واژههای انگلیسی با حرف U
۱٬۸۳۰ واژه — صفحهی ۴ از ۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- unfetteredبیحدوحصر، بیقیدوبند، نامحدود، بدون محدودیت، بدون نظارت
- unfilialنازیبنده برای فرزند اهل، (فرزند) سرکش، حقناشناس، ناسپاس
- unfinishedناتمام، تمامنشده، بیپایان
- unfitنامناسب، فاقد صلاحیت
- unfit for human habitationغیر قابل سکونت برای انسان
- unfittedفاقد شرایط لازم، بیصلاحیت، فاقد اختیار یا حق (دربارهی چیزی)
- unfittingنامناسب، ناجور، ناهماهنگ با شرایط
- unfixرها کردن، آزاد کردن، باز کردن، غیرثابت کردن
- unflaggingخستگیناپذیر، نستوه، پایدار، مداوم، پیوسته، بیوقفه
- unflappable(عامیانه) خونسرد، خوددار، مأیوسنشدنی
- unfledgedخامدست، پر در نیاورده، کاملاً رشد نکرده، نابالغ، نارسا
- unflinchingثابتقدم، پایدار، مصمم
- unfoldباز کردن، پهن کردن (چیز تا شده)
- unforeseeableغیر منتظره، غیر قابل پیشبینی، پیشبینینشده
- unforeseenپیشبینینشده، غیرمنتظره
- unforeseen outcomeنتیجه پیش بینی نشده
- unforeseen resultنتیجه پیشبینینشده
- unforgettableفراموشنشدنی، بهیادماندنی
- unforgettable experienceتجربه فراموش نشدنی
- unforgettablyبهطرزی فراموشناشدنی، بهنحوی بهیادماندنی
- unforgivableنابخشودنی، غیر قابلبخشش
- unforgivablyبهطور نابخشودنی، بهطور غیرقابلبخشش
- unforgivingبیگذشت، کینهجو
- unformattedبیقالب
- unformedبدون شکل منظم هندسی، بدون سازمان، تشکیلنشده، ناساخت
- unfortunateبدشانس، بداقبال، تأسفآور
- unfortunatelyمتأسفانه
- unfoundedبیاساس، بیپایه، بیاصل
- unfreeze(قیمتها یا مواد خام و غیره) رفع محدودیت کردن، آزاد کردن، محدودیت را برداشتن، لغو کردن
- unfrequentedبدون آمدورفت، دورافتاده، تکرارنشدنی، غیرمکرر
- unfriendedبیدوست، بییار، بیرفیق
- unfriendlyغیردوستانه، سرد، بداخلاق
- unfrockخلع لباس کردن، از کسوت روحانی برکنار کردن
- unfruitfulبیبار، بیثمر، بیهوده، بیحاصل
- unfulfilledبرآوردهنشده، محققنشده، عملینشده، بهوقوعنپیوسته، انجام نشده، وفانشده
- unfundedبدون سرمایه، تهیدست، بیبودجه
- unfurlگشودن، افراشتن (پرچم)، بادبان گستردن
- unfurnishedبدون اثاثیه
- ungainlyزمخت و غیرجذاب، زشت، بیلطف، ناآزموده، بیحاصل، بیسود
- ungenerousپست، لئیم، خسیس، بیسخاوت، بیگذشت
- ungird(کمربند یا کرست و غیره) باز کردن
- ungirt(کمربند یا کرست و غیره) شل، نامحکم، کشیدهنشده، تنگنشده
- unglue(عامیانه) ناراحت کردن، پریشان کردن، آشفتن
- ungodlyبیدین، خدانشناس، سنگدل، لامذهب
- ungodly hoursساعات نامناسب، ساعات غیرمعمول (اغلب خیلی زود یا خیلی دیر)
- ungovernableغیرقابل کنترل، غیرقابلاداره، وحشی، لجام گسیخته
- ungracefulعاری از متانت، نازیبا، نامطبوع، زشت، خالی از لطف
- ungraciousخارج از نزاکت، نامطبوع، خشن، منفور، ناصواب
- ungrammaticalبرخلاف قواعد دستورزبان، غیرگرامری، غیردستوری، دارای غلط دستوری
- ungrammaticalityغیردستوری بودن
- ungratefulناسپاس، حقناشناس، نمکبهحرام، ناخوشایند
- ungualناخن، ناخندار، سمدار، شبیه سم، ناخنی
- unguardedبیحیله، بیفریب
- unguentروغن، خمیر، مرهم
- unguiculateناخنک دار
- unguisسم، ناخن، چنگال، پنجه
- ungula(جانور شناس) سم، ناخن، چنگال، پنجه
- ungulateبهشکل ناخن، بهشکل سم، سمدار، جانور سمدار
- unhair(بهویژه پوست دباغی) موزدایی کردن، بیمو کردن
- unhallow( unhallowed ) عمل کفرآمیزکردن، کفرآمیز، نامقدس کردن
- unhallowed( unhallow ) عمل کفرآمیز کردن، کفرآمیز، نامقدس کردن
- unhandرها کردن، ول کردن، از دست دادن، از دست باز کردن
- unhandsomeنازیبا، زشت، ناصواب، نامطبوع، نامناسب
- unhandyمشکل بهدستآمده، ناراحت، نامناسب برای حملونقل، دور از دسترس
- unhappilyبدبختانه
- unhappyناراحت، غمگین
- unharmedصدمهندیده، آسیبندیده، صحیحوسالم
- unharness(در اصل) زره را از تن درآوردن
- unhealthyناسالم، مضر (برای سلامتی)
- unheardنشنیده، ناشنیده، بیسابقه، توجهنشده، بهگوش نخورده، غیرمسموع، غیرمعروف، غریب
- unheard-ofغیرقابلقبول، نپذیرفتنی، باورنکردنی، بیسابقه
- unhelm(مهجور) کلاه خود را از سر برداشتن
- unhingeاز لولا در آوردن، مختل کردن، باز کردن، گشودن، دچار اختلال حواس کردن
- unhingedنامتعادل، افسارگسیخته، دچار اختلال روانی، (عامیانه) خل
- unhistoric(زبانشناسی) بدون مجوز تاریخی، بدون سابقه تاریخی، اتفاقی (unhistorical هم میگویند)
- unhitchشل کردن، باز کردن، آزاد کردن
- unholyنامقدس، کفرآمیز، سنگدل
- unhoodسرپوش برداشتن از، آشکار کردن
- unhookاز قلاب باز کردن، شل کردن، رها کردن
- unhoped-forغیرمنتظره، غیرمترقبه، آرزونشده، خارج از انتظار
- unhorseاز اسب افتادن یا پیاده شدن، اسب را از گاری یا درشگه باز کردن، از جای خود تکان دادن، جابهجا کردن
- unhouseledمحروم از عشا ربانی
- unhumanرجوع شود به: inhuman
- unhurriedبیشتاب، بیعجله
- unhurried mannerبا آرامش، بدون عجله
- uniدانشگاه (university)
- uniate(ناپسند) کلیسای ارتدکس - کاتولیک، کلیسای متحد (uniat هم مینویسند)
- uniaxialیک محوری، دارای یک محور، یک محوری
- unicameralدارای یک مجلس مقننه، سیستم پارلمانی یک مجلسی
- unicefیونیسف، صندوق کودکان سازمان ملل متحد
- unicellular( unicellularity ) (جانورشناسی) تک یاخته، یک سلولی
- unicellularity( unicellular ) (جانورشناسی) تک یاخته، یک سلولی
- unicornاسب تکشاخ، تکشاخ
- unicostate(گیاهشناسی - برگ) یکرگهای، یکرگهدار
- unicycleیکچرخه (نوعی دوچرخهی دارای یک چرخ که بیشتر در سیرکها از آن استفاده میشود)
- unidentifiableنامشخص، نامعلوم، غیرقابلتشخیص، غیرقابلشناسایی
- unidentifiedشناختهنشده، ناشناخته، ناشناس، مجهول، بینامونشان
- unidimensionalیکبعدی، تکبعدی
- unidirection( unidirectional ) دارای یک جهت، یک جهتی، تک سوی
- unidirectional( unidirection ) دارای یک جهت، یک جهتی، تک سوی
- unifiableتکسازپذیر، قابلاتحاد، قابلهمرنگی
- unificationتکسازی، یکیسازی، یگانگی، یکشکلی، وحدت
- unifiedهمپیمان، متحد، متفق، یکپارچه
- unifierتکسازگر، متحدکننده، یکیکننده، موجد وحدت
- unifilarتکرشتهای، یکلا، یک تا، یکرشته، دارای یک سیم یا نخ
- uniflorousتک گل
- unifoliateدارای یک برگ، یکبرگه، یکبرگچهای
- uniformلباس فرم، یونیفرم
- uniform withهمشکل با، همدیس با، دارای ظاهر یکجور با
- uniformedاونیفورم پوشیده، یکسانرختپوش، یونیفورم پوش، همسانهپوش
- uniformitarianوابسته به همدیسباوری
- uniformitarianism(این باور: همه تغییرات جغرافیایی را میتوان با فرآیندهای فیزیکی و شیمیایی توجیه کرد) همدیسباوری، همدیسگرایی
- uniformityیکریختی، یکنواختی، یکسانی، متحدالشکلی
- uniformlyبهطور یکسان، بهطور یکنواخت
- unifyمتحد کردن، یکی کردن
- unihibit( unihibited ) آزاد، بیقیدوبند، خودمانی، ناخوددار
- unihibited( unihibit ) آزاد، بیقیدوبند، خودمانی، ناخوددار
- unijugateدارای فقط یک جفت برگچه، جفت برگچهای، دو برگچهای
- unilateralیکجانبه
- unilateral trainingتمرین یکطرفه (تمرین دادن هر سمت بدن بهصورت جداگانه برای تعادل و کنترل بهتر)
- unilineal(وابسته به شناخت نیاکان فقط از یک سو: پدر یا مادر) یکتباری
- unilinearدر یک خط واحد، دارای تغییرات مسلسل از آغاز تاپایان، تک خطی
- unilocularتکخانهای، تکخانی، تک اتاقی، تکمحفظهای
- unimaginableتصورناپذیر، غیرقابل تصور
- unimaginably(بهنحوی یا در حدی که تصور یا درک آن دشوار یا غیرممکن باشد) بهطور غیرقابلتصور، بهطور غیرقابلدرک
- unimaginativeبدون ابتکار، غیرخلاق، خالی از نوآوری، عاری از تخیل، پیشپاافتاده، معمولی، خستهکننده، کلیشهای
- unimaginedتصورنشده
- unimpairedبدون آسیب، آسیبندیده، صدمهندیده، بیخلل
- unimpeachableغیرقابلسرزنش، بری از اتهام
- unimpededآزادانه، بدون محدودیت، بدون مانع، بدون مزاحمت، هموار، بلامانع
- unimportantبیاهمیت، ناچیز
- unimpressedتحتتأثیر قرارنگرفته، تأثیرنپذیرفته، بیاعتنا، نامتأثر
- unimprovedبایر، توسعهنیافته، دستنخورده، آبادنشده
- unincorporated(شرکت یا شهرداری و غیره) بهصورت قانونی سازمان نیافته، قانوناً به ثبت نرسیده
- uninformedبیاطلاع، جاهل
- uninhabitedخالی از سکنه، بیسکنه
- uninhibitedبیپروا، بیپرده، بیآزرم
- uninspiredبیالهام، الهامنگرفته، عاری از تازگی و لطف، بیروح، ملالتآور، کسلکننده
- uninspiringغیرالهامبخش، ناامیدکننده، کسلکننده، خستهکننده، مایوسکننده، یکنواخت
- unintelligenceبیهوشی، بیاستعدادی، کندذهنی
- unintelligentبیهوش، بیاستعداد، کودن
- unintelligibilityغیرقابل فهم بودن، فهمناپذیری، نامفهوم بودن
- unintelligibleغیرمفهوم، غامض، پیچیده، غیرصریح
- unintelligiblyبهطور نامفهوم، بهطور گنگ، بهطور غیرقابل فهم
- unintentionalغیرعمدی، ناخواسته، اتفاقی، سهوی، بیغرض، بیمنظور، برحسب اتفاق
- unintentionallyبهطور ناخواسته، بدون عمد، تصادفاً، سهواً، اشتباهاً، غیرعمد
- uninterestedبیعلاقه، بیتوجه
- uninterestingخستهکننده، کسلکننده، بیجذابیت
- uninterruptedپیوسته، غیرمنقلع، قطعنشده، متوالی، مسلسل
- uninterrupted economic growthرشد اقتصادی بیوقفه
- uninterrupted viewمنظرهی بدون مزاحم/ مانع
- uninterruptedlyبهطور مداوم، بهطور بیوقفه، بهطور پیوسته، بهطور متوالی
- uninvitedناخوانده، دعوتنشده، سرزده
- uninvitingناخوشایند، غیر جذاب، نامطلوب، نامطبوع، غیر وسوسهانگیز
- unionاتحادیه، سندیکا
- union cardکارت عضویت در اتحادیهی کارگری
- union catalog(کتابخانه) فهرست کتابهای چند کتابخانه (یا بخشهای مختلف یک کتابخانهی بزرگ)
- union jackپرچم ملی انگلیس
- union of soviet socialist republicsاتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی
- union shopمغازه یا کارگاهی که اعضای خارج از اتحادیه کارگری را میپذیرد، مشروط به اینکه بعداً عضو شوند
- union suitپیراهن و شلوار یکپارچه
- unionismاصول تشکیلات اتحادیه، اتحادیهگرایی
- unionistعضو اتحادیه، هواخواه، اتحاد و یگانگی
- unionizeمتحد کردن بهشکل اتحادیه درآوردن
- unionizedیونیزه نشده، یونینشده
- uniparentalاز یک ولی، از یک پدر و مادر
- uniparous(گیاهشناسی، جانورشناسی) تکزا، هر بار یک تخم گذار، یک بچه زا
- unipedیک پا
- unipersonalیکنفره، یکنفری، یک شخصیتی
- unipetalousیک گلبرگی، یک گلبرگدار
- uniplanarتکصفحهای، تکسطحی
- unipodتکپایه، دارای یکپایه (مثل دوربین عکاسی)، یکپا
- unipolarیک قطبی، (کالبدشناسی) سلولهای عصبی یک قطبی
- unipolarityحالت یک قطبی
- unipotentدارای قدرت رویش در یک جهت یا بهصورت یک سلول
- uniqueمنحصربهفرد، بینظیر، بیهمتا
- unique occasionمناسبت منحصر به فرد / موقعیت خاص
- unique selling pointنقطه فروش منحصر به فرد
- uniquelyبهطور منحصربهفرد، بهطور ویژه، بهطور استثنایی، بهشکل خاص، یگانهوار
- uniquenessیگانگی، یکتایی، بیهمتایی، تمایز، منحصربهفرد بودن، تک بودن
- uniramousتک شاخه
- unisex(مد آرایش مو یا لباس و غیره) زنانه مردانه
- unisexualیک جنسی (یعنی یانر و یا ماده)، یک جنسه
- unisexualityحالت یک جنسی
- unisonهمآوایی، هماهنگی، همصدایی، یکصدایی، اتحاد، اتفاق
- unisonal( unisonant ، unisonous =) همآهنگ، همصدا، همنوا، متحدالقول، یکنوا
- unisonant( unisonous ، unisonal =) همآهنگ، همصدا، همنوا، متحدالقول، یکنوا
- unisonous( unisonant ، unisonal =) همآهنگ، همصدا، هم نوا، متحدالقول، یکنوا
- unitواحد، بخش، قسمت (از یه سازمان، بیمارستان، ارتش یا ساختمان)
- unit (magnetic) poleقطب مغناطیسی یکان
- unit cell(کوچکترین یکان ساختاری بلور) یاختهی ساختاری، تکساختار
- unit characterصفت واحد
- unit distanceبا فاصله واحد
- unit of currencyواحد پول
- unit of electricityواحد برق
- unit of lengthواحد طول
- unit of measurementواحد اندازه گیری
- unit pricing(بازرگانی) قیمتگذاری واحد، بهاگذاری یکان
- unit recordتکمدرکی
- unit rule(انتخابات - آمریکا) دادن همهی آرای ایالت به یک نامزد یا حزب (و به حساب نیاوردن آرای اقلیت)، تسلط اکثریت
- unitageیک واحد، برحسب، یگان
- unitardشلوار و جوراب یک تکه و چسبان
- unitarian( unitary =) موحد، پیرو توحید، یکتاپرست، توحیدگرای
- unitarianismتوحیدگرایی، وحدتگرایی، اعتقاد به وحدت وجود، یکتاپرستی
- unitary( unitarian ) موحد، پیرو توحید، یکتاپرست، توحیدگرای
- uniteمتحد کردن، یکی شدن، پیوستن
- unitedمتحد، یکپارچه، متفق
- united arab emiratesامارات متحده عربی
- united nationsسازمان ملل (مخفف : .U.N - تاسیس : 1946 - مقر: نیویورک)
- united states air forceنیروی هوایی ایالاتمتحدهی آمریکا
- united states armyنیروی زمینی ایالاتمتحدهی آمریکا
- united states marine corpsتفنگداران دریایی ایالاتمتحدهی آمریکا
- united states navyنیروی دریایی ایالاتمتحدهی آمریکا
- united we stand divided we fall(اگر متحد باشیم، دوام میآوریم؛ ولی اگر نفاق داشته باشیم، از میان خواهیم رفت) قدرت در اتحاد است
- unitiveمتحدکننده، موجد اتحاد
- unitizeبهصورت یک واحد یایگان درآوردن
- unityوحدت، همبستگی، یگانگی
- univجهانی
- univalentیکارزشی، یکه، واحد، دارای یک ظرفیت، یک بنیانی
- univalveیک کپهای، یک دریچهای، دارای صدف یکپارچه
- universalهمگانی، جهانی، عمومی
- universal condemnationمحکومیت جهانی
- universal jointدو میله متصل بههم وفا در به چرخش، مفصل چرخنده
- universal joint (or coupling)(مکانیک) قفل گاردان، چهارشاخهی گاردان، همبست همهکاره، همبست همهسویه، مفصل چرخان
- universal languageزبان فراگیر
- universal setمجموعه فراگیر، مجموعه جهانی
- universalism( universality ) اصل عمومیت، کلیت، عامگرایی، جامعیت
- universalist(شخص) گستردهدان، گسترده دانش، جامع علوم، گستردهاندیش، عالم، علامه
- universalityفراگیری، جامعیت، عمومیت
- universalizationتعمیم، عامیت، کلیت، همگانیسازی
- universalizeجامعیت بخشیدن به، عام کردن، جهانی کردن
- universallyدر همه جا، بهطور گسترده، همگانی
- universeجهان، کیهان، عالم
- universe beginsآغاز جهان / جهان آغاز می شود
- universe of discourse(منطق) عالم مقال، عالم سخن
- universityدانشگاه
- university entryورود به دانشگاه
- univocalمتحدالکلمه، یکصدا، یکنوا، همذوق، همخو
- unixنوعی سیستمعامل که ذاتاً شبکه است
- unjoint(مفصلهای چیزی را) از هم جدا کردن، بندگشایی کردن، بند را از بند جدا کردن
- unjustغیرعادلانه، غیرمنصفانه، بیعدالت، بیانصاف، ناروا، ناصحیح، ستمگر
- unjustifiableناموجه، ناحق
- unkemptزمخت، خشن، قلمبه سلمبه
- unkenned(اسکاتلند) ناشناخته، ناشناس، غریب، عجیب
- unkennelاز سوراخ یا لانه بیرون کردن، راندن
- unkindنامهربان، بیمحبت، بیعاطفه
- unkindlyرجوع شود به: unkind
- unknitگشودن(گره)، باز کردن گره، وابافتن، وابافته شدن
- unknot(گره را) باز کردن
- unknowable( unknowing ) ندانسته، ماورای تجربیات انسانی، غیرقابل ادراک و فهم، ندانستی، جاهل، بیاطلاع