واژههای انگلیسی با حرف Q
۴۸۴ واژه — صفحهی ۲ از ۲
واژههای انگلیسی
واژههای فارسی
- queen sacrificeفداکاری وزیر (قربانیکردن وزیر برای رسیدن به نتیجهای تعیینکننده)
- queen trussچوببست شهپایهدار (رجوع شود به: queen post)
- queen's benchرجوع شود به: King's Bench و King's Counsel و King's English
- queen's metal(قدیمی) آلیاژی از آنتیموان و قلع
- queen-sizeسایز کوئین (تختخواب بزرگتر از معمول)
- queendomشهبانویی، قلمرو ملکه
- queenlikeملکهوار
- queenlyدرخورملکه،لایق ملکه،باشکوه،ملکه منش،باوقار
- queensبرزن کوینز (در شهر نیویورک)
- queenslandاستان کوینزلند (در شمال شرقی استرالیا - پایتخت: 1727200 - Brisbane کیلومترمربع)
- queerعجیبوغریب، غیرعادی
- queer one's pitch(عامیانه) نقشهی کسی را بههمزدن، کار کسی را خراب کردن
- queerishعجیب، خل
- queernessغرابت
- quellفرونشاندن، سرکوبی کردن، تسکین دادن
- quell unrestفرونشاندن ناآرامی، آرام کردن شورش
- quelque chose(فرانسه: چیزی) پشیز، چیز بیارزش یا بیاهمیت
- quenchفرونشاندن (تشنگی)، رفع کردن
- quencherاطفاکننده، تسکیندهنده
- quenelle(آشپزی) کوفتهی ماهی، شامی (با گوشت خردکرده یا ماهی)
- quentinاسم خاص مذکر (Quintin هم مینویسند)
- quercetin(رنگدانهی زردرنگ و بلورین به فرمول C15H10O7 ) کورستین
- quercineوابسته به بلوط یا درخت بلوط، بلوطی
- quercitronبلوط سیاه، نوعی ماده رنگی
- querist( inquirer =) پژوهنده
- quernآسیاب دستی، دستاس
- querulousکجخلق، زودرنج، گلهمند، ستیزجو، شکوهگر
- querulouslyبهطور گلهمندانه، بهطور کجخلقی، بهطور کامل
- queryسوال، پرسش، استفسار
- query languageزبان پرسوجو
- quesپرسش
- quesadillaکسادیا (غذای مکزیکی با نان و پنیر)
- questجستجو، تلاش (برای یافتن چیز مهم)
- questerجستوجوکننده، جوینده
- questionسؤال، پرسش
- question markعلامت سؤال
- question-tagعلامت استفهام
- questionableمشکوک، قابل تردید، زیر سوال
- questionerسؤالکننده، پرسشگر
- questioningبازجویی
- questioninglyبا حالت شک و تردید، پرسشگرانه، بهگونهای که فرد در مورد حقیقت چیزی ابراز تردید کند
- questionlessبیشک، بدون تردید
- questionnaireپرسشنامه
- questor( quaestor =) (روم) افسر رئیس دادگاه، خزانهدار
- quetzalکتزال (نوعی مرغ trogon به نام Pharomachrus mocinno که به رنگ سبز و قرمز و بومی آمریکای مرکزی است)
- queueصف
- queued access methodروش دستیابی صفی
- queuingصف کشیدن، در صف ایستادن، انتظار در صف (معمولاً برای خرید چیزی)
- queuing theoryنظریه صفبندی
- qui vive(فرانسه: کی زنده باد؟) کجا میروی؟، (دستور پاسدار به عابر) اسم شب چیست؟، ایست!، بگو کیستی؟
- quibbleخردهگیری کردن، ایراد بیجا گرفتن
- quibblerاهل خردهگیری بیجا، اهل لفاظی بیجا
- quibinary codeرمز پنج دویی
- quicheکیش (نوعی پای با تخممرغ و پنیر)
- quiche lorraineکیش دارای پنیر و گوشت خوک (رجوع شود به: quiche)
- quickسریع، تند، فوری
- quick (or slow) on the uptake(امریکا - عامیانه) دارای فهم سریع (یا آهسته)، تند (یا کند) ذهن
- quick accessبا دستیابی تند
- quick answerجواب سریع
- quick assetsموجودی نقدشو
- quick breadنان دارای خمیر زودپز
- quick decisionتصمیم سریع
- quick glanceنگاه سریع، نگاه گذرا
- quick grassرجوع شود به: couch grass
- quick learnerزودآموز / کسی که سریع یاد می گیرد
- quick lookنگاه سریع
- quick lunchناهار سریع
- quick mealغذای فوری/غذای سرپایی/غذای سریع
- quick on the trigger(عامیانه) 1- تند دست در تیراندازی 2- هشیار، فرز، تندکار، زرنگ، زبل
- quick saleفروش فوری، فروش سریع، فروش آنی
- quick setپاس سرعتی
- quick showerدوش سریع
- quick time(مشق و رژهی سربازان) قدم تند، سر قدم بلند، مارش تند (120 گام در دقیقه)
- quick wordصحبت کوتاه
- quick-dryingسریعخشکشونده، زودخشکشونده، سریعخشکشو، زودخشکشو
- quick-fireرجوع شود به: quick-firing) rapid-fire هم میگویند)
- quick-freezeبهسرعت منجمد کردن، منجمد کردن سریع، بهسرعت فریز کردن (مواد خوراکی) (به منظور حفظ طعم و غیره)
- quick-temperedتندخو، زودخشم
- quick-wittedتیزهوش، حاضرجواب
- quickenتند شدن، سرعت گرفتن
- quickeningنیروبخش، مهیج، زندهکننده، احیاکننده
- quickerسریعتر
- quickie( quicky ) چیزی که بهسرعت انجام شود
- quicklimeآهک زنده، آهک خام
- quicklyسریع، بهسرعت، زود
- quicksandماسه روان، باتلاق شنی (زمینی که آدم رو میبلعه)
- quicksetولیک، بوتههای پرچینی از قبیل خفچه و غیره، پرچین خفچه، خارپشته
- quicksilver( mercury =) جیوه
- quicksortتند جور کردن
- quickstepگام سریع، رقص تند
- quicky( quickie ) چیزی که بهسرعت انجام شود
- quid(انگلیس - عامیانه) یک پوند، یک لیره
- quid pro quoبدهبستان، معامله متقابل
- quiddityچیستی، ذات، ماهیت، جوهره
- quiddleوقت تلف کردن، اوقات را به بطالت گذراندن، بیهوده سر کردن
- quidnuncآدم فضول، خبرکش
- quiescenceخموشی، سکون، بیحرکتی، خاموشی، جزم
- quiescentساکن، خاموش
- quietساکت، آرام، بیصدا
- quiet backwaterجای دورافتاده و آرام، منطقه آرام و بی سر و صدا
- quiet downساکت شدن، آروم شدن
- quieten( quiet ) آرام کردن، تسکین دادن، ساکت کردن
- quieterآرامکننده، آرامتر
- quietismآرامشگرایی، فرقه متصوفه اهل سکوت، تسلیم، سکوت
- quietistاهل سکوت، اهل توکل، درویش، مسلک
- quietlyآرام، بیسروصدا، آهسته
- quietness( quietude ) ( repose =) آرامش، سکون
- quietude( quietness ) آرامش، سکون
- quietusرهایی، خلاصی، تبرئه، پاکی، برائت، مفاصا
- quiff(عامیانه - ناپسند) زن خراب، تک پران
- quillقلمپر (برای نوشتن)، پر بلند پرنده، تیغ جوجهتیغی
- quillaiaرجوع شود به: quillai) soapbark هم مینویسند)
- quillbackپر پشت (ماهی آب شیرین و بومی آمریکای شمالی: Carpiodes cyprinus از خانوادهی sucker)
- quiller-couchسر آرتور کویلرکوچ (نویسندهی انگلیسی)
- quillingپارچهی دارای چینهای لولهمانند، پارچهی لولهلولهشده
- quillwortعلف شهپر (نوعی غافث از راستهی Isoetales - جزو پنجه گرگیان یا lycopods)
- quiltلحاف
- quilterلحافدوز
- quiltingلحافدوزی
- quilting bee (or party)(آمریکا) مهمانی زنانه که طی آن (برای اهدا به فقیران) لحاف میدوزند
- quin(انگلیس) مخفف: quintuplet
- quinaryپنجپنجی
- quinceبِه
- quincunxدرخت به، به، شکلی دارای پنج واحد یا نقش یکجور، آرایش پنجتایی گل یا برگ گیاه
- quindecagon(هندسه) پانزده گوشه، پانزده وجهی، پانزده رویه
- quindecennialبه مدت پانزده سال، پانزده ساله
- quinella(بهویژه در اسبدوانی) شرطبندی روی برندگان اول و دوم (quiniela هم مینویسند)
- quinic acidاسید کوینیک (اسید بیرنگ و بلورین: C6H7(OH)4COOH)
- quinidineکوینیدین (آلکالوئید بلورین و بیرنگ: C20H24N2O2)
- quinineگنهگنه، جوهر گنهگنه
- quinnat salmonرجوع شود به: chinook salmon
- quinoaکینوآ (دانهای خوراکی شبیه غلات)
- quinoidکینون مانند (رجوع شود به: quinone)
- quinoidine(داروسازی) کینوئیدین (در گذشته بهجای کنین مصرف میشد)
- quinolineکینولین (ترکیب بیرنگ و آبگونه: C9H7N)
- quinoneکینون (هر یک از دو ترکیب ایزومریک: C6H4O2)
- quinonimineکینونیمین (ترکیب بلورین: C6H5NO)
- quinonoidکینون واره (رجوع شود به: quinone)
- quinquagenarianپنجاهساله (شخص)
- quinquagenaryپنجاهمین سالگرد
- quinquagesima(قدیمی) یکشنبهی پیش از چلهی روزه
- quinque-پیشوند: پنج، پنجگانه، به ضریب پنج (پیش از واکه: quinqu-)
- quinquefoliolateپنجبرگچهای، دارای پنج برگچه
- quinquennialهر پنج سال یکبار، پنج ساله، دوره پنجساله
- quinquenniumدوره پنجساله
- quinquevalent( quinquivalent ) پنج بنیانی
- quinquivalent( quinquevalent ) ( pentavalent =) پنج بنیانی
- quinsy(قدیمی) رجوع شود به: tonsillitis
- quintمالیات پنج یک، خمس، قایق پنج بادبانی
- quintainهدف، تیر، هدف حمله، شعر پنج سطری
- quintalکنتال، واحد وزنی معادل ۱۰۰ کیلوگرم
- quintanهر پنج روز یک بار (با سه روز فاصله)
- quinteپنجم، پنجمی
- quintessenceپنجمین و بالاترین عنصر وجود، عنصر پنجم یعنی 'اثیر'یا 'اتر'، جوهر، اصل
- quintessentialنمونه کامل، بهترین مثال از چیزی
- quintetگروه پنجنفره (بهویژه در موسیقی)
- quintileپنجک (یکی از پنج مقدار مساوی که مجموعهای از چیزها را میتوان به آنها تقسیم کرد)
- quintilianکوینتی لیان (سخن سنج رومی - قرن اول میلادی)
- quintillionعدد یک با ۱۸ صفر بتوان ۲
- quintinاسم خاص مذکر (مخفف: Quint)
- quintupleپنجگانه، پنجتایی
- quintupletپنج قلو، پنجگانه، پنجتایی
- quintuplicateپنج برابر کردن، پنجمین، پنجمین واحد، خامس
- quipشوخی کوتاه و زیرکانه، کنایه
- quips and crank(به ویژه گفتار و نوشتار) آب و تاب، پیچ و خم، ادا و اطوار
- quipsterاهل طعنه زدن
- quipu(سرخپوستان پرو در عهد باستان) ابزار چرتکه مانند (برای محاسبه و یادداشت)
- quireچهار ورق کاغذ که تا شده و هشت ورق شده باشد، ورقه شت برگی، کاغذ را دسته کردن
- quirinalوابسته به دولت ایتالیا یا این تپه
- quirinus(اسطورهی روم) خداوند جنگ، (بعدها) رجوع شود به: Romulus
- quirites(روم باستان) مردم، مردم غیرنظامی
- quirkعادت عجیب، خصلت غیرمعمول
- quirkyعجیبوغریب، غیرعادی (به شکل جالب)
- quirtتازیانه دسته کوتاه، با تازیانه دسته کوتاه زدن
- quishingکوئیشینگ، فیشینگ با کد QR (نوعی کلاهبرداری فیشینگ که در آن مهاجم از کدهای QR برای هدایت کاربران به وبسایتهای جعلی و سرقت اطلاعاتشان استفاده میکند)
- quislingحاکم دستنشانده اجنبی
- quislingismدستنشاندگی
- quitترک کردن، دست کشیدن، ول کردن
- quit schoolترکتحصیل کردن، مدرسه را ول کردن
- quitchرجوع شود به: couch grass
- quitclaimترک دعوی، چشم پوشیدن از، واگذار کردن
- quiteکاملاً، واقعاً
- quite (so)موافقم، راست میگویید، واقعاً، کاملاً درست است
- quite a bitخیلی، مقدار زیادی
- quite a fewخیلی، بسیار، شمارقابلملاحظهای
- quite a few (or bit)(عامیانه) خیلی، بسیار، (نسبتاً) زیاد
- quite earlyنسبتاً زود، تاحدی زود، تاحدودی زود، کمی زودتر
- quitoشهر کیتو (پایتخت کشور اکوادور)
- quitrent(حف.-انگلیس) اجازه مقطوع تیولدار جز به صاحب تیول
- quitsمفاصا، واریزشده، بیحساب، تلاقیشده
- quittanceرسید مفاصا، برائت، پاکی، تبرئه، پاداش، بازپرداختن، جبران کردن
- quitterواگذارنده، ترککننده، آدم ترسو، آدم بیوفا
- quittorشقاق پای اسب
- quiverلرزیدن، مرتعش شدن (از ترس، هیجان، سرما)
- quiviveمراقب، گوشبهزنگ
- quixoteآدم خیالپرست
- quixoticخیالپرست، آرمانگرای، ناواقعبین، ایدهآلیست
- quixotism( quixotry =) خیالپرستی
- quixotry( quixotism =) خیالپرستی
- quizآزمون کوتاه، کوئیز
- quiz program (or show)(رادیو و تلویزیون) برنامهی آزمون اطلاعات عمومی، آزمونمایش
- quiz showمسابقهی اطلاعات عمومی، مسابقهی دانستنیها (برنامهی مسابقهی تلویزیونی یا رادیویی پرسشوپاسخ)
- quizmaster(رادیو و تلویزیون) گردانندهی برنامهی آزمون اطلاعات عمومی، آزمونگیرنده، آزمونگردان
- quizzicalعجیب و غریب، شوخ، مبهوت، مات
- quizzicalityغرابت
- qumشهر قم (در مرکز ایران)
- quoگفت، گفتم
- quo jure(لاتین) به چه حق؟، طبق کدام حق؟
- quo modo(لاتین) به چه طریق؟، چگونه؟، به چه روش؟
- quo warranto(لاتین: به چه مجوز؟) رسیدگی قضایی به مجوز استفاده از امتیاز و غیره
- quodزندان
- quodlibetنکته عالی، نکته قابل
- quohogرجوع شود به: qua-hog
- quoinسنگ زاویه، سنگ نبش، آجر نبش، کنج، سنگ نبش گذاشتن، گوه، گوشه
- quoitنعل یا حلقه آهنی که در بازی پرت مینمایند تا روی میخی بیفتد، بازی میخ و حلقه، افکندن
- quokkaکواکه (Setonix brachyurus از تیرهی Macropodidae که شبیه کانگورو ولی کوچکتر و بومی استرالیا است)
- quollکوئول، جانور کیسهدار گوشتخوار ساکن استرالیا و گینه نو
- quondam( sometime former =) قبلی، مربوط به چندی قبل، سابق
- quonset hut(نام بازرگانی) اتاق یا پناهگاه پیش ساخته (از ورق آهن آجدار)
- quorumحد نصاب، اکثریت لازم برای مذاکرات
- quotنقلقول، گفتاورد
- quotaسهمیه، سهم، میزان مقرر
- quotableنقلکردنی، شایسته نقلقول کردن
- quotationنقلقول، جملهی نقل شده
- quotation markنشان نقلقول
- quoteقیمت سهام (و غیره) را ذکر کردن، مظنه دادن
- quothگفت، گفتم
- quothaراستی، واقعاً، مگه میشه، چی بگم، جدی (برای بیان تعجب، انتقاد و خشم معمولاً با تکرار حرفی که گفته شده)
- quotidianروزانه، یومیه، روزمره
- quotientمیزان، مقدار، ضریب
- quranقرآن (کتاب مقدس مسلمانان)
- qwerty(صفحه کلید) استاندارد، کیبوردی دارای کلیدهایی که به روش معمول برای کشورهای انگلیسی زبان مرتب شدهاست
- qyquery
- qyaternaryدوران چهارم، چهار واحدی، چهار عضوی، چهار تایی