واژههای انگلیسی با حرف U
۱٬۸۳۰ واژه — صفحهی ۶ از ۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- unsociabilityمردم گریزی
- unsociableمردم گریز، گریزان از اجتماع، غیراجتماعی، گوشهنشین
- unsocialغیر اجتماعی، مردم گریز
- unsocial hoursساعات غیرمعمول کاری، ساعات نامناسب
- unsolder(لحیم یا جوش چیزی را) باز کردن
- unsolicitedناخواسته، درخواستنشده، طلبنشده، نطلبیده
- unsolvableحلنشدنی، ناگشودنی، لاینحل
- unsolvedحلنشده
- unsophisticatedبیحیله، ساده، بیتزویر، جانزده
- unsoughtکاوشنشده، جستوجونشده، کشفنشده، کوششنشده، ناخواسته
- unsoundغلط، ناسالم، ناخوش، نادرست، ناصحیح
- unsparingبیدریغ، فراوان، ظالم، سخت، اسرافکننده
- unspeak(مهجور) حرف خود را پس گرفتن، استغفار کردن
- unspeakableناگفتنی، توصیفناپذیر، غیرقابل بیان
- unspeakably(معمولاً به دلیل بد یا شوکهکننده بودن) بهگونهای که نتوان آن را با کلمات بیان کرد، بهطور غیر قابل توصیف، بهطور وصفناپذیر، بهطور غیر قابل بیان
- unspecifiedنامعین، نامعلوم
- unsphereاز مدار خود خارج کردن، از حوزهی خود بیرون بردن
- unspoiledبکر، دستنخورده
- unspoiled countrysideحومهی بکر و دستنخورده، طبیعت دستنخورده
- unspoilt countrysideحومه بکر
- unspokenناگفته، بیاننشده، اظهارنشده، ابرازنشده، مسکوت
- unsportingغیرورزشی، دور از مرام ورزشی، غیرمنصفانه
- unsportsmanlikeغیرورزشی، ناجوانمردانه
- unsportsmanlike conductرفتار غیرورزشی، رفتار ناجوانمردانه
- unspottedبیلکه، لکهدار نشده، بدون آلودگی، ننگیننشده
- unsprungبیفنر، بدون فنر، با فنر، مجهز نشده
- unstableبیثبات، متزلزل
- unstable stateحالت ناپایا
- unsteadyمتغیر، بیثبات کردن، متزلزل کردن، لرزان، لق
- unsteelسست کردن، ناپولادین کردن، ضعیف کردن، نامصمم کردن
- unstep(کشتیرانی) دکل یا دیرک را از جای خود درآوردن
- unstick(چیز گیر کرده یا گرفته و غیره را) آزاد کردن، از گیر درآوردن
- unstop(آببند یا زیراب چیزی را) کشیدن
- unstoppableغیرقابلتوقف، شکستناپذیر
- unstrapاز بند یا تسمه رها کردن
- unstressedبیتشویش، بدون اضطراب، بدون کشش، بدون مد( madd )
- unstringنخ چیزی را کشیدن (مثل تسبیح و غیره)، نخ یا بند چیزی را سست کردن، شل کردن، آزاد کردن
- unstructuredبیساختار، سازماننیافته، بی سازمان، شلوول، بیبرنامه، بیرویه
- unstructured dataدادهی بدون ساختار، اطلاعات غیرساختاریافته (دادههایی که سازماندهی نشده و فاقد قالب یا ساختار مشخص هستند)
- unstrungزمان گذشته اسم مفعول : unstring
- unstuck(لوله و غیره) باز، بیگرفتگی، نامسدود
- unstudiedطبیعی، فطری، ذاتی، غیرتصنعی (لطف و ملاحت و غیره)
- unsubscriptedبیزیرنویس
- unsubstantial( unsubstantiality ) بیاساسی، بیاهمیتی، بیاساس، واهی
- unsubstantiality( unsubstantial ) بیاساسی، بیاهمیتی، بیاساس، واهی
- unsubstantiatedبدون مدرک، بیاساس، اثباتنشده، بیپایه، غیر مستند
- unsuccess( unsuccessful ) شکست، عدم موفقیت، ناموفق
- unsuccessfulناموفق، شکستخورده
- unsuitableنامناسب، ناباب
- unsungخواندهنشده، (بهشکل آواز)، ستایشنشده، سرودهنشده
- unsupervised learningیادگیری بینظارت، یادگیری بدون نظارت (روشی در یادگیری ماشین که در آن مدل بدون برچسبهای ازپیشتعریفشده، الگوها و ساختارهای نهفته در دادهها را کشف میکند)
- unsureنامطمئن، مردد، دودل
- unsurpassedبینظیر، بیهمتا، بیمثل، بیمانند، عالی، افضل
- unsuspectedغیر محتمل، غیر متصور، پیشبینی نشده، غیر منتظره
- unsuspecting(از رویداد یا خطر احتمالی) نامطلع، بیخبر، ناآگاه، از همهجا بیخبر
- unsustainableناپایدار، غیرقابل دوام
- unswatheاز قنداق باز کردن، از بند رهانیدن
- unswearسوگند خود را پس گرفتن، سوگند پیشین خود را نفی کردن
- unsymmetricalدارای عدم تقارن، غیرمتقارن
- unsympatheticبیعاطفه، بیاحساس، بیاعتنا، بیتفاوت، غیر دلسوز
- untamed(حیوان) غیراهلی، وحشی، رامنشده
- untangle(گره و پیچیدگی) باز کردن، صاف کردن، درآوردن، حل کردن
- untaughtتعلیمنیافته، درسنخوانده، نادان، فرانگرفته
- unteachسبب فراموشی شدن، باور نداشتن
- untenableغیرقابل دفاع، غیرقابل توجیه
- untentedبیچادر، بیلباس، برهنه
- untermeyerلوئیس آنتر مایر (شاعر و جنگساز آمریکایی)
- unthankfulناسپاس، حقنشناس، نمکنشناس
- unthinkفکر خود را (درمورد چیزی) عوض کردن، از اندیشهی خود بیرون کردن، منصرف شدن
- unthinkableتصورناپذیر، باورنکردنی
- unthinkingبدون قوهی تفکر (مانند حیوانات)، بیخرد
- unthinkinglyاز روی بیفکری، نابخردانه، بهطور نسنجیده، فکرنشده، بدون فکر
- unthreadنخ بیرون آوردن از (برای مثال از سوزن)
- untidyنامرتب، بهمریخته، شلخته
- untieباز کردن (گره، بند)
- untilتا، تا وقتی که
- until further noticeتا اطلاع ثانوی
- until nowتاکنون، تاحالا
- until the cows come homeبه مدت طولانی
- untimelyنابههنگام، بیموقع، نامعقول، غیرمنتظره، بیگاه
- untimely deathمرگ نابهنگام، مرگ بی موقع
- untiringخستگیناپذیر، نستوه، بیوقفه، لاینقطع
- untitledبدون عنوان، بینام، بینشان، بدون سرآغاز
- unto(to) با، به، نسبت به
- untoldناگفته، ناشمرده، بیحساب، آشکارنشده
- untouchability( untouchable ) نجس، لمسناپذیر، غیرقابل لمس، لمسناپذیری
- untouchable( untouchability ) نجس، لمسناپذیر، غیرقابل لمس، لمسناپذیری
- untouchedدستنخورده، دستنزده
- untowardتبهکار، فاسد، خودسر - نامساعد، بدآمد، نامناسب
- untrackedگذر نخورده (جنگل و غیره)
- untrainedآموزش ندیده، بیمهارت، بیتجربه
- untraveled or untravelledکمتردد، بیمسافر، بی رفتوآمد
- untreadبه عقب گام برداشتن، برگشتن، بازگشتن
- untreatedدرماننشده
- untriedناآزموده، امتحاننشده، محاکمهنشده
- untroubledبیدغدغه، بدون تشویش، آسودهخاطر، فارغبال، بدون نگرانی، بدون مشکل
- untrueدروغ، نادرست، خلاف واقع
- untruss(مهجور) لباس در آوردن، لخت شدن
- untrustingبیاعتماد، شکاک، بدگمان
- untrustworthyغیرقابل اعتماد، غیرمعتمد، ناپایدار
- untruth( untruthful ) خلاف حقیقت، کذب، ناراستی، سقم، خیانت
- untruthful( untruth ) خلاف حقیقت، کذب، ناراستی، سقم، خیانت
- untuckاز بند آزاد کردن
- untuneبیترتیب کردن، بدون هماهنگی کردن
- untunedناکوک
- unturnبرگرداندن
- untutoredناآموخته، ساده، زودباور
- untwineاز هم باز کردن، گشودن
- untwistواتابیدن، باز کردن، گشودن، جدا کردن، خار کردن
- unusedبهکارنرفته، نامستعمل، خونگرفته، عادتنکرده، بهکار نبرده
- unused codeرمز بیاستفاده
- unused timeزمان بیاستفاده
- unusualغیرعادی، غیرمعمول
- unusuallyبهطور غیرمعمول، غیرعادی
- unutterableنگفتنی، زائدالوصف، غیرقابل توصیف
- unvaluedبیارج، بیپاداش، بیارزش
- unvarnishedجلانخورده، بیجلا
- unveilرونمایی کردن، پردهبرداری کردن، معرفی کردن
- unveil a planرونمایی کردن از یک طرح، پردهبرداری کردن از یک نقشه
- unveilingمراسم پردهبرداری، مراسم افتتاح، آشکارسازی
- unvocalگنگ، ناگویا، غیرمصطلح، بدون موسیقی، بدون نوسان صدا
- unvoiceمحروم از صدا کردن، بدون صدا ادا کردن، بیصدا شدن
- unvoiced(آواشناسی) بیواک، بیصدا (شده)
- unwantedناخواسته، غیرضروری
- unwanted itemsاقلام ناخواسته، وسایل غیرضروری
- unwarrantable( unwarranted ) غیرقابل ضمانت، توجیهنکردنی، بیجا
- unwarranted( unwarrantable ) غیرقابل ضمانت، توجیهنکردنی، بیجا
- unwaryناآگاه، بدون نگرانی، بدون تعجب و تشویش
- unwashedشستهنشده، حمام نگرفته، جزء مردم عادی
- unwaveringاستوار، تغییرناپذیر، خدشهناپذیر، لغزشناپذیر، تزلزلناپذیر
- unweariedخستگی درکرده، بانشاط، خستهنشده، از پای درنیامده
- unweaveاز پیچیدگی درآوردن، بیرون آوردن، گره گشودن، وابافتن، واچیدن
- unwelcomeناخوشایند، ناخواسته
- unwellبدحال، ناخوش، زیر سِلامت
- unweptریختهنشده، جارینشده
- unwholesomeناگوارا، غیرسالم، مضر، ناپاک
- unwieldlyبدقواره، دست و پاگیر
- unwieldyسنگین، گنده، بدهیکل، دیرجنب، صعب
- unwillingبیمیل، بیرغبت
- unwindباز کردن، باز شدن (نخ، سیم، بانداژ و مانند آن)
- unwisdomبیخردی
- unwiseغیرعاقلانه، بیتدبیر
- unwishاز آرزوی خود منصرف شدن، آرزو نکردن
- unwittingبیخبر، بیاطلاع، بیتوجه، بیهوش، غیرعمدی
- unwontedغیرمعتاد، غیرعادی
- unwordlyروحانی
- unworldlyروحانی، غیردنیایی
- unwornکهنهنشده، استعمالنشده
- unworthiness(نداشتن ویژگیهای لازم برای بهدست آوردن چیزی) بیکفایتی، بیلیاقتی، ناشایستگی
- unworthyناشایسته، نالایق، نازیبا، نامستحق
- unwoundزمان گذشته و اسم مفعول: unwind
- unwrap(بسته و غیره) واپیچیدن، باز کردن، آزاد کردن، صاف کردن، از پوشش درآوردن
- unwreatheواپیچیدن، واکردن (نخ)، باز کردن
- unwrittenننوشته، غیرمدون، غیرکتبی، شفاهی، بهطور شفاهی
- unwritten lawقانون ننوشته، عرف، رسم متداول
- unyieldingسرکش، گردنکش
- unyokeاز زیر یوغ آزاد کردن، آزاد کردن
- unzipزیپ لباس را بازکردن، جدا کردن
- upبالا
- up (or down) one's alley(عامیانه) مطابق سلیقه یا استعداد شخص
- up a stump(عامیانه) گیج، هاجوواج، دستپاچه
- up againstرویارو با، گرفتار، در مقابل
- up against itگرفتار مشکل، تو مضیقه، زیر فشار
- up and around (or about)از بستر (بیماری) برخاسته و دوباره مشغول فعالیت (شده)
- up and doingدر فعالیت، مشغول، دست به کار
- up and downفرازونشیب، بالا و پایین، زیرورو، جلو و عقب،اینجا و آنجا
- up countryییلاقی، نواحی داخل کشور
- up for1- (انتصاب یا انتخابات و غیره) نامزد، کاندید 2- درحال محاکمه شدن، مورد محاکمه، در دست دادرسی، در دادگاه 3- ( عامیانه)حاضر به شرکت (درکاری)
- up frontدر جلو
- up hill and down daleهمهجا، اینجا و آنجا، تا کوه قاف
- up in arms1- آمادهی کارزار، جنگ آماده، به حالت آماده باش 2- برآشفته، خشمگین
- up in the airپادرهوا، معلق، نابسامان، بلاتکلیف، رو هوا، لِنگدرهوا، نامعلوم، در هالهای از ابهامات
- up one's sleeveپنهان ولی آماده برای استفاده
- up the creek(امریکا ـ عامیانه) در مهلکه، دچار دردسر
- up the creek without a paddleتو هچل، در مهلکه، در وضعیتی دشوار و بسیار بد، در منجلاب سختی و بحران
- up the river(امریکا) به زندان، به ندامتگاه، در زندان
- up the spout(انگلیس - عامیانه) 1- (قدیمی) در گرو 2- ورشکسته، مفلس 3- آبستن
- up toتا (برای اشاره به جا و مکان)
- up to parطبق معمول، مانند همیشه
- up to scratchدر حد قبول، سر و سامان، آماده
- up to snuff(عامیانه) 1- در سطح یا میزان طبیعی (از نظر سلامتی یا خاصیت و غیره)، به حد نصاب 2- (انگلیس) هشیار، زیرک، گول نخور
- up to the earsتا بناگوش، (قرض یا گرفتار یا کار و غیره) تا خرخره
- up to the elbows(عامیانه) تا خرخره گرفتار، بسیار مشغول
- up to the minuteتا آخرین لحظه، تا همین دقیقه، آخرین مد
- up to their old trickدوباره مشغول حیله بازیهای همیشگی، دوباره مشغول دغلکاری
- up with...زنده باد...، مرحبا به ...
- up-and-coming(آمریکا) دارای آیندهی خوب
- up-and-downبالا و پایین، پر از فراز و نشیب
- up-bow(سازهای زهی) کشیدن آرشه به طرف دستهی ویولون (و غیره)
- up-tempoباسرعت زیاد، با آهنگ سریع
- up-tempo numberآهنگ/قطعه با ریتم تند
- up-to-dateبهروز، روزآمد، امروزی
- upanishadsاوپانشاد (جنگ رسالات فلسفی به زبان سانسکریت)
- upasشیرهی زهرین این گیاه (که بومیان بر سر پیکان خود میمالیدند)
- upbeat(موسیقی) ضربه غیرمؤکد بهخصوص در پایان قطعه، خوشبین، موفق، شادمان، شادکام
- upbraidسرزنش کردن، متهم کردن، ملامت کردن
- upbringingتربیت، پرورش (دوران کودکی)
- upbuildساختن، بنا کردن
- upcastرجوع شود به: upthrow
- upchuck(آمریکا - عامیانه) قی، استفراغ
- upcomingپیش رو، آینده، آتی
- upcountryدرون سرزمین، درون اقلیم، درونبخش
- upcyclingبازآفرینی، استفادهی مجدد از مواد استفاده شده و ساخت محصولی جدید
- updateبهروز کردن، آپدیت کردن
- update regularlyبه طور منظم به روز رسانی کردن
- updatedبهروزشده، بهروزرسانیشده، بهروز، جدیدشده، امروزیشده
- updikeجان آپدایک (رماننویس آمریکایی)
- updraft(جریان هوای رو به بالا) فرازهنج، زبرهنج
- upendوارونه کردن، برعکس کردن، واژگون کردن، کلهپا کردن، سروته کردن
- upfrontرک، رکوراست، بیپردهپوشی، با صراحت و صداقت، صاف و صادق
- upgradeارتقا دادن، بهتر کردن (نرمافزار، سختافزار، امکانات)
- upheavalتغییر فاحش، تحول، انقلاب، (زیستشناسی) برخاست، بالا آمدن
- upheaveاز زیر چیزی را بلند کردن، بلند شدن
- uphillسربالایی، سراشیبی رو به بالا
- uphill battleهفتخان رستم، کار خیلی سخت، شرایط بسیار دشوار
- uphill struggleتلاش طاقتفرسا، مبارزه دشوار
- upholdحمایت کردن، هواداری کردن، دفاع کردن، حفظ کردن، تقویت کردن، تأیید کردن، پاسداری کردن، زنده نگه داشتن
- uphold a traditionحفظ سنت، پاسداشت یک سنت
- uphold the lawپایبندی به قانون/حمایت از قانون
- upholderحامی، پشتیبان، مدافع، حافظ، نگهبان
- upholster(مبل، صندلی) رویهدوزی کردن، روکش کردن
- upholstererرویهدوز، خیاط رومبلی و صندلی
- upholsteryرویهدوزی
- upi(خبرگزاری) یونایتدپرس، رسانههای متحد بینالمللی
- upkeepنگهداری، هزینه نگهداری
- uplandزمین بلند، بلند، زمین مرتفع، دور از دریا
- upland cottonپنبهی بلندا (Gossypium hirsutum - الیاف زبر و کوتاه دارد)
- upland sandpiperآبچلیک کوهپایه (Bartramia longicauda - بومی کوهستانهای آمریکای شمالی و جنوبی - upland plover هم میگویند)
- upliftروحیه، تعالی، استعلا، الهام، نشاط
- uplifterبالابرنده، متعالکننده
- upliftingنشاطآور، شادیبخش، روحیهبخش، شوقانگیز، امیدبخش، دلگرمکننده
- uploadآپلود کردن، بارگذاری کردن
- upload your filesفایل های خود را بارگذاری کنید
- upmanshipone-up manship
- upmarket shopsفروشگاه های لوکس
- upmostبالاترین، زبرین، عالیترین، بالاترین درجه، مافوق
- uponروی، بر (رسمیتر از on)
- upon bailبه قید ضمانت
- upperبالا، بالایی، بالاتر
- upper bodyبالاتنه (شامل تمام عضلات قسمت بالایی بدن مانند سینه، پشت، شانهها، بازوها و ساعدها)
- upper boundکران بالا
- upper case(نوشته) با حرف بزرگ
- upper classطبقهی بالا، طبقهی اشراف
- upper crust(نان و غیره) پوسته، رویه
- upper handدست بالا، برتری، کنترل
- upper houseمجلس سنا، مجلس لردان، مجلس فوقانی
- upper limitحد بالایی، حد فوقانی
- upper peninsulaبخش شمالی ایالت میشیگان (آمریکا)
- upper volta(نام پیشین کشور آفریقایی Burkina Faso) ولتای علیا، ولتای شمالی
- upper works(آن بخش از کشتی بارگیری شده که بالای سطح آب است) زبرناو