واژههای انگلیسی با حرف U
۱٬۸۳۰ واژه — صفحهی ۲ از ۸
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- unbindاز بند رها کردن، شل کردن
- unbitted(اسب و غیره) بیمهار، بدون دهانه
- unblemishedبیخدشه، بیعیبونقص، پاک
- unblenchedغیرمشوش، بیآشوب، آرام
- unblessedنفرینشده، ملعون
- unblockگرفتگی چیزی را برطرف کردن، (لوله و غیره را) باز کردن، گشودن
- unblockedرفع انسدادشده، بازشده، از مسدودی درآمده
- unblooded(اسب و سگ و غیره) غیراصیل، بدتبار
- unblushingبیشرم، بیخجالت، عاری از شرم
- unblushinglyبابیشرمی
- unbodiedبیجسم، بیتن، غیرجسمانی، روحانی، بیشکل، غیرملموس
- unboltگشودن (چفت)، باز کردن (چفت)
- unbolted(چفت در) باز، گشوده
- unbonnetکلاه را از سر برداشتن، آشکار کردن
- unbornنزاده، هنوز زاده نشده، هنوز زاده نشده، هنوز ظاهرنشده، غیرمولد، نازاد
- unbosomراز خود را فاش کردن، اسرار دل را گفتن
- unbosom oneselfاسرار درونی خود را گفتن، درد دل کردن، فاش کردن
- unboundغیرمحدود، بیپایان، مقیدنشده، رهاشده
- unboundedبیکران
- unbounded enthusiasmاشتیاق بی حد و حصر
- unbowedخمنشده، انحنا پیدا نکرده، تعظیم نکرده، سرکوب نشده
- unboxاز جعبه بیرون آوردن، جعبهگشایی کردن
- unbraceبازکردن، گشودن (زره و مانند آن)، رها یا آزاد کردن، شل کردن، تضعیف کردن
- unbraidاز هم باز شدن، ریشریش کردن
- unbranchedبیشاخوبرگ، بدون انشعاب، بدون شعبه
- unbreakableشکستناپذیر، محکم، ناگسستنی، نشکن
- unbredناآموخته، پرورشنیافته، بدبهبارآمده
- unbridleلجام گسیخته، بیمهار، مهار در رفته، ول کردن، لجام گسیخته کردن، از بند رها کردن
- unbridledول، بیلجام، خودسر
- unbroke( unbroken ) رامنشده، سوقانگیرینشده، مسلسل، ناشکسته
- unbroken( unbroke ) رامنشده، سوقانگیرینشده، مسلسل، ناشکسته
- unbroken sunshineآفتاب مداوم / آفتاب بیوقفه
- unbuckleاستراحت کردن، سگک یا چفت و بست را باز کردن، آسودن
- unbuildخراب کردن، بهکلی ویران کردن، محو کردن
- unbuiltهنوزساختهنشده، نساخته
- unburdenسبکبار کردن، بار از دوش کسی برداشتن، اعتراف و درد دل کردن
- unbuttonگشودن دکمه، گشوده
- unbuttonedغیر رسمی، خودمانی، بی تکلف
- uncageاز قفس رها کردن، آزاد کردن
- uncalled-forبیجا، بیمورد، بیدلیل، غیرلازم، غیرضروری
- uncannyغیرطبیعی، غریب، وهمی، جدی، زیرک
- uncapکلاه از سر برداشتن، سرپوش برداشتن از
- uncared forمورد بیتوجهی قرار گرفته، به حال خود رها شده، نگهدارینشده
- uncaringبیعاطفه، بیاحساس، خشک، سنگدل
- uncausedبیعلت معین، بیدلیل، بیسبب
- unceasingایستناپذیر، پیوسته، بیوقفه، مسلسل، پایانناپذیر
- unceremoniousساده، بیتشریفات، بیتعارف، بینزاکت
- unceremoniouslyبهطور بیادبانه، با بینزاکتی، بهطور ناگهانی، بدون هیچ ملاحظهای
- unceremoniousnessغیررسمی بودن، ناگهانی بودن، بیادبی
- uncertainنامعلوم، نامشخص، متغیر
- uncertaintyنامعلومی، عدم قطعیت، تردید، بلاتکلیفی
- uncertainty principleاصل عدم قطعیت
- unchainاز زنجیر و بند رها کردن
- unchallengeableغیرقابل مناقشه، غیرقابلانکار، انکارناپذیر، غیرقابل اعتراض
- unchancy(اسکاتلند) بد یمن، بد اختر
- unchangeableتغییرناپذیر، غیرقابلتغییر، ثابت
- unchangedتغییر نکرده، ثابت، دستنخورده
- unchangingثابت، بدونتغییر، پایدار
- unchargedپر نشده (مانند تفنگ و باطری)، به حساب هزینه نیامده، محسوبنشده، رسماً متهم نشده
- uncharitableبیسخاوت، بیرحم، سختگیر در قضاوت، بیگذشت
- uncharitablyبا بیمروتی
- unchartedاکتشافنشده، در نقشه یا جدول وارد نشده، نامعلوم، ندانسته
- unchasteآلوده دامن، بیعفت، بیعفاف
- unchastityبیعفتی، بیناموسی
- uncheckedمهارنشده، بیرویه، کنترلنشده، افسارگسیخته، لجامگسیخته، عنانگسیخته، بدون نظارت
- unchristianغیرمسیحی
- unchurchاز عضویت کلیسا محروم کردن
- unchurched(بهویژه کشیش) بی کلیسا
- uncialیکدوازدهمی، شبیه یکدوازدهم، وابسته به حروف الفبای قدیم یونان و روم
- unciformقلابشکل، قلابمانند، قلابی، چنگکی
- uncinateچنگکی، قلابدار
- uncinusزائده قلابی، عضو سرکج یا قلابمانند
- uncircumcisedختنهنشده، غیرمختون، غیریهودی
- uncircumcisionختنهنشدگی، غیرمختونی
- uncivilبیتربیت، بیتمدن، وحشی، بیادب
- uncivilizedغیرمتمدن، وحشی، بیادب
- uncladعریان، برهنه، لخت
- unclaspباز کردن (قلاب و مانند آن)، باز کردن یا شدن
- unclassifiedطبقهبندینشده، در ردیف بهخصوصی قرار نگرفته، غیرمحرمانه
- uncleعمو، دایی
- uncle samلقب دولت ایالات متحده آمریکا، عمو سام
- uncle tom(آمریکا- عامیانه) عموتام، سیاهپوست مطیع، چاکر سفیدپوستان
- uncleanناپاک، نجس، غیرسالم، آلوده
- uncleanlyناپاکانه، بهطور کثیف
- unclearمبهم، ناواضح، گُنگ، نامفهوم
- unclench( unclinch ) شل شدن، سست شدن، شل کردن یا شدن
- unclinch( unclench ) شل شدن، سست شدن، شل کردن یا شدن
- uncloakآشکار کردن، فاش کردن، برملا کردن، پرده برداشتن
- uncloseآشکار کردن، برملا کردن
- unclotheجامه از تن به در آوردن، عریان کردن، لخت شدن
- unclubbableمنزوی، انزواطلب، گوشهگیر، گوشهنشین، غیراجتماعی
- unco(اسکاتلند) بسیار، جالب توجه، عجیب، غریب، شخص غریبه، ناشناس، خجالتی، غیرعادی، خارقالعاده، مهیج، هیجان، مرموز
- uncoditionedقطعینشده، شرطنشده، قیدنشده، غیرمشروط
- uncoil(از حالت پیچیدگی یا تابیدگی درآوردن) واپیچاندن، غیرحلقوی کردن یا شدن، (مار) از حالت چنبرهزدگی درآمدن
- uncomfortableناراحت، آزاردهنده، ناخوشایند
- uncommercialناوابسته به بازرگانی و دادوستد مالی، غیرتجاری
- uncommittedناوابسته، غیرمتعهد نشده، تعهدنشده، تقبلنشده
- uncommonغیرعادی، نادر، کمیاب
- uncommonlyفوقالعاده، بسیار زیاد، بسیار بسیار
- uncommunicativeبیعلاقه به مکالمه و تبادل فکر و خبر، خاموش، کمحرف
- uncomplicatedبیعارضه، بدون عارضه
- uncomplimentaryغیرکامل، بیتعارف، ناخوشایند، برخورنده
- uncompromisingقطعی، سخت، ناسازگار، غیرقابلانعطاف، تسلیمنشدنی، تمکینندادنی، مصالحهناپذیر، انعطافناپذیر، مصمم، سازشناپذیر، بیگذشت، یکدنده
- uncomputableمحاسبهناپذیر
- unconcernبیعلاقگی، لاقیدی، عدمعلاقه، خونسردی
- unconcernedبیعرقه، خونسرد، بیقید
- unconcernedlyبا بیتفاوتی
- unconcernednessبیتوجهی، بیتفاوتی
- unconditionalبیقیدوشرط، بدون شرط، مطلق
- unconditional branchانشعاب غیرشرطی
- unconditional jumpجهش غیرشرطی
- unconditionedرجوع شود به: unconditional
- unconformableغیرقابل هماهنگسازی، ناهمجور، ناهمساز، ناسازگار
- unconformityدگرشیبی، ناپیوستگی
- unconnectedجدا، نامتصل، وصلنشده، ناهمبند، ناهمبسته، نامرتبط
- unconquerableتسخیرناپذیر، شکستناپذیر، مغلوبنشده
- unconscionableغیرمعقول، گزاف، خلاف وجدان، بیوجدان
- unconsciousبیهوش، از حال رفته
- unconsciouslyناخودآگاه، بیاختیار، ناآگاهانه
- unconsciousness(حالتی که فرد توانایی نگه داشتن آگاهی نسبت به خود و محیط اطراف خود را از دست میدهد) ناخودآگاهی، ناهشیاری، عدم هوشیاری
- unconsideredغیرقابلملاحظه، بیملاحظه، بیتوجه، نسنجیده
- unconstitutionalمغایر با قوانین، غیرقانونی، مغایر قانون اساسی
- unconstitutionalityمغایرت با قانون اساسی
- uncontrollableغیرقابل جلوگیری، کنترلناپذیر، غیرقابلنظارت
- uncontrollablyبهطور غیرقابلکنترل، بهطور غیرقابلجلوگیری، بهطور بیاختیار، بهطور مهارناپذیر
- unconventionalغیرمرسوم، خلاف عرف، غیرمعمول
- unconventionalityعدم رعایت آداب و رسوم، بیتکلیفی
- uncooperativeهمکاریگریز، بیمیل به همکاری و مشارکت
- uncoordinatedناهماهنگ
- uncopyrightableغیرقابل کپیرایت، غیرقابل رونوشت، غیرقابل حق نشر
- uncorkچوبپنبه بطری را بر داشتن، رها کردن
- uncorrelatedناهمبسته
- uncountableغیرقابل شمارش (دستور زبان)
- uncountedبیشمار، نشمرده، شمردهنشده، غیرقابل شمارش
- uncoupleجدا کردن، رها کردن، از قلاده باز کردن، از حالت زوجی خارج کردن، باز شدن
- uncouth(فرد) بینزاکت، بیادب، بیتربیت، گستاخ، وقیح
- uncovenantedبدون عهدنامه، بیبیعت، بیتعهد
- uncoverکشف کردن، آشکار کردن، فاش کردن
- uncoveredبیبیمه، بیتضمین
- uncreatedغیرمخلوق، ابدی
- uncriticalغیرانتقادی، غیروخیم، عادی
- uncrossاز خمیدگی درآوردن، راست کردن
- uncrossedنسبت
- uncrownبیتاجوتخت کردن، خلع کردن یا شدن
- uncrownedتاجگذاری نکرده یا نشده، (پادشاه) غیررسمی
- unctionروغنمالی، مرهمگذاری، تدهین، روغن، مرهم، مداهنه، چربزبانی، حظ، تلذذ، نرمی، لینت
- unctuousچرب، روغنی، چرب و نرم، مداهنهآمیز
- uncurlاز انحنا درآمدن، مستقیم شدن، بدون فر شدن
- uncusقلاب، چنگ، چنگک، زائده
- uncutبریدهنشده، قطعنشده، از هم جدا نشده
- undampedخیسنشده، مرطوبنشده
- undauntedبیباک، نترس، بیواهمه، مأیوسنشده، ناامیدنشده
- undeceiveمبرا از فریب و تزویر کردن، از فریب آگاهانیدن
- undecidableتصمیمناپذیر
- undecidedنامعلوم، دودل، مردد
- undecillionعدد یک با ۳۶ صفر به توان ۲
- undeclared earningsدرآمد اعلام نشده
- undecylenic acid(مادهی بلورین یا آبسان که کاربرد دارویی دارد: C11H2oO2) اسید اندی سیلنیک
- undeededبهصورت سند درنیامده، در سند قید نشده، سند تنظیم نشده
- undefined(کلمه) تعریف نشده
- undemonstrativeغیرمثبت، فاقد ضمیر اشاره، غیرمدلل، خوددار
- undeniableانکارناپذیر، غیرقابل انکار
- undeniablyمسلماً، بیشک، بهطور انکارناپذیر، بهطور غیرقابل انکار (بهگونهای که نتوان در آن شک و شبههای ایجاد کرد)
- undependableغیر قابل اعتماد، اتکا ناپذیر، غیر قابل اطمینان
- underزیر
- under (an) obligationملزم، وظیفهدار، زیر بار منت
- under (one's) seal(در) سند مهر و امضا شده
- under (or on) false pretensesتحت هویت (یا ادعاهای) دروغین
- under a cloud1- مورد سوء ظن، مورد اتهام 2- (از نظر فکری یا روانی) در وضع بد
- under a lot of pressureتحت فشار زیاد
- under a spellسحرشده، جادوشده، طلسمشده، افسونشده
- under armsمسلح، جنگ آماده، آمادهی کارزار، سلاح برگرفته
- under bare poles(کشتی بادباندار) با بادبانهای جمع (بهخاطر طوفان)
- under canvasدر خیمه
- under color ofبه بهانهی، تحت عنوان
- under compulsion (by compulsion)تحت فشار، به زور
- under considerable pressureتحت فشار قابل توجه
- under considerationتحت مطالعه، تحت بررسی
- under controlتحت کنترل، مهار شده
- under coverدر خفا، پنهانی
- under cover ofدر پناه
- under discussionدر حال بررسی، در دست بررسی، تحت بررسی، مورد بحث (بهطوری که دربارهی آن تصمیم نهایی گرفته نشده باشد)
- under duressبه زور، تحت فشار، با تهدید و اجبار
- under earmarkتخصیص یافته (برای)، کنار گذاشته شده، درنظر گرفته شده
- under fire1- مورد تیراندازی، زیر آتش تیر دشمن 2- سخت مورد انتقاد
- under lock and keyقفل و کلید شده، بهطور مطمئن چفت و بستشده
- under no obligationغیرملزم، غیرمتعهد
- under oathقسمخورده، (در دادگاه) با قید سوگند
- under offer(انگلیس) خانهی فروشی که برای آن بیعانه داده شده است
- under one's (very) noseآشکارا، در ملاء عام
- under one's beltتجربه
- under one's breathزیر لبی، آهسته، پچپچکنان
- under one's hatسری، محرمانه، خودمانی، مگو
- under one's wingتحت سرپرستی یا حمایت کسی، در سایهی کسی
- under plain coverدر یک پاکت ساده
- under protestبا بیمیلی، ناخواسته، با اعتراض
- under sailدرحال حرکت، با بادبانهای گسترده
- under separate coverدر یک بسته یا پاکت دیگر
- under someone's thumbتحت نفوذ یا فرمان کسی
- under suspicionتحت اتهام، موردسوءظن
- under the charge ofتحت سرپرستی یا تصدی، زیر نظر
- under the cover of night (or darkness)در پوشش تاریکی شب
- under the delusion thatتحت این توهم که، زیر این کژپنداشت که
- under the hammerدر معرض حراج
- under the hoodباطن، پشت پرده، زیر نقاب، زیروبم، عملکرد داخلی چیزی، فرآیند اجرایی در پسزمینه
- under the plow(انگلیس) زمین زیر کشت (در مقابل زمین چرا: pasture)
- under the pretext ofبه بهانهی
- under the shadow ofدر خطر چیزی، محکوم به چیزی
- under the sodمرده و دفنشده، زیر خاک سیاه
- under the sunدر این جهان، در دنیا
- under the sway (of)تحت سلطهی، زیر نفوذ
- under the tableرشوه، زیرمیزی، عمل مخفیانه
- under the weatherناخوشاحوال، چاییده، مریضاحوال، دچار کسالت، کسل
- under wayدر جریان، در حال انجام، شروع شده
- under wrapsسری، پنهانی، نهان
- under-the-counterمخفی، سری (و بهطور معمول غیرقانونی)، قاچاق
- underachieveاز حد انتظار بدتر یا ناموفقتر بودن، به ظرفیت خود نرسیدن
- underachievement(بهویژه در مدرسه و محیط آموزشی) کمکوشی، کاهلکوشی، کمکاری
- underachiever(بهویژه در مدرسه و محیط آموزشی— کسی که علیرغم توانایی و استعداد عملکردش ضعیف است) کمکوش، کاهلکوش، کمکار
- underactدرست انجام ندادن، از کار کم گذاشتن
- underageزیر سن قانونی، به سن قانونی نرسیده، نابالغ
- underage drinkingمصرف مشروبات الکلی توسط افراد زیر سن قانونی
- underarmرجوع شود به: underhand
- underarm crutchعصای زیر بغل
- underarmed(از نظر جنگ افزار) دارای کمبود، نیمه مسلح، دارای تجهیزات کم
- underbelly(بخش زیرین و عقب شکم حیوان چهارپا) زیر شکم، نرمهی شکم
- underbid(در مناقصه) از همه کمتر قیمت دادن
- underbodyزیر تنه، پایین تنه جانوران، (در هواپیما و کشتی و غیره) قسمت زیر، پایین تنه لباس
- underbredاز نژاد غیراصیل، غیراصلزاده، بیتربیت
- underbrushبوته، درخت کوچک روینده در زیر درخت
- underbuyکمتر از نیاز خریدن، کم خریدن
- undercapitalize(شرکت و غیره) کمتر از نیاز شرکت (و غیره) سرمایهگذاری کردن، سرمایه کمی تخصیص دادن
- undercarriage(اتومبیل) چارچوب زیر اتاق، زیراتاقی، زیر کار
- underchargeکم (پای کسی) حساب کردن، کم (از کسی) گرفتن
- underclassطبقهی اجتماعی کمدرآمد، طبقهی محروم، طبقهی بیبضاعت، مسکینان، مستمندان
- underclassmanشاگرد سالهای اول و دوم دانشگاه
- underclay(کان زغالسنگ - گل رس زیر یک لایه زغال) زیر خاک
- underclothes( underclothing ) زیرپیراهنی، زیرپوش، لباس زیر
- underclothing( underclothes ) زیرپیراهنی، زیرپوش، لباس زیر
- undercoatپشم زیرین، زیر لایه
- undercoolخیلی کمتر از میزان لازم سرد کردن، فوقالعاده سرد کردن
- undercountکمشماری
- undercoverمخفی، سری، رمزی، جاسوس، نهانی، زیرجلی
- undercroftاتاق زیرزمینی، اتاقک زیر کلیسا، اتاق کلیسا
- undercurrentجریان تحتانی، عمل پنهانی، زیر موج
- undercutبه بهای کمتری (از دیگران) فروختن، به برش زیرین، از زیر بریدن
- underdevelop(فیلم عکاسی و غیره) بهطور ناقص ظاهر کردن، کم ظاهر کردن
- underdevelopedتوسعهنیافته، عقبافتاده، رشدنکرده
- underdoاز کار کم گذاردن، قصور کردن، نیم پخته کردن (غذا)،نیم پز کردن
- underdog(the underdog) آدم ضعیف، ناتوان، آسیبپذیر، فرودست (از لحاظ مالی و قدرت در جامعه)