واژههای انگلیسی با حرف N
۲٬۰۸۵ واژه — صفحهی ۷ از ۹
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- nonrestraint(روانپزشکی) درمان بدون به کارگیری دست بند یا محدودیتهای بدنی
- nonrestrictiveغیرحصری، عام
- nonscheduled(حملونقل هوایی) بدون برنامه، غیربرنامهریزیشده، غیرزمانبندیشده (دارای مجوز برای حملونقل هوایی خارج از برنامه)
- nonsectarianناوابسته به فرقهی بهخصوص، غیرفرقهای
- nonsenseمزخرف، چرند، یاوه
- nonsensicalمزخرف، چرند، نامعقول، بیمعنی، بیمنطق، احمقانه
- nonsensicallyبه طرز بیمعنی، احمقانه، مضحکانه
- nonsensicalnessیاوگی، چرندی، مهملی، بیمعنیگری
- nonsequiturنامربوط، عدم تعقیب، عدم استنباط قضایا، غیرمنطقی
- nonsignificantبیاهمیت، کماهمیت، ناچیز
- nonskid(درمورد لاستیک اتومبیل و کف اتاق و غیره) نالیزنده، لیزنخور، سرنخور، نالیزان، غیرلغزنده، ضدلغزندگی
- nonstandardغیراستاندارد، غیرمعیار
- nonstickنچسب
- nonstopبدون توقف، یکسره
- nonsuitعدم تعقیب
- nonsupportعدم پشتیبانی، عدم پرداخت خرجی یا نفقه
- nonsyllabicبدون هجایی، غیرهجایی
- nonterminalغیرپایانی
- nonterminal symbolنماد غیرپایانی
- nonthreateningبیخطر، دوستانه
- nonunionغیراتحادیهای (غیروابسته به اتحادیهی صنفی)
- nonuseعدم استفاده، بیمصرفی
- nonverbal communicationارتباط غیرکلامی
- nonviableغیرقابل رشد سریع، کند و بد رشدکننده
- nonviolenceعدم خشونت، صلحطلبی
- nonviolentمسالمتآمیز، بدون خشونت
- nonvolatile(درمورد مایعات و غیره) غیرفرار
- nonylنونیل (بنیان یک ظرفیتی الکیل C9H19 بهویژه CH3(CH2)7CH2)
- nonzeroغیر صفر
- noobتازهکار، مبتدی (غیررسمی)
- noodleنودل، رشتهفرنگی، ورمیشل
- nookگوشه، کنج، جای دنج
- nook and crannyسوراخ سنبه
- nooks and cranniesگوشهوکنار، سوراخسُنبه، همهجای ممکن
- nooky(عامیانه - ناپسند) جماع، همخوابگی
- noonظهر
- noondayظهر، وسط روز، نیم روز
- nooningاستراحت نیمروز، هنگام ظهر، ناهار
- noontideنیمروز، ظهر، اوج، بالاترین نقطه
- noontimeموقع ظهر، نیمروز
- nooseطناب دار، حلقه طناب، کمند
- nopalانحیر هندی (از جنس nopalea )
- nopeنه (خودمونی)
- norنه، و نه، همنه
- nor gateدریچه نقیض یا
- noraاسم خاص مؤنث
- nordicنوردیک، اسکاندیناوی
- noria(از ریشهی عربی) چرخ چاه، چرخ آبکش (از چاه یا رودخانه)
- normهنجار، معیار، قاعده
- normaاسم خاص مؤنث
- normalعادی، طبیعی، معمولی
- normal distribution(آمار) پخش هنجاری، توزیع نرمال، پخش زنگولهای
- normal exitدرروی عادی
- normal formصورت عادی، صورت هنجار
- normal rangeمحدوده عادی
- normal schoolدانشسرا، دارالمعلمین
- normal terminationپایان عادی
- normalcyحالت عادی، وضع طبیعی، نرمال بودن
- normalizationعادی شدن
- normalizeعادی کردن، طبیعی کردن
- normalizedهنجار، هنجار شده
- normalized formصورت هنجار
- normallyمعمولاً، بهطور عادی
- normanاهل نرماندی، از نژاد نرمان
- norman conquestتسخیر انگلستان توسط نورمانها (در 1066 میلادی)
- norman french(زبان شناسی) (امروزه) گویش فرانسوی رایج در ناحیهی نورماندی (در شمال غرب فرانسه)
- normandyناحیهی نورماندی (در شمال غربی فرانسه)
- normanizeنورمانی کردن (از نظر زبان و فرهنگ و سنتها و قوانین)
- normativeهنجاری، قاعدهای، اصولی، معیاری، قانونی، اصلی
- norseاهل اسکاندیناوی، مربوط به اسکاندیناوی
- norseman( northman ) اسکاندیناوی باستانی
- northشمال، شمالی
- north americaآمریکای شمالی
- north by east(قطبنمای دریانوردان) شمال از خاور (11 درجه و 15 دقیقه در شرق شمال یا نصف جهت شمال و جهت شمال - شمال خاوری)
- north by west(قطب نمای دریا نوردان) شمال از باختر (11 درجه و 15 دقیقه در غرب شمال یا نصف جهت شمال و شمال - شمال باختری)
- north carolinaایالت کارولینای شمالی (در خاور ایالات متحده - پایتخت: Raleigh - مخفف: NC یا .136523 - N.C کیلومتر مربع)
- north dakotaایالت داکوتای شمالی (در مرکز و شمال ایالاتمتحده - مرکز: Bismarck - مخفف: ND یا .N.D یا 183022 - N Dak کیلومتر مربع)
- north frigid zoneسرزمین شمالگان، ناحیهی منجمد شمالی
- north island(زلاندنو) جزیرهی شمالی (یکی از دو جزیرهی عمدهی زلاندنو - 114729 کیلومتر مربع)
- north koreaکره شمالی
- north macedoniaمقدونیه شمالی
- north poleقطب شمال
- north seaدریای شمال (بخشی از اقیانوس اطلس که میان شمال انگلیس و اروپای شمالی قرار دارد)
- north starستاره قطبی
- north temperate zoneمنطقهی معتدلهی شمالی
- north-northeast(قطبنمای دریانوردان) شمال از شمال خاوری (30 درجه و 22 دقیقه در شرق جهت شمال یا نصف زاویهای میان شمال و شمال شرقی)، از سوی یا به طرف شمال از شمال خاوری
- north-northwest(قطب نمای دریانوردان) شمال از شمال باختری (30 درجه و 22 دقیقه در غرب جهت شمال یا نصف زاویهی میان شمال و شمال غرب)، از سوی یا به طرف شمال از شمال باختری
- northboundبه سمت شمال، رو به شمال
- northeastشمال شرقی
- northeast by east(قطبنمای دریانوردان) شمال خاوری از خاور (11 درجه و 15 دقیقه) در شرق ـ شمال شرقی یا نصف جهت شمال خاوری و شرق - شمال خاوری)
- northeast by north(قطبنمای دریانوردان) شمال خاوری از شمال (11 درجه و 15 دقیقه در شمال ـ شمال شرق یا نصف جهت شمال خاوری و شمال - شمال خاوری)
- northeast passageگذر دریایی شمال خاوری (راه دریایی که از شمال اروپا و آسیا، اقیانوس اطلس را به اقیانوس آرام وصل میکند )
- northeasterباد شمال خاوری، نسیم شمال شرقی
- northeasterly(باد و طوفان و غیره) از شمال خاوری، از شمال شرق، شمال شرقی
- northeasternشمالشرقی
- northeastwardبهطرف شمال شرقی، شمال شرقی
- northeastwardlyبه سوی شمال خاور، در جهت شمال خاوری، شمال شرقی
- northerبیشتر به طرف شمال، شمالی، باد سرد شمالی
- northerlyشمالی
- northernشمالی
- northern cross(نجوم) پنج ستارهی درخشان استارگان ماکیان
- northern hemisphereنیمکره شمالی
- northern irelandایرلند شمالی
- northern lightsشفق قطبی
- northern territory(استرالیا) سرزمین شمالی (بخشی از شمال استرالیا - پایتخت: 519770 - Darwin کیلومتر مربع)
- northernerاهل شمال، شمالی
- northernmostشمالیترین
- northing(کشتیرانی) مسافت طی شده به سوی شمال، شمال رفت
- northlandسرزمین شمالی، بخش شمالی کشور
- northman( norseman ) اسکاندیناوی باستانی
- northumbria(عهد باستان) شاهنشین نورتامبریا (در شمال انگلیس)
- northumbrianگویش انگلیسی کهن نورتامبریا
- northwardبه سمت شمال، رو به شمال
- northwardlyاز شمال، شمالی
- northwardsبه سمت شمال، رو به شمال
- northwestشمال غربی
- northwest by north(قطب نمای دریانوردان) شمال باختری از شمال (15درجه و 11 دقیقه در شمال، شمال باختری یا نصف زاویهی میان شمال غرب و شمال - شمال غرب)
- northwest by west(قطبنمای دریانوردان) شمال غرب از غرب (15درجه و 11 دقیقه در غرب شمال غرب یا نصف زاویهی میان شمال غرب و غرب - شمال غرب)
- northwest passageگذر شمال غرب (راه دریایی شمال کانادا که اقیانوس اطلس را به اقیانوس آرام وصل میکند )
- northwest territoriesسرزمینهای شمال غرب (بخشی از شمال کانادا - پایتخت: Yellowknife - مخفف: NWT یا 3379700 - NWTer کیلومتر مربع)
- northwest territory(آمریکا - پیشترها) سرزمین شمال غرب (ناحیهای که بعدها تبدیل شد به ایالتهای اوهایو و ایندیانا و ایلینوی و میشیگان و ویسکانسین و بخشی از مینهسوتا)
- northwesterباد شمال غربی، طوفان شمال غربی
- northwesterlyاز شمال غرب
- northwesternشمالغربی
- northwestwardبه سوی شمال غرب، در جهت شمال غرب
- northwestwardlyباد شمال غربی
- northwestwardsبه طرف شمال غربی، رو به شمال غربی
- norwنروژ
- norwayنروژ
- norway mapleکرکف، افرای برگ چناری، افرای چناری، افرای نروژی (Acer platanoides)
- norway spruceصنوبر نروژی (Picea abies)
- norwegianنروژی
- norwegian seaدریای نروژ (بخشی از اقیانوس اطلس میان نروژ و ایسلند)
- noseبینی، دماغ
- nose bagتوبره (feed bag هم میگویند)
- nose coneدماغه مخروطیشکل نوک موشک و راکت، مخروط دماغه
- nose diveسقوط شدید، افت ناگهانی
- nose dropsداروی بینی، قطرهی بینی، بینی چکان
- nose guard(فوتبال آمریکایی) بازیکن وسط خط دفاع
- nose jobعمل بینی، عمل دماغ
- nose out1- با تفاوت کم شکست دادن 2- بوکشیدن و پیبردن
- nose pickingانگشت کردن در بینی (خارج کردن مخاط درونی بینی یا اجرام خارجی از بینی به وسیلهی نوک انگشت دست)
- nose ringحلقه بینی، پیرسینگ بینی
- nosebandرودماغی، پوزبند اسب
- nosebleedخوندماغ
- nosegayدسته گل، گلدسته، دسته گل یا یک دسته علف
- nosepieceرو دماغی، پوزهبند، پل عینک
- noshخوراکی خوردن، تنقلات زدن
- nosilyازروی فضولی، فضولانه
- nosingهر پیش آمدگی مانند لبهی پله
- noso-پیشوند: بیماری [nosology] (پیش از واکه: nos-)
- nosocomialبیمارستانی (مربوط به یا منشاءگرفته از بیمارستان)
- nosographyشرح دقیق بیماری، بیمارینگاری
- nosologyمبحث شناسایی و تقسیمبندی امراض
- nostalgiaنوستالژی، دلتنگی برای گذشته
- nostalgicنوستالژیک، دلتنگ، پر از خاطره
- nostalgicallyبا احساس غربت
- nostocنوستک (انواع جلبکهای جنس Nostoc که به رنگ سبز مایل به آبی بوده و بهصورت تودههای کروی شناورند)
- nostologyپیریشناسی، سالمندیشناسی (علم مطالعهی فرایندها و مشکلات فیزیکی، روانی و اجتماعی مربوط به پیری و سالمندی)
- nostomania(روانپزشکی) دلتنگی شدید (برای عزیزان یا وطن و غیره)، میهن شیدایی
- nostrilسوراخ بینی
- nostrumدارویی که علاج هردرد باشد، علاج هرچیز
- nosyفضول، کنجکاو (بهصورت مزاحم)
- nosy parkerآدم فضول، فضولباشی
- notنه، ن-
- not (too) badبد نیست، بدک نیست
- not aنه حتی یک (عدد و غیره)
- not a bitاصلاً، ابداً
- not a fewنه کم، بسیار، خیلی
- not a littleکم نه، خیلی، بسیار
- not a snapبههیچوجه، اصلاً، ابداً، نه حتی یک ذره
- not a spark of decencyدریغ از ذرهای ادب و احترام، دریغ از ذرهای معرفت و نجابت
- not anywhere nearنه در این نزدیکیها، دور
- not as black as it is painted to beآنقدرها هم که میگویند بد نیست
- not at allاصلاً، ابداً
- not badنسبتاً خوب، بد نیست
- not bat an eye (or eyelash)(عامیانه) تعجب خود را نشان ندادن
- not be a patch on somebody (or something)به خوبی قبلیها نبودن، به پای کس یا چیز دیگر نرسیدن
- not be someone's cup of teaباب میل کسی نبودن، به مذاق کسی خوش نیامدن
- not bear comparison withقابل مقایسه نبودن با
- not bear the thought ofتحمل فکر چیزی رو نداشتن
- not born yesterdayسادهلوح نبودن، از پشت کوه نیامدن
- not breathe a word of (or about) something(درباره چیزی) اصلاً حرف نزدن، افشا نکردن
- not by a long chalk(انگلیس) به هیچوجه، ابداً
- not by a long shotاصلاً، بههیچوجه، ابداً
- not by a long sightابداً، اصلاً، بههیچوجه
- not care (or give) a continental(امریکا) اصلاً اهمیت ندادن، خم به ابرو نیاوردن
- not care (or give) a fig for (somebody or something)اصلاً اهمیت ندادن (به چیزی یا کسی)، ناچیز شمردن، عین خیال (کسی) نبودن
- not care (or give) a hang aboutعین خیال (کسی) نبودن، کک (کسی) نگزیدن، بیخیال بودن
- not care (or give) a rapاصلاً اهمیت ندادن، بیتفاوت بودن
- not circuitمدار نقض، مدار نفی
- not come to any harmآسیب ندیدن، سالم موندن
- not darken one's door (or doorway)به خانهی کسی نرفتن، (به جایی) نرفتن
- not dry behind the ears(عامیانه) بیتجربه، ناآزموده، تازه کار
- not for all the tea in chinaبه هیچ قیمتی، به هیچ وجه
- not give a red centیک غاز هم ندادن، یک پول سیاه هم ندادن
- not give a shitاصلاً اهمیت ندادن
- not go a bundle on something(انگلیس - عامیانه) دوست نداشتن
- not half bad (not so bad)(عامیانه) نه آنچنان بد، قابلقبول
- not have a leg to stand onدلیل و مدرکی نداشتن، حقی نداشتن
- not have much luckشانس زیادی نداشتن، موفق نشدن
- not have the decency toمعرفت (انجام کاری رو) نداشتن
- not have the faintest ideaاصلاً ندانستن، هیچ سررشتهای نداشتن
- not have the first idea (about something)اصلاً اطلاع نداشتن (دربارهی چیزی)
- not hear ofاجازه ندادن، قبول نکردن
- not hold a candle toبه پای کسی/چیزی نرسیدن
- not in the leastاصلاً، ابداً، نه کمترین مقدار
- not just anyنه هر کسی/چیزی، خاص
- not know (someone) from adamاصلاً نشناختن، به جا نیاوردن
- not know someone from adamاصلاً نشناختن، اصلاً به جا نیاوردن
- not lift a handاصلاً کاری نکردن (بهویژه برای کمک)
- not lose any sleepاصلاً نگران نبودن، خم به ابرو نیاوردن
- not mean any harmقصد بدی نداشتن، منظور بدی نداشتن
- not mince mattersرک بودن، پردهپوشی نکردن
- not miss a trickاز هیچچیز غافل نشدن، تیز بودن
- not move a muscleتکان نخوردن، جُم نخوردن
- not nearlyاصلاً، به هیچ وجه، خیلی کمتر از
- not oftenبهندرت، کمتر اوقات
- not on your lifeاصلاً، هرگز، بههیچوجه
- not only ... but (also)نه تنها ... بلکه (هم)
- not operationعمل نقض، عمل نفی
- not playing with a full deckیک تخته کم داشتن، خُل بودن
- not say a wordیک کلمه هم نگفتن، سکوت کردن
- not that i know (of)تا جایی که میدونم نه، من که خبر ندارم
- not the half ofبخش کوچکی از، فقط کمی از
- not to be sneezed atقابل توجه، کم نیست
- not to mentionچه رسد به، علاوه بر، بگذریم از
- not to worry!(عامیانه) جای نگرانی نیست!، بیم به دل راه ندهید!
- not trust an inchبه هیچ وجه اعتماد نداشتن
- not turn a hairخم به ابرو نیاوردن، اصلاً تکون نخوردن
- not unlikelyمحتملاً، به احتمال زیاد
- not utter a wordهیچ حرفی نزدن، دم نزدن، سکوت کردن
- not worth a continental(امریکا) ارزش یک پول سیاه را نداشتن، یک غاز نیرزیدن
- not worth a damnبیارزش، بهدرد نخور
- not worth a damn (or a straw etc.)کاملاً بیارزش
- not worth a figکاملاً بیارزش
- not worth a red centیک پول سیاه هم ارزش نداشتن، کاملاً بیارزش
- not worth a shit(عامیانه) بیارزش، بیمصرف، اصلاً بهدرد نخور
- not worth a whoop(امریکا - عامیانه) کاملاً بیارزش
- not worth the paper it's written onبیاعتبار، بیارزش (درباره سند/قرارداد)
- not-so-distant futureآینده نه چندان دور
- nota beneقابل توجه، توجه شود
- notabiliaچیزهای جالب توجه، چیزهای چشمگیر
- notabilityبرجستگی، اهمیت، شهرت
- notableقابل توجه، برجسته، چشمگیر
- notablyبه ویژه، مخصوصاً
- notamنوتام، اطلاعیهی هوانوردی (اعلامیهی رسمی که اطلاعات مهم و فوری مربوط به ایمنی پرواز، فرودگاهها، مسیرها یا فضای هوایی را به خلبانان میدهد)
- notarialوابسته به دفتر اسناد رسمی
- notarizationگواهی محضری و رسمی
- notarize(سند و غیر) به مهر و امضای سردفتر اسناد رسمی رساندن