واژههای انگلیسی با حرف U
۱٬۸۳۰ واژه — صفحهی ۳ از ۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- underdoneکم پخته
- underdrainage(بهویژه زمینهای باتلاقی که برای کشاورزی آماده میشوند) زهکشی زیرزمینی
- underdrawersزیرشلواری
- underdress(از آنچه که موقعیت اقتضا میکند ) غیررسمیتر لباس پوشیدن، جامهی خودمانی پوشیدن، لباس نامناسب پوشیدن
- underemployedنیمهبیکار، نیمهعاطل
- underemploymentنیمهبیکاری، نیمهعاطلی
- underestimateدست کم گرفتن، کم برآورد کردن
- underestimate the value ofدست کم گرفتن ارزشِ/کمارزش شمردن/نادیده گرفتن ارزش
- underestimationدستکمگرفتن، کمبرآوردکردن
- underexpose(عکاسی، فیلمبرداری) کمنور دادن، کمتر از حد لزوم در معرض (نور و غیره) قرار دادن
- underexposure(عکاسی، فیلمبرداری) کمنور دیدگی
- underfeedغذای ناکافی خوردن یا دادن
- underfired(مخزن آب گرم و کوره و غیره) از زیر گرم شونده، زیر گرم شو، زیر گرم
- underfittingکمبرازش (حالتی که در آن مدل یادگیری ماشین بهدرستی الگوهای موجود در دادهها را یاد نمیگیرد و عملکرد ضعیفی دارد)
- underflowپاریز
- underfootدر زیر پا، قسمت کف پا، بهطور پنهانی، جلو راه
- underfundهزینه را کم کردن، بودجهی کافی تامین نکردن، وجه ناکافی اختصاص دادن
- underfur(بهویژه سمور و بیدستر و غیره) موی زیرین، زیر خز
- undergarmentزیرپوش، لباس به زیر، زیر جامه
- undergirdتقویت کردن، بست زدن به
- underglaze(سفالگری) زدن رنگ پیش از افزودن لعاب
- undergoتجربه کردن، از سر گذراندن، تحمل کردن
- undergo a revivalاحیا شدن، دوباره رواج یافتن
- undergo a transformationدستخوش تحول شدن، متحمل دگرگونی شدن
- undergoneشکل سوم فعل undergo
- undergraduateدانشجوی دوره لیسانس
- undergroundمترو، قطار زیرزمینی
- underground railroad(آمریکا - پیش از جنگهای داخلی) سازمان کمک به فرار بردگان سیاهپوست از جنوب به شمال
- undergrownبهطور کامل رشد نکرده، به حد معمولی نرسیده، کم رشد
- undergrowthزیررست، بوتهها و درختان کوچکی که زیر گیاه بزرگتری میروید، زیرگیاه، پشم یا رویش زیرین
- underhandنهانی، زیرجلی، حقهبازی، تقلب و تزویر
- underhand serveسرویس از پایین
- underhandedمخفیانه، زیر جلی، در نهان، فریبکارانه، نابکار، نابکارانه، ترفند آمیز، محیلانه
- underhungپیشآمده، آویخته
- underjawفلک زیرین (mandible هم میگویند)
- underlaidدارای زیرپوش یا زیربند یا آستر یا زیرفرشی
- underlapدر زیر چیز دیگری قرار گرفتن، زیر لبهی چیزی قرار داشتن، از زیر با چیزی لببهلب بودن
- underlayدر زیر چیزی لایه قرار دادن، لایه زیرین
- underletکمتر از ارزش واقعی اجاره دادن
- underlieمبنای چیزی بودن، شالودهی چیزی بودن، علت چیزی بودن، زمینهی چیزی بودن، مبنای چیزی را تشکیل دادن، شالودهی چیزی را ساختن، زیربنای چیزی را ساختن
- underlineزیر چیزی خط کشیدن
- underlingآدم زیردست، آدم پست و حقیر، دونپایه
- underliningزیرخطکشی، خط کشیدن زیر (متن)
- underlipلب زیرین
- underlyingنهفته، پنهان، زیربنایی
- underlying causeعلت اصلی/علت اساسی/علت پنهان
- undermannedدارای نفرات (یا خدمه یا کارگر یا کارمند) کمتر از میزان لازم
- undermineتضعیف کردن، سست کردن، خدشهدار کردن
- undermostپایینترین، زیرترین، ادنی
- underneathزیر، از زیر، پایین
- undernourishکم خوراک دادن، دچار سوء تغذیه کردن یا شدن، گرسنگی دادن، گرسنگی خوردن
- undernourished( undernourishment ) سوء تغذیه، گرفتار سوء تغذیه
- undernourishment( undernourished ) سوء تغذیه، گرفتار سوء تغذیه
- undernutritionرنجوری (در اثر نرسیدن خوراک کافی ببدن)
- underpaid(نوعی دامپینگ در دستمزد) کمدستمزد
- underpantsشورت، زیرشلواری
- underpartزیرین بخش، تقسیمات جز، بخش فرعی، بخش تحتانی
- underpassمسیر جاده در زیر پل هوایی، جاده زیر جاده دیگری، زیرین راه
- underpayکم دستمزد دادن، پرداخت کمتری کردن، پول کمتری دادن، حقوق کم دادن، مزد کمی دادن
- underpaymentکسری پرداخت، پرداخت ناکافی
- underpinتقویت کردن، پشتیبانی کردن، حمایت کردن، پیریزی کردن، اساس چیزی بودن
- underpinning(جمع - عامیانه) پاها
- underplayنقش خود را بهخوبی انجام ندادن، (بازی ورق) دست خود را ادا نکردن
- underplotداستان فرعی، یک سلسله حوادث تبعی و عرفی نمایش، توطئه، دسیسه محرمانه، دوز و کلک
- underprivilegedمحروم از مزایای اجتماعی و اقتصادی، در مضیقه، تنگدست، کمامیتاز
- underproduceکمتر از ظرفیت یا نیاز تولید کردن، کم فرآوری کردن
- underproof(نوشیدنی) دارای الکل کم، کمالکل
- underpropشمع زدن، پشتبند زدن، پا دیر زدن به
- underquote(در دادن قیمتهای کتبی) کمتر قیمت دادن، (از قیمت معمول) کمتر پیشنهاد دادن، زیر قیمت عرضه کردن
- underrateدستکم گرفتن، ناچیز شمردن
- underratedدستکمگرفتهشده، ناچیزانگاشتهشده
- underreportکمتر از واقع گزارش دادن، کم نمایاندن
- underrepresentدرصد کمتری نماینده داشتن، به تعداد کافی نماینده نداشتن
- underrunاز زیر چیزی رد شدن (یا دویدن)
- underscoreخط یا علامتی زیر چیزی کشیدن، تأکید، زیرین خط
- underseaزیرآبی، متحرک در زیر آب، زیر دریا
- undersecretaryمعاون وزارتخانه
- undersellارزانتر فروختن، روی دست کسی رفتن
- undersetجریان زیر آبی اقیانوس، زیر کشند اقیانوس
- undersexedدارای تمایل جنسی کمتر از طبیعی، دارای ناتوانی جنسی
- undersheriffمعاون کلانتر
- undershirtزیرپیراهنی، عرقگیر
- undershoot(فرود هواپیما) پیش از باند فرودگاه فرودآمدن
- undershorts(مردانه - پسرانه) زیرشلواری (کوتاه)
- undershotبیرون زده، جلو آمده
- undershrubبته یا گیاه کوتاه، زیررست، کوتهرست، زیرجوش
- undersideطرف یا سوی زیرین، سطح پایینی، زیرین، دورنی
- undersign(در زیر ورقه) امضا کردن
- undersignedامضاکننده زیر، دارای امضا (در زیر صفحه)
- undersizedکوچکتر از معمول، کوچکتر از اندازه معمولی
- underskirtزیردامنی
- underslung(فلک زیرین) بیرون زده
- undersongآواز فرعی (که همراه با آواز اصلی میخوانند)
- understaffedدچار کمبود کارمند، کم کارمند
- understandفهمیدن، درک کردن
- understandableقابل درک، طبیعی، معقول
- understandablyبهطور قابلدرک، طبیعتاً، بدیهی است که
- understander(فرد) درککننده، فهمنده، فهیم، بادرک، بافهم
- understandingفهم، درک، برداشت
- understateحقیقت را اظهار نکردن، دست کم گرفتن
- understatedخوددارانه، عاری از مبالغه، کمنمایانه
- understatementکتمان حقیقت، دست کم گرفتن
- understoodقسمت سوم فعل Understand
- understory(جنگل و درختستان) زیراشکوب، زیررسته
- understrapperدونپایه، شخص حقیر، شخص کوچک، عامل پایین درجه
- understudyهنرپیشه علیالبدل شدن، عضو علیالبدل
- undersurface( underside =) وابسته به زیر سطح، فرورویه، موجود در زیر سطح، متحرک در زیرسطح
- undertakeبر عهده گرفتن، شروع کردن (کاری دشوار یا طولانی)
- undertake a studyانجام یک مطالعه/تحقیق
- undertaker( undertaking ) کسی که کفن و دفن مرده را به عهده میگیرد، مقاطعهکار کفن و دفن، متعهد، کسی که طرح یا کاری را بهعهده میگیرد، جوابگو، مسئول، کارگیر
- undertakingکار بزرگ، پروژه، تعهد (رسمی)
- undertenantمستأجر دست دوم
- underthings(زنانه) لباس زیر، زیر جامه، زیرپوش
- undertintرنگ ضعیف، رنگ کم مایه، سایه رنگ
- undertoneتهرنگ، رنگ کمرنگ، تهصدا، موجود در زمینه
- undertookزمان گذشتهی: undertake
- undertowجریان آب زیردریا
- undertrick(بازی بریج) زیرفند، آندرتریک
- underutilizationاستفادهی ناکافی، عدم استفادهی کافی، بهرهگیرى کم
- underutilizeبا کارایی کم مورد استفاده قرار دادن، کمتر از ظرفیت استفاده کردن، کم کار کشیدن
- undervaluationتقویم یا ارزیابی کمتر از میزان واقعی، کمارزشگذاری
- undervalueکمتر از ارزش واقعی تخمین زدن
- undervariousبه عنوانهای گوناگون
- undervest(انگلیس) رجوع شود به: undershirt
- underwaistزیرپیراهنی، جلیقه
- underwaterزیر آب، زیرآبی
- underwayدر حال انجام، در دست اجرا
- underwearلباس زیر
- underweightکسر وزن، دارای کسر وزن
- underwentگذشتهی سادهی فعل undergo
- underwhelmمورد توجه قرار نگرفتن، چشمگیر نبودن، یأسانگیز بودن، ناامید کردن
- underwing (حشره) بال پسین، بال عقب
- underwoodگیاهی که در زیردرختی روییده، زیر بوته
- underworldعالم اموات، دنیای تبهکاران و اراذل، زیرین جهان
- underwriteدر زیر سندی نوشتن، امضاکردن، تعهد کردن
- underwriterمتعهد، بیمهگر، تقبلکننده
- undesigning(آدم) صاف و ساده، بیشیلهپیله، بیریا
- undesirabilityنامطلوبی
- undesirableنامطلوب، ناخوشایند، ناخواسته
- undesirousبیمیل
- undetectableنایافتنی، غیر قابل کشف
- undetectedنایافته، کشف نشده
- undetected errorخطای نایافته
- undeterminedنامعین
- undeterredدلسردنشده، منصرفنشده، بیهراس
- undevelopedبایر، کشتنشده، آبادنشده (زمین)
- undeveloped landزمین آبادنشده
- undeviatingبدون انحراف، بیتردید رأی، مصمم
- undidزمان گذشتهی: undo
- undiesزیرلباس، زیرجامه (زنانه)، زیرپوش کودکان
- undifferentiatedیکدست، یکپارچه، یکنواخت، یکسان، غیرمتمایز
- undignifiedناشایست، ناپسند، وقیح، مفتضح، فضاحتبار، خجالتآور، نامحترمانه، مفتضحانه، وقیحانه
- undine(باور اروپایی: پری دریایی که فقط از راه ازدواج با انسان و زاییدن بچهی او صاحب روح میشود) آندین
- undirectedهدایتنشده، رهبرینشده، راهنمایینشده
- undisciplinedتربیتنشده، تأدیبنشده، بیانتظام
- undisguisedآشکار، بیتلبیس
- undisposedنامتمایل، بیعلاقه، بیگرایش، ناگرای
- undisputedبیچونوچرابی، بحثناپذیری، مسلم بودن
- undissociatedتجزیهنشده، برخشنشده
- undistinguishedمعمولی، غیر متمایز، نامتمایز، غیر برجسته، پیشپاافتاده
- undisturbedغیرمختل، مختلنشده
- undividedتقسیمنشده، جدانشده، یکپارچه، یکتکه، واحد
- undivided attentionتوجه کامل، توجه بی وقفه
- undoباز کردن، شل کردن (دکمه، بند، گره)
- undocumentedفاقد مدارک قانونی، بیسند، فاقد ویزا (یا پاسپورت)
- undocumented immigrantمهاجر غیرقانونی (فردی که بدون اجازه یا ویزای معتبر وارد کشوری دیگر شده و یا در آن کشور اقامت دارد)
- undoingعلت نابودی، سبب بدبختی، سبب تباهی، موجب فلاکت، پاشنهآشیل
- undoneناکرده، ناتمام، خراب
- undouble(از حالت دو تایی) منفرد کردن، بیجفت کردن، طاق کردن
- undoubtedمسلم، بیتردید، بدون شک
- undoubtedlyبدون شک، مسلماً، بیتردید
- undraw(پرده و غیره) کشیدن، پس زدن، کنار کشیدن
- undreamedحتی به خواب هم دیده نشده، غیرقابلتصور (undreamt هم میگویند)
- undressلباس کندن، در آوردن لباس
- undueبیش از حد، غیرضروری، ناروا
- undulantموجدار، موجی، موجگونه، مواج
- undulant feverتب مالت، بروسلوز، تب مواج
- undulateموجدار کردن، تموج داشتن، موجدار بودن، نوسان داشتن
- undulationتموج، نوسان، حرکت موجی، زیروبم
- undulatoryموجی، مواج
- undulyناروا، بیجهت، بیخود
- undutifulوظیفهنشناس
- undyingلایزال، غیرفانی، پایدار، فناناپذیر
- unearnedکسبنشده، از طریق کار بهدست نیامده (مانند سود سهام یا بهرهی بانک)، بادآورده
- unearned increment(افزایش بهای زمین و غیره نه بهدلیل بهسازی، بلکه بهدلیل عوامل دیگر مانند ازدیاد جمعیت) اضافه بهای ملک، اضافهبها، ازدیاد ارزش
- unearthاز زیر خاک درآوردن، آفتابی کردن، از لانه بیرون کردن، از زیر درآوردن، حفاری کردن
- unearthlyعجیبوغریب، غیرزمینی
- uneaseناراحتی، پریشان حالی
- uneasilyبا بیقراری
- uneasinessنگرانی، پریشانیِ خاطر، دلواپسی، سراسیمگی
- uneasyناراحت، نگران، مضطرب، ناآرام
- uneasy lies the head that wears the crownسری که تاج دارد آرام نمیخوابد، اشخاص پرمسئولیت زندگی پرتلاطمی دارند
- uneasy truceآتشبس ناپایدار
- uneatable(غذا) غیرقابلخوردن
- uneaten(غذا) دستنخوره، نخورده
- uneconomicپرهزینه، پر خرچ
- uneconomicalپرهزینه، پرخرج
- uneconomicallyبهصورتی پرهزینه، با هزینهی زیاد، بهطرزی غیراقتصادی
- unedited(فیلم) آمادهی نمایش نشده
- uneducatedتحصیلنکرده، بیسواد
- unemotionalغیر احساسی، غیر احساساتی، بیاحساس، تودار، بیواکنش، بیهیجان، بیشور، بیتفاوت، بیروح
- unemployableغیرفابل استخدام
- unemployedبیکار، بدون شغل
- unemploymentبیکاری
- unemployment compensation(آمریکا) کمک هزینهی بیکاری (که برای مدت معین به افرادی که از کار بیکار شدهاند، پرداخت میشود)
- unemployment insuranceبیمهی بیکاری
- unendingبیپایان
- unequalنابرابر، نامساوی، غیرمتعادل، ناهمسان، ناموزن، ناهمگون
- unequaledبینظیر، بیهمتا، منحصربهفرد، بیرقیب
- unequivocalروشن، غیرمبهم، صریح، اشتباهنشدنی، بدون ابهام
- unerringخطاناپذیر، اشتباهنشدنی، غیرقابل لغزش، بیتردید
- unescoیونسکو، سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد
- unessentialغیرضروری، غیرمهم، غیراساسی، غیراصلی
- unethicalغیراخلاقی، خلاف اخلاق
- unevenناهموار، ناصاف (سطح)
- unevenlyبهطور نامتوازن، بهطور غیریکنواخت، بهشکلی نامنظم، بهطور نابرابر، بهطور ناهمسطح، بهطور ناهموار
- unevennessناهمواری، ناهمسانی، ناترازی، نابرابری
- uneventfulبیحادثه، بیماجرا، آرام و یکنواخت
- uneventfulness(تحتاللفظی) بیرویدادی، روزمرگی
- unexampledبیسابقه، بیمانند، بینظیر، غیر موازی، بیهمتا
- unexceptionableاستثناناپذیر، بیعیب، انتقادناپذیر
- unexceptionalرجوع شود به: unexceptionable
- unexcitingغیر هیجانانگیز، غیر مهیج، کسلکننده، خستهکننده، معمولی، یکنواخت
- unexpectedغیرمنتظره، ناگهانی
- unexpected outcomeنتیجه غیر منتظره
- unexpectedlyبهطور غیرمنتظره، ناگهانی، یهدفعه
- unexplainableغیر قابل توصیف
- unexplainedتوضیحدادهنشده، نامعلوم، ناشناخته
- unexploded(بمب یا وسایل انفجاری دیگر) منفجرنشده
- unexploredبررسینشده
- unexplored wildernessطبیعت وحشی/بکر کشف نشده/ناشناخته
- unexpressiveنارسا، غیرحاکی، عاری از معنی، بیحالت
- unfadableمحونشدنی، نازدودنی
- unfailingتمامنشدنی، کمنیامدنی، پایدار، باوفا
- unfailinglyهمیشه
- unfairناعادلانه، بیانصاف
- unfaith( unfaithful ) بیایمانی، نقض ایمان، بیوفا، بدقول
- unfaithful( unfaith ) بیایمانی، نقض ایمان، بیوفا، بدقول
- unfalteringثابت، ثابتقدم، تزلزلناپذیر، پابرجا، پایدار، بیوقفه، استوار، مستحکم، بادوام، جاودان، پایا، نافرسودنی
- unfamiliarناآشنا، ناشناخته، غریبه
- unfamiliarity( unfamiliar ) ناآشنا، ناشناخته، عجیب، ناآشنایی
- unfashionableاز مُد افتاده، قدیمیمُد، کِهنه
- unfastenرها کردن، باز کردن، آزاد کردن
- unfatheredبیپدر، حرامزاده، تقلبی
- unfathomableغیرقابل درک، غیرقابل فهم، فهمناپذیر
- unfavorableنامساعد، بد، مخالف، برعکس، زشت، بدقیافه، نامطلوب
- unfavourableنامساعد، نامناسب، بد
- unfeelingبیعاطفه، سنگدل، بیحس، بیاحساس
- unfeignedواقعی، حقیقی، تقلبی، بدون تصنع، اصیل
- unfetterاز قید رها شدن، از زنجیر آزاد شدن