupدوباره جمع شدن، دوباره سازماندهی کردن
- regtهنگ
- regulableقابل تنظیم، ترتیبپذیر
- regularمنظم، مرتب، عادی، همیشگی
- regular armyارتش دائمی ایالاتمتحده آمریکا (در برابر نیروهای ذخیره یا ایالتی و گارد ملی و غیره)
- regular customerمشتری دائم، مشتری ثابت
- regular expressionمبین منظم
- regular grammarدستورزبان منظم
- regular setمجموعه منظم
- regular solid(هندسه) کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
- regular updateبهروزرسانی منظم
- regularityنظم، انتظام، باقاعدگی
- regularizationساماندهی، قانونمندسازی، نظمدهی
- regularizeمنظم کردن، تنظیم کردن، ساماندهی کردن
- regularizerتنظیمکننده
- regularlyبهطور منظم، مرتباً
- regulateتنظیم کردن، کنترل کردن، نظارت کردن
- regulaterمنظم کردن، قاعده گذاشتن
- regulationقانون، مقررات، آییننامه
- regulations apply toمقررات شامل ... میشود
- regulations requireمقررات الزام میکند، مقررات ایجاب میکند
- regulations stipulateمقررات تصریح میکنند، مقررات مقرر میدارند
- regulativeتنظیمی
- regulatorتنظیمکننده، ناظر (نهاد یا دستگاه)
- regulatoryنظارتی، کنترلی
- regulusستاره قلبالاسد، فلز ناخالص، شاه یا سلطان دستنشانده
- regurgitateبرگرداندن (غذا)، بالا آوردن
- regurgitationبرگشت غذا به دهان، بالا آوردن
- rehabبازپروری (درمان اعتیاد یا بیماری)
- rehabilitantنوتوان، بیمار یا معلول در حال نوتوانی
- rehabilitateتوانبخشی کردن، به حال اول برگرداندن
- rehabilitationتوانبخشی، بازتوانی (جسمی یا ترک اعتیاد)
- rehashتکرار مکررات، چیز تکراری
- rehearدوباره شنیدن ، دوباره گوش دادن، تجدیدنظر کردن
- rehearingجلسه دادرسی مجدد، تجدید جلسه دادگاه
- rehearsalتمرین، رهرسال
- rehearseتمرین کردن، مرور کردن (برای اجرا یا سخنرانی)
- rehearserتمرینکننده
- reheatدوباره گرم کردن
- rehoboamبطری بزرگ (بهویژه حاوی شامپاین)
- rehouseجابجا کردن، اسکان مجدد دادن (در خانه جدید)
- rehydrateآبرسانی کردن، دوباره آب دادن (به بدن یا غذای خشکشده)
- reichآلمان هیتلری (1933 تا Third Reich - 1945 هم میگویند)
- reichsmark(یکان اصلی پول آلمان از 1924 تا 1948) رایکزمارک، رایش مارک
- reichstag(پارلمان آلمان) رایشتاگ
- reificationمادیت، جسمیت دادن به
- reifyتبدیل به ماده کردن، بهصورت شیء یا ماده درآوردن،جسمیت دادن به
- reignسلطنت، دوران پادشاهی
- reign of terror(انقلاب کبیر فرانسه - 1793 تا1794) حکومت ترس و وحشت
- reimbursableقابل بازپرداخت، جبرانپذیر
- reimburseپس دادن پول، جبران هزینه کردن
- reimbursementبازپرداخت، جبران هزینه
- reimpressionتجدید چاپ
- reinافسار، لجام (اسب)
- reincarnateدر جسم تازه متولد شدن، تناسخ یافتن
- reincarnationتناسخ، دوباره به دنیا آمدن در جسم تازه
- reincarnationistتناسخی
- reindeerگوزن شمالی
- reindeer moss(گیاهشناسی) گلسنگ شمالی (جنس Cladonia که خوراک انسان و جانوران قطبی است)
- reinfectionعفونت مجدد، ابتلای دوباره
- reinforceتقویت کردن، محکم کردن
- reinforcedتقویتشده، مستحکمشده
- reinforced concreteبتون مسلح، بتون آرمه
- reinforcementتقویت، استحکام
- reinforcement learningیادگیری تقویتی (شاخهای از یادگیری ماشین که در آن عامل ازطریق تعامل با محیط و دریافت پاداش یا تنبیه به یادگیری سیاستی بهینه میپردازد)
- reinforcementsنیروی کمکی، امداد (نظامی یا عمومی)
- reinforcerتقویتکننده، محرک تقویتی، عامل تشویقی
- reinhardtآدولف راینهارت (نقاش آمریکایی)
- reinlessبیلجام
- reinsافسار، لجام
- reinsmanاسبسوار، سوارکار
- reinstateبه کار برگرداندن، دوباره برقرار کردن، اعاده کردن
- reinstatementبازگشت به کار، برقراری مجدد
- reinsuranceبیمه مجدد، بیمه اتکایی
- reinsureبیمه اتکایی کردن، دوباره بیمه کردن
- reintegrateاز نو یکپارچه کردن، دوباره ادغام کردن
- reintegrationیکپارچهسازی مجدد، ادغام دوباره
- reinterpretاز نو تفسیر کردن، برداشت تازه دادن
- reinterpretationتفسیر مجدد، برداشت تازه
- reinventاز نو ساختن، بازآفریدن
- reinvent the wheelچرخ را دوباره اختراع کردن، دوبارهکاری کردن، کار عبث کردن، تلاش بیهوده کردن
- reinvestmentسرمایهگذاری مجدد
- reinvigorateنیروی تازه دادن، سرحال آوردن، دوباره شاداب کردن
- reis(پول سابق کشور برزیل ) رأس
- reissueدوباره منتشر کردن، چاپ مجدد کردن (فعل)
- reitبنگاه سرمایهگذاری در املاک
- reiterateتکرار کردن، دوباره گفتن (برای تأکید)
- reiterationتکرار (برای تأکید)، بازگویی
- reiterativeتکراری، (دستورزبان) کلمه دال بر تکرار
- reiveرجوع شود به: reave1
- rejcetوازدن، نپذیرفتن، نپسندیدن، رد کردن، امتناع کردن از، دور انداختن، مازاد، مطرود، وازده، (در جمع) فضولات
- rejectرد کردن، نپذیرفتن، پس زدن
- reject a chargeرد کردن اتهام
- reject a claimادعایی را نپذیرفتن/ رد کردن
- reject a suggestionرد کردن یک پیشنهاد
- reject an ideaرد کردن یک ایده
- reject out of handفوراً رد کردن، بدون تامل رد کردن، قاطعانه رد کردن
- reject something out of handچیزی را فوراً/بدون بررسی رد کردن
- rejecter( rejector ) (در رادیو) دافع، دستگاه دفع پارازیت
- rejectionرد، عدم پذیرش، نپذیرفتن
- rejection slipیادداشت ناپذیرش (که ناشر برای صاحب متن ارجاعی برای چاپ میفرستد)
- rejector( rejecter ) (در رادیو) دافع، دستگاه دفع پارازیت
- rejoiceشادی کردن، خوشحال شدن، وجد کردن
- rejoice inبهرهمند شدن، داشتن
- rejoicingشادی، شادمانی، سرور
- rejoinدوباره پیوستن به، برگشتن به
- rejoinderجواب تند، پاسخ سریع
- rejuvenateسرحال آوردن، نشاط بخشیدن، جوان کردن
- rejuvenationاحیا، نوسازی، بازگشت نشاط
- rejuvenatorجوانیدهنده
- rejuvenescenceنوگشتگی، تجدید جوانی، تجدید حیات
- rekindleدوباره زنده کردن، دوباره برانگیختن (احساسات، خاطرات)
- rekindle memoriesخاطرات را زنده کردن، یادآوری کردن
- relوابسته، مربوط
- relapseعود کردن، دوباره بیمار شدن
- relapsing feverتب راجعه
- relatableقابل درک، آشنا (احساسی)
- relateربط دادن، مرتبط بودن، پیوند دادن
- relatedمربوط، وابسته، مرتبط
- relaterنقلکننده، بازگوگر
- relationرابطه، ارتباط، پیوند
- relationalمربوط به رابطه، رابطهای
- relational operatorعملگر رابطهای
- relationsروابط، مناسبات (بین افراد، گروهها یا کشورها)
- relationshipرابطه، ارتباط (بین دو چیز)
- relationship breaks downرابطه از هم پاشیدن، رابطه تموم شدن
- relativeخویشاوند، فامیل
- relative addressنشانی نسبی
- relative addressingنشانیدهی نسبی
- relative codingبرنامهنویس نسبی
- relative errorخطای نسبی
- relative humidityرطوبت نسبی
- relative major(موسیقی) ماژور نسبی
- relative minor(موسیقی) مینور نسبی
- relative toمربوط به، دربارهی؛ به نسبت، در مقایسه با
- relativelyنسبتاً، تا حدی
- relativismنسبیت، نسبیتگرایی
- relativityنسبیت
- relativity of knowledge(فلسفه) نسبیت دانش
- relativizeبهصورت نسبی درآوردن
- relatorبازگوگر، شاکی
- relaxاستراحت کردن، آرام شدن، شل کردن
- relax into somethingآرام و تبدیل شدن به چیزی
- relax someone(کسی را) آرام کردن، آراماندن، (اعصاب را) راحت کردن
- relaxantآرامبخش، آرامکننده
- relaxationاستراحت، آرامش
- relaxedآسوده، آرام، ریلکس
- relaxed atmosphereفضای آرام، جو آرامشبخش
- relaxedlyباآسودگی، بهطور آرامبخش
- relaxerآرامبخش، چیزی که آرام میکند
- relaxin(داروی آسانسازی زایمان) رلاکسین
- relaxingآرامشبخش، آرامبخش
- relayمنتقل کردن، پخش کردن، رساندن (پیام یا سیگنال)
- relay amplifierتقویتکننده امدادی
- relay centerمرکز بازپخش
- relay raceمسابقهی امدادی، دو امدادی
- releasableقابل ترخیص یا نشر، رهاشدنی
- releaseرها کردن، آزاد کردن، منتشر کردن
- release a cdمنتشر کردن یک سی دی
- release an albumمنتشر کردن آلبوم
- release on bailبا قرار وثیقه آزاد کردن
- released time(بهویژه در معلمی) وقت آزاد (که بهجای تدریس صرف کارهای آموزشی دیگر میشود) (release time هم مینویسند)
- relegateواگذار کردن، محول کردن (به جایگاه یا شخص پایینتر)
- relegationسقوط (تیم به دسته پایینتر)
- relentکوتاه آمدن، نرم شدن، تسلیم شدن
- relentlessبیامان، بیوقفه، مداوم (دربارهی چیز ناخوشایند یا فشارآور)
- relevanceربط، ارتباط، مرتبط بودن
- relevancy( relevance ) رابطه، ربط، ارتباط، وابستگی
- relevantمربوط، مرتبط، وارد
- relevantly(به گونهای که مستقیماً با چیزی ارتباط باشد) بهطور مرتبط، بهطور مربوط
- relevé(رقص باله) روی پنجهی پا بلند شدن، نوک پا رفتن
- reliabilityقابلیت اعتماد، اعتبار، پایداری (در عملکرد)
- reliableقابل اطمینان، قابل اعتماد، موثق
- reliable public transportحمل و نقل عمومی قابل اعتماد
- reliable sourceمنبع موثق / منبع معتبر
- reliably(به گونهای که بتوان به آن اعتماد یا استناد کرد) بهطور قابلاعتماد، بهطور قابلاطمینان، بهطور موثق، بهطور قابلاتکا، با اطمینان
- relianceاتکا، تکیه، اعتماد
- reliantمتکی، وابسته
- relicاثر قدیمی، عتیقه، یادگار، بازمانده