واژههای انگلیسی با حرف U
۱٬۸۳۰ واژه — صفحهی ۵ از ۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- unknowing( unknowable ) ندانسته، ماورای تجربیات انسانی، غیرقابلادراک و فهم، ندانستی، جاهل، بیاطلاع
- unknowinglyندانسته، از روی بیاطلاعی، با بیخبری
- unknownناشناخته، مجهول، نامعلوم
- unknown quantityمجهول، ناشناخته، چیز مبهم
- unknown soldierسرباز گمنام
- unlaceبند کفش و غیره را باز کردن، گشودن
- unlade(کشتی) بار درآوردن، تخلیه کردن، بار خالی کردن، (بار) بیرون دادن
- unladen(حملونقل) بدون بار، خالی، بدون محموله، سبک، بدون بارگیری
- unlash(چیز بسته شده را) باز کردن، طناب گشودن
- unlatchچفت را باز کردن، قفل را باز کردن، باز شدن
- unlawfulنامشروع، خلاف شرع، حرام، غیرقانونی
- unlay(کشتیرانی - طناب را) وا تاباندن، آزاد کردن
- unleadedبیسرب، بدونسرب (در بین حروف چاپ)
- unlearn(عادت، باور و...) به دست فراموشی سپردن، ذهنزدایی کردن، کنار گذاشتن، از یاد خود زدودن، از ذهن خود بیرون ریختن
- unlearnedفطری، نا آموختنی، نهادی
- unleashاز بند باز کردن، رها کردن، آزاد کردن، خالی کردن، برانگیختن (بهطور ناگهانی)
- unleavenedورنیامده، فطیر
- unlessمگر اینکه، اگر ... نه، جز اینکه
- unless i am mistakenاگر اشتباه نکنم
- unletteredبیسواد، درسنخوانده، نادان
- unlickedلیسیده نشده، درست شکل به خود نگرفته
- unlikeبرخلاف، بر عکس، متفاوت از
- unlike signsعلامتهای متفاوت
- unlikelihoodعدم احتمال، ناجوری، نابرابری
- unlikelyبعید، غیرمحتمل، نامحتمل
- unlimberآماده کردن، مهیا شدن
- unlimitedنامحدود، بیحد
- unlinkجدا کردن، از هم باز کردن، سوا کردن، بندهای زنجیر را از هم باز کردن
- unlistedفهرست نشده، در فهرست وارد نشده، ذکر نشده در فهرست
- unlitخاموش، روشننشده
- unliveزندگی یا تجربیات گذشته را محو یا خنثی کردن، گذشته را جبران کردن
- unloadخالی کردن، باراندازی کردن
- unlockقفل را باز کردن، گشودن
- unlooked-forدورازانتظار، غیرمنتظره، غیرمترقبه، ناگهانی، پیشبینینشده
- unlooseشل کردن، آزاد کردن، رها کردن، ول کردن، گشودن (گره)
- unlovedنامحبوب، دوستنداشتنی، محروم از محبت
- unlovelyدوستنداشتنی، ناخوشایند، نازیبا، زننده
- unluckyبدشانس، تیرهبخت، بدقدم، شوم
- unmade(تخت) مرتبنشده
- unmakeخلع مقام کردن، بههم زدن، خراب کردن، از خاصیت انداختن
- unmanفاقد مردانگی کردن، از مردی انداختن
- unmanageableغیرقابلکنترل، ادارهنشدنی
- unmanlyبزدل
- unmannedبیسرنشین
- unmannered( unmennerly ) فاقد رفتار شایسته، خشن، بیادب، بدون آداب
- unmannerlyگستاخ، بدرفتار، بیادب، ناتو
- unmarkedیارگیری نشده (بازیکن در فوتبال)
- unmarriedمجرد، ازدواجنکرده
- unmarried girlدختر مجرد، دختر غیرمتأهل، دختر بیهمسر، دختر ازدواجنکرده
- unmaskنقاب برداشتن از، چیزی را آشکار کردن
- unmatchedبیهمتا، بیتا، بینظیر، منحصربهفرد، یگانه، خاص
- unmeaningبیمعنی، پوچ، چرند، جفتگ، نامفهوم، بیاهمیت، بیهوش، بیعقل، ساده، احمق، کمعمق
- unmeetنامناسب، فاقدصلاحیت، نابجا، ناشایسته، نادرست
- unmennerly( unmannered ) فاقد رفتار شایسته، خشن، بیادب، بدون آداب
- unmentionableنگفتنی، غیرقابلتذکر، غیرقابلگوشزد
- unmentionables(شوخیآمیز) زیرشلواری، زیرپوش، تنکه
- unmerciful( unmercifully ) بیرحم، جبار، ستمکار، نامهربان
- unmercifully( unmerciful ) بیرحم، جبار، ستمکار، نامهربان
- unmeritedناروا، غیرمنصفانه، ناحق، بیجهت، بیدلیل، بیمورد، ناسزا
- unmetبرآوردهنشده، تأمیننشده، برطرفنشده، تحققنیافته
- unmindfulدچار غفلت، بیخبر، بیاطلاع
- unmistakableمتمایز، حتمی، قطعی، بیتردید، بدون چونوچرا، بدون اشتباه، محرز، روشن
- unmistakablyبهطور آشکار، بهطور بارز، بهطور محرز
- unmitigatedکامل، کاستهنشده، تخفیفنیافته
- unmitigated disasterفاجعه تمام عیار/فاجعه مطلق
- unmolestedبدون مزاحمت، بدون آزار، بدون تعرض
- unmoor(لنگر و طنابهای نگهدار کشتی را) رها کردن، لنگر برداشتن
- unmoralغیراخلاقی، غریب
- unmoralityعدم مراعات اصول اخلاقی
- unmotivatedبیانگیزه، بدون پشتکار، بیاشتیاق
- unmovedبیتفاوت، بیاحساس، بدون واکنش، بیحرکت
- unmuffleدهان (کسی را) باز کردن، چشم کسی را باز کردن، واپیچاندن
- unmusicalناموسیقیایی، غیرموسیقیایی، غیرموزیکال، غیرگوشنواز، گوشخراش، ناموزون
- unmuzzleپوزهبند را باز کردن
- unnamblemنگفتنی
- unnaturalغیرطبیعی، مصنوعی، ساختگی
- unnecessaryغیرضروری، نالازم، اضافه
- unnerveترساندن، نگران کردن، پریشان کردن، مرعوب کردن، دلسرد کردن، ضعیف کردن
- unnervingاضطرابآور، دلهرهآور، اعصابخردکن، نگران کننده، ناراحتکننده
- unnormalizedناهنجار، هنجارنشده
- unnoticedنادیده گرفتهشده، بیتوجه، بدون جلب توجه
- unnumberedبیشمار، شمارهگذارینشده
- unobscuredبدون ابهام، غیرمبهم، غیرپنهان، بیپرده، آشکار، واضح، روشن، نمایان، مفهوم
- unobservedنادیده
- unobstructedواضح، (فضای) خالی
- unobtainableبهدست نیامدنی، نایافتنی، غیرقابلحصول، نامیسر
- unobtrusiveساده، بدون جلبتوجه، هماهنگ (با محیط)، فاقد جسارت
- unoccupiedاشغالنشده، خالی، بدون مستأجر
- unofficialغیررسمی، دارای عدم رسمیت، غیرمستند
- unopenedبازنشده، ناگشوده
- unorganizedنابهسامان، غیرمشتکل، فاقد سازمان، درهموبرهم
- unorganized militiaارتشسانهی بیسازمان
- unorthodoxغیر ارتدکس، دارای عقیده ناصحیح یا غیرمعمول
- unpackباز کردن (چمدان یا بسته)، درآوردن وسایل
- unpackedغیربستهای
- unpaged(کتاب و غیره) دارای صفحات نمرهگذارینشده، بینمره
- unpaidپرداختنشده (قرض، فاکتور)
- unpaid overtimeاضافه کاری بدون پرداخت، اضافه کاری پرداخت نشده
- unparalleledبیمانند، بینظیر، بیهمتا
- unpardonablyبه شکل نابخشودنی، به طرز غیر قابل بخشش
- unparliamentaryغیرپارلمانی، برخلاف اصول پارلمانی
- unpegمیخ درآوردن از، گیره را باز کردن از
- unpeople( depopulate ) خالی از سکنه کردن
- unperfectغیرکامل، ناکامل، ناشی، نابلد، ناقص
- unpersonآدم فراموششده، آدم مطرود
- unpinپین را برداشتن، میخ یا سنجاق را درآوردن، سنجاق یا سوزن چیزی را برداشتن، باز کردن
- unpleasantناخوشایند، ناگوار، نامطبوع، زننده
- unpleasantnessناخشنودی، نامطبوعی، وضع نامناسب
- unplumbed(با شاقول یا ژرفاسنج) ژرفاسنجینشده، عمقیابینشده، اندازهگیرینشده
- unpoliticalغیرسیاسی، بیاطلاع از سیاست
- unpolledهمهپرسینشده
- unpopularغیرمحبوب، منفور، نامقبول
- unpopularityعدم شهرت، عدم محبوبیت، بدنامی
- unpracticedناشی، بی تجربه
- unprecedentedبیسابقه، بینظیر
- unpredictabilityعدم قابلیت پیشبینی، پیشبینیناپذیری
- unpredictableغیرقابل پیشبینی، دمدمی
- unpregnantغیرمستعد، غیرحامله
- unprejudicedبدون جانبداری، منصف، بدون تبعیض یا طرفداری
- unpremeditatedغیرعمد، غیرتعمدی، توطئهنشده، از پیش نقشهریزی نشده
- unpreparedناآماده
- unpretentiousنامتظاهر، فروتن، محقر، خالی از جلال و ابهت، بیتکلف
- unprincipledبیمسلک، بیمرام، هردمبیل
- unprintableغیرقابلچاپ، چاپنشدنی
- unprivilegedغیر ممتاز
- unproductiveبینتیجه، بیحاصل، ناکارآمد
- unprofessionalغیرحرفهای، ناشایست (در محیط کاری)
- unprofessionally(به گونهای که استاندارد رفتاریای که از کسی که کار خاصی انجام میدهد انتظار میرود مشاهده نشود) بهطور غیرحرفهای، بهطور آماتور
- unprofitableبیسود، غیرقابل استفاده، بیثمر
- unpromisingمأیوسکننده، غیرقابلاطمینان، نومیدکننده، بدونامید
- unprotectedآسیبپذیر، بدون محافظ، بیپناه، بیدفاع، حمایتنشده
- unprovokedبیجهت، بیداعی، بیخود
- unprovoked attackحمله بیدلیل/بیمقدمه
- unpublishedچاپنشده، نشرنشده
- unpunctualدیر، بیموقع، بدقول، وقتنشناس
- unpunishedمجازاتنشده، بدون مجازات
- unputdownableجذاب، خواندنی، مسحورکننده، مجذوبکننده (کتابی که از شدت خوبی نمیتوان آن را نخوانده کنار گذاشت)
- unqualifiedفاقد صلاحیت، بدون مدرک لازم
- unquenchableسیریناپذیر
- unquestionable( unquestioning ) محقق، غیرقابل منازعه، غیرقابل اعتراض، ردنکردنی
- unquestionablyبدون شک، مسلماً، قطعاً
- unquestionedبررسی نشده
- unquestioning( unquestionable ) محقق، غیرقابل منازعه، غیرقابل اعتراض، ردنکردنی
- unquietشلوغ، پرسروصدا
- unquote(در تلگراف و غیره) نقلقول را تمام کردن، نقلوقول تمام است
- unravelاز هم باز کردن، از گیر در آوردن، ریشریش شدن
- unreachableغیرقابل دسترسی، دستنیافتنی، دور از دسترس، غیرقابل دستیابی، خارج از دسترس
- unreadخواندهنشده، قرائتنشده، بیسواد
- unreadable(کتاب و غیره) غیرقابل خواندن، نامستحق خواندن، نخواندنی
- unreadyنامه یا، مردد، کند، غیرآماده، حاضرنشده
- unrealغیرواقعی، خیالی، باورنکردنی
- unrealisticغیرواقعی، خیالی، دور از واقعیت
- unrealityعدم واقعیت، عدم حقیقت
- unreasonنابخردی، بیخردی، کم عقلی، حماقت، عمل خلاف عقل
- unreasonableنامعقول، غیرمنطقی، ناحق
- unreasoningنامعقول، غیرمنطقی
- unrecognizableغیرقابل تشخیص، ناشناختنی، دگرگونشده، تغییریافته (بهگونهای که دیگر شناخته نمیشود)
- unreconstructedبازسازی نشده
- unredeemableغیرقابلاصلاح، اصلاحنشدنی، اصلاحناپذیر، بهبودنیافتنی، غیرقابلجبران، جبراننشدنی
- unreelواچرخاندن، از قرقره باز کردن، باز گفتن، تعریف کردن
- unreeve(کشتیرانی) طناب را از حلقه یا دیرک باز کردن
- unrefinedتصفیهنشده، خام، ناهنجار
- unregardedازقلم افتاده، مورد توجه قرار نگرفته
- unregenerateدوباره ساختهنشده، دوباره حیات نیافته، دوباره بنانشده، دوباره تولیدنشده، گناهکار (unregenerated )
- unregeneratedدوباره ساختهنشده، دوباره حیاتنیافته، دوباره بنانشده، دوباره تولیدنشده، گناهکار( unregenerate )
- unrehearsedبدون آمادگی قبلی، فیالبداهه، بدون برنامهریزی قبلی، بدون تمرین قبلی
- unrelatedبیربط، بدون ارتباط
- unrelentingبیامان، سختگیر، بیرحم، نرمنشدنی، تسلیمنشدنی
- unreliabilityعدم اطمینان، بیاعتباری
- unreliableغیرقابل اعتماد، نامطمئن
- unreliable evidenceشواهد غیرقابل اعتماد
- unreliable witnessشاهد غیرقابل اعتماد/غیر موثق
- unreligiousنامرتبط به دین، غیرمذهبی
- unremittingمدام، مداوم، پشتکاردار، مصر درکار، بیامان
- unreportedگزارشنشده، مخفینگهداشتهشده، خصوصینگهداشتهشده
- unrequitedبدون تلافی یا عمل متقابل
- unrequited loveعشق یکطرفه
- unreserve( unreserved ) بیپردهگویی، سادگی، بیمحابایی، رکگو
- unreservedرک، بیپروا، بیرودربایستی، صافوپوستکنده
- unresolvedتصمیمنگرفته، حلنشده، تصفیهنشده
- unresponsiveبیتوجه، بدوناحتیاط، بیمسئولیت، بیعلاقه
- unrestناآرامی، آشوب، بیقراری
- unrestrainedبیلجام، مطلق، آزاد، نامحدود، بیبندوبار، آزاد
- unrestrictedنامحدود، محدودنشده، بدون محدودیت، آزاد
- unreturnableغیرقابل برگشت (توپی که آنقدر سریع، دقیق یا دشوار است که حریف نمیتواند آن را از روی تور برگرداند)
- unrewardedبدون پاداش، بیپاداش، بیثمر
- unriddle(معما یا جدول و غیره را) حل کردن
- unrigتجهیزات چیزی را باز کردن
- unrighteousبیتقوی، گناهکار، ناصالح، نامناسب، ناشایست، غیرعادلانه
- unripدریدن، جر دادن، پارهپاره کردن
- unripeنگد، نارس، کال، نابالغ، نرسیده، پیشرس، زودرس
- unrivaledبیرقیب، بیهمتا، بینظیر، بیمانند، منحصربهفرد
- unrivalled serviceخدمات بیرقیب / خدمات بینظیر
- unrollباز کردن (توپ پارچه و طومار و غیره)، باز شدن
- unroofبام یا سقف چیزی را برداشتن، بیطاق کردن
- unround(آواشناسی) غنچهای نکردن، (لبها را) گرد نکردن (برای مثال هنگام تلفظ : she)
- unruffledآرام شده، آرامکرده، صاف، آرام، چیننخورده، بدون موج
- unrulinessسرکشی، سرپیچی، یاغیگری، تمرد، هنجارشکنی
- unrulyسرکش، یاغی، متمرد، مضطرب، عنانگسیخته، شرور، متلاطم
- unsaddleاز اسب پرت کردن
- unsafeناامن، خطرناک
- unsafetyناامنی
- unsaidناگفته
- unsaltedبی نمک، بدون چاشنی نمک
- unsanitaryناسالم، غیر بهداشتی، آلوده
- unsatisfactoryنامطلوب، رضایتبخش نبودن
- unsaturate( unsaturated ) ترکیب اشباعنشده، سیرنشده، اشباعنشده
- unsaturated( unsaturate ) ترکیب اشباعنشده، سیرنشده، اشباعنشده
- unsaturated fatچربی غیراشباع (نوع چربی سالم که در دمای اتاق مایع است و به کاهش کلسترول و سلامت قلب کمک میکند)
- unsavedپسانداز نشده، محفوظنشده، نجاتنیافته
- unsavoryبیمزه، بدبو، بدمزه، ناگوار، ناخوشایند
- unsavouryبیمزه، بد
- unsayنگفتن، گفته نشدن، انکار کردن، پس گرفتن (گفته)
- unscathedبدون آسیب، سالم، آسیبندیده، صدمهندیده
- unschooledمدرسهنرفته، تعلیمنگرفته، کارآموزینکرده
- unscientificغیرعلمی، خلاف موازین علمی
- unscrambleاز پیچیدگی یا درهم و برهمی درآوردن، نظم دادن
- unscrewباز کردن پیچ، شل کردن پیچ، واپیچاندن
- unscrupulousبیمرام، بیوجدان، نامشروع
- unsealباز کردن، گشودن، مهروموم چیزی را گشودن
- unseamبدون درز کردن، چاک دادن
- unsearchableغیرقابل کشف، جستجونکردنی، کاوشناپذیر
- unseasonableنابههنگام، بیمورد، بیموقع، بیجا
- unseasonedعمل نیامده، نرسیده، پرداختنشده، جانیافتاده
- unseatسرنگون کردن (از تخت یا کرسی)، محروم کردن نماینده از کرسی
- unsecuredمحکم نکرده، استوار نشده، ناپابرجا
- unseemlyنازیبا، ناشایسته، بدمنظر، بعید، بهطرز نازیبا
- unseenنادیده، مشاهدهنشده، مکشوفنشده
- unselfishمتواضع، مؤدب، بدون خودخواهی، ناخودخواه
- unsetثابتنشده، جایگزیننشده، جاانداخته نشده (درمورد استخوان شکسته)
- unsettleبرهم زدن، ناراحت کردن، مغشوش کردن
- unsettledدرهم(برهم)، آشفته، مختل، تصفیهنشده، بیسامان، ساکتنشده، فروننشسته
- unsewخیاطی را شکافتن، کوک چیزی را شکافتن
- unsexاز خواص جنسی محروم کردن
- unshackleاز زنجیر آزاد کردن، از قید و بند آزادکردن
- unshakeable beliefباور تزلزل ناپذیر
- unshakenاستوار، ثابت
- unshaped( unshapen ) بیشکل، شکلنگرفته، گستاخ، وحشی
- unshapen( unshaped ) بیشکل، شکلنگرفته، گستاخ، وحشی
- unsheatheاختن، از غلاف درآوردن، از غلاف بیرون کشیدن
- unshipاز کشتی بیرون آوردن
- unshodبینعل، نعلنشده، نعلنخورده، بیپاپوش
- unsightدیدهنشده، ندیده، امتحاننکرده، از دیدن محروم کردن
- unsightlyناخوشایند، بدمنظر، کریه، بدنما
- unsignedبیعلامت، بدون امضا
- unskilledخامدست، غیرمتخصص، بیتجربه، بیمهارت
- unskillful( unskilled ) خامدست، غیرمتخصص، بیتجربه، بیمهارت
- unslingاز فلاخن پرتاب کردن، پرتاب کردن، رها کردن
- unsnap(دکمهی قابلمهای یا گیره و غیره را) باز کردن
- unsnarlرفع پیچیدگی و ابهام