رفتن به محتوای اصلی

put one's foot in one's mouth

FastDic

معانی

1
سایر

نسنجیده حرف زدن، حرف بی‌جا زدن، دهان خود را بی‌موقع گشودن، گاف دادن

I always worry that I'll put my foot in my mouth when I try to joke about sensitive topics.

من همیشه نگران این هستم که وقتی می‌خواهم با موضوعات حساس شوخی کنم، گاف بدهم.

After making that awkward comment, Saeid realized he had put his foot in his mouth again.

سعید پس‌از مطرح کردن آن اظهارنظر ناخوشایند، متوجه شد که دوباره نسنجیده حرف زده است.

I always put my foot in my mouth at family gatherings, saying the wrong thing at the wrong time.

من در جمع‌های خانوادگی همیشه دهان خود را بدموقع باز می‌کنم و در زمان نامناسب حرف‌های نامناسب می‌زنم.

مفید بود؟
idiom

say something embarrassing or inappropriate

تکرار فاصله‌دار

این کلمه رو به کارت‌های مرور اضافه کنید و هیچوقت فراموشش نکنید

شروع یادگیری رایگان
دوره‌های آموزشی

این کلمه رو در دوره‌های ساختارمند آموزشی یاد بگیرید

مشاهده دوره‌ها