واژههای انگلیسی با حرف N
۲٬۰۸۵ واژه — صفحهی ۲ از ۹
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- native languageزبان بومی، زبان مادری
- native son(آمریکا) کاندیدای محلی برای مقام فدرال یا نمایندگی کنگره
- native-bornبومی، متولد محل
- nativismمساعدت با بومیان، بومیپرستی
- nativityتولد عیسی مسیح، میلاد مسیح
- nativity of jesusولادت عیسی، میلاد عیسی مسیح، ولادت مسیح (به ولادت حضرت عیسی در بیتلحم اشاره دارد که در تاریخ ۲۵ دسامبر بهعنوان روز کریسمس جشن گرفته میشود.)
- nativity sceneصحنهی میلاد مسیح، ماکت ولادت عیسی
- natlnational
- natoناتو، سازمان پیمان آتلانتیک شمالی
- natroliteناترولیت
- natronناترون
- natterگپ زدن، حرف زدن خودمونی
- nattyشیک، خوشتیپ، آراسته
- naturalطبیعی، عادی
- natural attractionجاذبه طبیعی
- natural bodybuildingبدنسازی طبیعی (شاخهای از بدنسازی که در آن عضلهسازی و کاهش چربی بدون استفاده از داروهای هورمونی یا استروئیدهای آنابولیک انجام میشود)
- natural childbirthزایمان طبیعی
- natural disasterبلای طبیعی، فاجعه طبیعی
- natural gasگاز طبیعی
- natural highlightsهایلایت های طبیعی (مو) / برجستگی های طبیعی
- natural historyتاریخ طبیعی
- natural languageزبان طبیعی
- natural language processingپردازش زبان طبیعی
- natural lawقانون طبیعت، قانون طبیعی
- natural logarithmلگاریتم طبیعی
- natural numberعدد طبیعی
- natural resourcesمنابع طبیعی
- natural scienceدانش طبیعی (جغرافی و گیاهشناسی و زیستشناسی و جانورشناسی و شیمی و فیزیک و زمین شناسی)، (جمع) علوم طبیعی
- natural selectionانتخاب طبیعی، گزینش طبیعی
- natural talentاستعداد ذاتی
- natural theologyالهیات طبیعی (که بر پایهی مشاهدهی فرآیندهای طبیعی است نه تجلیات ملکوتی)
- naturalismطبیعتگرایی، فلسفه طبیعی، مذهب طبیعی، سبک ناتورالیسم
- naturalistمعتقد به فلسفه طبیعی
- naturalisticموافق با اصول طبیعی، مبنیبر طبیعت بازی، وابسته به تاریخ علوم طبیعی
- naturalisticallyطبیعتگرایانه
- naturalizationاعطای تابعیت، کسب تابعیت
- naturalizeتابعیت دادن، تابعیت گرفتن
- naturalizedاهلیشده، داخل زبان دیگر شده، دخیل، تابعیتیافته، قبول تابعیت
- naturallyبهطور طبیعی، خودبهخود، ذاتاً
- naturalnessطبیعی بودن، سادگی
- natureطبیعت
- nature reserveمنطقه حفاظتشده
- nature studyمطالعهی علوم طبیعی (بهویژه در مدارس و از راه مشاهده)
- nature worshipطبیعتپرستی
- naturismبرهنهگرایی
- naturistبرهنهگرا
- naturopathدرمانکننده از راه طبیعی (بهجای دارو و جراحی و غیره)، کیادرمانگر
- naturopathicطبیعتدرمان، طبیعتدرمانگرا، مربوط به طبیعتدرمانی
- naturopathyطبیعتدرمانی (روش درمان بیماری از راه خوراک و آفتاب و ورزش و غیره و احتراز از دارو و جراحی)، کیادرمانی
- naugahyde(نام بازرگانی) چرم مصنوعی
- naughtهیچ، صفر
- naughtyشیطون، بازیگوش
- naumachia(روم باستان) نبرد دریایی تمرینی، مانور دریایی
- nauplius(زیستشناسی - در مراحل اولیهی رشد سختپوستان) لیسهی سختپوستان، ناپلیوس
- nauruنائورو
- nauseaحالت تهوع
- nauseateبالا آوردن، حالت تهوع دست دادن، متنفر ساختن، از رغبت انداختن، منزجر کردن
- nauseatingتهوعآور، حالبهمزن
- nauseousدچار تهوع، بدحال
- nausicaä(اودیسه) اثر هومر، نازیکا (دخترشاه السینوس)
- nautnautical
- nautch(سانسکریت) ناچ (رقص رامشگران پیشهکار)
- nauticalدریایی، دریانوردی
- nautical mileمایل دریایی
- nauticallyاز نظر دریانوردی، از نظر دریایی
- nautiloidناتیلوئید (از زیر راستهی Nautiloidea از پابرسران)
- nautilusحلزونهای گرمسیری مارپیچی جنوب اقیانوس ساکن و اقیانوس هند
- navقابل کشتیرانی
- navajoزبان ناواهو (از زبانهای Navaho) (Athabaskan هم مینویسند)
- navalدریایی، نظامی دریایی، وابسته به نیروی دریایی
- navarin(آشپزی فرانسوی) تاس کباب ناوارن
- navarreاستان ناوار (در اسپانیا - مرکز آن : شهر پامپلونا)
- naveراهروی مرکزی (کلیسا)
- navelناف
- navel orangeپرتقال نافی، پرتقال بیدانه
- navicularزورقی شکل، زورقی، استخوان ناوی
- navigناوبری
- navigabilityقابلیت کشتیرانی
- navigableقابل کشتیرانی، قابل عبور (با کشتی)
- navigateهدایت کردن، راندن (با نقشه یا ابزار)
- navigationناوبری، مسیریابی
- navigatorناوبر، مسیریاب
- navvyکارگر غیرماهر، کارگر حفار، ماشین حفاری
- navyنیروی دریایی
- navy beanلوبیا سفید
- navy blueسرمهای، آبی سیر
- navy cross(آمریکا) صلیب نیروی دریایی (به پاداش جانفشانی در نبرد داده میشود)
- navy yardمحوطه مخصوص لنگراندازی ناوگان
- naw(عامیانه) نه
- naxosآبخست ناکسوس (در دریای اژه - یونان)
- nayرأی مخالف، نه
- naysayerآدم منفیباف، بدبین
- nazareneاهل ناصره جلیل در یهودیه نصرانی
- nazarethناصره، ناصریه (بزرگترین شهر استان شمالی اسرائیل که در گذشته شهر دوران کودکی عیسی مسیح بوده است.)
- nazarite or nazirite(یهودیان باستان - کسی که عهد میکرد شراب نخورد و موی خود را نزند و دست به مرده نزند) نذیره
- naziنازی، عضو حزب نازی
- nazifyنازی مسلک کردن، نازی کردن
- naziism( nazism ) اصول نازی
- nazism( naziism ) اصول نازی
- nb(Nb) نیوبیم، عنصر نیوبیم (نماد شیمیایی عنصر Niobium)
- nbaاِنبیاِی، اتحادیهی ملی بسکتبال (لیگ حرفهای بسکتبال بزرگسالان کشور آمریکا و معتبرترین لیگ بسکتبال در سراسر جهان)
- nbc(آمریکا) مخفف: بنگاه سخنپراکنی ملی
- nbdچیز خاصی نیست، مهم نیست، مسئلهای نیست
- nbs(آمریکا) مخفف: ادارهی ملی وزنها و معیارها
- ncمجانی، رایگان، بدون کارمزد
- ncaa(آمریکا) مخفف: لیگ ورزشی دانشگاهی
- nco(ارتش) مخفف: درجهدار
- ncteانجمن ملی معلمان انگلیسی
- nd(Nd) نئودیمیم، عنصر نئودیمیم (نماد شیمیایی عنصر Neodymium)
- ndaپیماننامهی عدم افشا، قرارداد عدم افشا (توافقنامهای قانونی که طرف یا طرفین قرارداد را به عدم افشای اطلاعات محرمانه به اشخاص ثالث موظف میکند)
- ndeتجربهی نزدیک به مرگ (حالتی روانی، روحانی و فیزیولوژیکی که برخی افراد در آستانهی مرگ و یا در شرایط بحرانی تجربه میکنند)
- ne(Ne) نئون، عنصر نئون، گاز نئون (نماد شیمیایی عنصر Neon)
- ne plus ultraحد اعلا، بالاترین درجه، بهترین، آخرین حد، از این بهتر نمیشود
- ne'er(شعر قدیم) رجوع شود به: never
- ne'er-do-wellبهدردنخور، بیخاصیت، بیکاره
- neal(مهندسی) بازپخت کردن، گرم کردن و سرد کردن
- neanderthalنئاندرتال، آدم عقبمونده
- neapخفیفترین جزرومد، کهکشند
- neapolitanوابسته به شهر ناپل
- neapolitan ice creamبستنی ناپلی (بستنی لایهلایه و رنگارنگ)
- nearنزدیک
- near at hand(زمان یا فاصله) بسیار نزدیک، قریبالوقوع، دم دست
- near completionنزدیک به اتمام
- near eastخاور نزدیک (سرزمین های مجاور مدیترانهی شرقی: بخش شرقی شمال آفریقا و سوریه و لبنان و فلسطین و اردن و عربستان و عراق و ترکیه) ( با Middle East مقایسه شود)
- near missنزدیک بود (تصادف/حادثه)، از خطر قسر در رفتن
- near one's heartعزیز کسی بودن، جگرگوشهی کسی بودن، (برای کسی) بسیار مهم بودن
- near randomدستیابی تقریباً تصادفی
- near the knuckle(گفتار و رفتار) تقریباً مستهجن
- near-death experienceتجربه نزدیک به مرگ
- nearbyنزدیک، این اطراف
- nearctic(وابسته به نواحی قطب شمال و بخشهای سردسیر و معتدل آمریکای شمالی و گرینلند) شمالی، شمالگانی
- nearingنزدیک، در آستانه
- nearlyتقریباً
- nearness(به همدیگر) نزدیک شدن
- nearsightedنزدیکبین
- neatمرتب، تمیز
- neat and tidyتمیز و مرتب، تروتمیز
- neat's-foot oilروغن پاچهی گاو (که در چرمسازی بهکار میرود) (neatsfoot oil هم مینویسند)
- neaten(بهطور معمول با: up) تمیز و مرتب کردن، آراسته کردن، تروتمیز کردن
- neath or 'neath(شعر قدیم) رجوع شود به: beneath
- neatherdگلهبان، چوپان، گاودار
- neatlyبهطور مرتب، تمیز و منظم
- nebنوک (بهخصوص نوک لاکپشت و پرنده)، منقار، بینی، پوزه، دهان
- nebbish(آمریکا) آدم بیعرضه
- nebeشمال شرقی و شرق
- nebiim(انجیل) کتابهای پیامبران
- nebnشمال شرقی و شمال
- nebo(انجیل) کوه نبو
- nebraskaایالت نبراسکا (ایالتی در آمریکا و یکی از ایالتهای غرب میانهی آمریکا بهشمار میرود.)
- nebuchadnezzar(انجیل) بختالنصر، نبوکدنصر (Nebuchadrezzar هم مینویسند)
- nebulaسحابی
- nebular(مربوط به) سحابیها، سحابیمانند
- nebular hypothesis(نجوم - کیهانشناسی) فرضیهی میغوارهای
- nebulize(برای درمان پوست یا مبارزه با آفت) دارو را افشاندن
- nebulosityحالت گازی، حالت ابری، حالت غباری
- nebulousمبهم، گنگ، نامشخص
- necessarilyلزوماً، حتماً
- necessaryلازم، ضروری
- necessary conditionشرط لازم، شرط واجب
- necessary groundworkزیرسازی ضروری، زمینه سازی لازم
- necessitateایجاب کردن، لازم کردن
- necessitousبایسته، لازم، واجب
- necessityضرورت، نیاز، لزوم
- necessity is the mother of inventionنیاز مادر اختراع است
- neckگردن
- neck and cropکاملاً، کلاً، تمامی
- neck and neckشانهبهشانه، خیلی نزدیک به هم (در رقابت)
- neck-rein(اسبسواری) دهنه را به راست کشیدن (تا اسب بهسوی چپ برود و بالعکس)
- neckbandدستمال گردن، روبان گردن
- neckcloth(قدیم) کراوات
- neckerchiefدستمال گردن، کاشکل
- necking(عامیانه) مغازله، دستمالی و بوسه، عشقبازی
- necklaceگردنبند
- necklineیقه (لباس)
- neckpieceشال گردن (بهویژه از خز)
- necktieکراوات
- necktie party(آمریکا- عامیانه) به دار آویزی، حلقآویزی
- neckwearآذین گردن (مانند کراوات و شال گردن و غیره)، گردن آذین
- necro-پیشوند: لاش، یاختهی مرده، نعش، مردار [necrophagia] (پیش از واکه: necr-)
- necrobiosisمرده زیستی (مراحل تجزیهی سلولهای مردهی بدن)
- necrolatryمردهپرستی
- necrologyآمار متوفیات، ثبت اموات، آگهی فوت
- necromancerغیبگو، ساحر
- necromancyغیبگویی(از طریق ایجاد رابطه با مردگان)
- necrophagiaمردارخواری، علاقه به اجساد
- necrophiliaگرایش (بهویژه گرایش شهوانی) به جسد مرده، مردهگرایی، مردهخواهی (necrophilism هم میگویند)
- necrophobia(ترس نابهنجار از مرگ و اجساد مردگان) مرگ هراسی، مردههراسی
- necropolisگورستان، شهر اموات
- necropsyرجوع شود به: necroscopy) post-mortem هم میگویند)
- necrosisمردن نسوج زنده، فساد، بافت مردگی، مردگی
- necrotomyتشریح جسد، لاشبری
- nectarشهد، شربت
- nectarineشلیل
- nectaryاندام شهدساز (بهویژه گل)، نوشساز
- nedاسم خاص مذکر
- neeبا نام خانوادگی قبلی (برای زنان متأهل)
- needنیاز داشتن، لازم داشتن
- neededلازم، موردنیاز، ضروری
- needfulلازم، ضروری، نیازمند، ناگزیر، مایحتاج
- needinessفقر، تنگدستی، نیازمندی
- needleسوزن
- needle valve(مکانیک) شیرسوزنی، پستانک
- needlecraftسوزندوزی، کارهای بافتنی، گلدوزی
- needlefishسوزنماهی ( تیرهی Belonidae و راستهی Atheriniformes)
- needlepointسوزندوزی، گلدوزی
- needlessبیدلیل، غیرضروری، بیهوده
- needless to sayنیاز به گفتن نیست (که)، بدیهیه که
- needlesslyبیخودی، بیدلیل، الکی
- needlewomanزن دوزنده،خیاطه
- needleworkخیاطی، سوزندوزی، گلدوزی
- needn'tلازم نیست
- needsنیازها، احتیاجات
- needyنیازمند، بیبضاعت
- neep(انگلیس - محلی) شلغم
- neer( never =) هرگز
- nefariousشرورانه، پلید
- nefertitiنفرتیتی (ملکهی مصر - 1400 سال پیش از میلاد) (Nefretete هم مینویسند)
- negبه طور منفی
- negateنفی کردن، باطل کردن
- negationنفی، انکار
- negativeمنفی
- negative attitudeنگرش منفی، بدبینی
- negative connotationمعنای ضمنی منفی
- negative effectتاثیر منفی
- negative electricityبرق منفی
- negative feedbackبازخورد منفی
- negative filmفیلم منفی
- negative income taxمالیات بردرآمد منفی (طرح پیشنهادی که طبق آن به اشخاص کمدرآمد پول داده میشود)
- negative logicمنطق منفی
- negative sign(ریاضی) این نشان: -، علامت منفی، نشان منها
- negativismمنفیگرایی، منفیبافی، بدبینی
- negativityمنفینگری، بدبینی
- negatorنافی، خنثیکننده
- neglectغفلت کردن، بیتوجهی کردن، سهلانگاری کردن
- neglectfulبیتوجه، سربههوا، غافل
- neglige( negligee =) لباس توی خانه بانوان
- negligeeلباس خواب زنانه
- negligenceسهلانگاری، قصور، غفلت
- negligentبیدقت، سهلانگار، بیتوجه
- negligentlyاز روی سهلانگاری، از روی بیدقتی
- negligibilityناچیزی
- negligibleناچیز، جزئی، قابل چشمپوشی
- negotiableقابل مذاکره، قابل بحث
- negotiant( negotiator ) مذاکرهکننده
- negotiateمذاکره کردن، چانه زدن
- negotiate a peace agreementمذاکره برای یک توافقنامه صلح
- negotiate a settlementمذاکره برای توافق/حل و فصل
- negotiationمذاکره، گفتگو
- negotiationsمذاکره، مذاکرات، گفتوگو
- negotiatorمذاکرهکننده، میانجی