lose one's head
آویزه
معانی
1
سایر
دستپاچه شدن،کنترل خود را از دست دادن
Don't lose your head — we can fix this.
دستپاچه نشو — میتونیم درستش کنیم.
She lost her head when she heard the alarm.
وقتی آژیر رو شنید، کاملاً دستپاچه شد.
In a crisis, it's easy to lose your head.
تو بحران، راحت میشه کنترل خودت رو از دست بدی.
He lost his head and made a decision he later regretted.
کنترلشو از دست داد و تصمیمی گرفت که بعداً پشیمون شد.
Try not to lose your head when things get tough.
وقتی اوضاع سخت شد، سعی کن دستپاچه نشی.
The whole team lost their heads and the plan fell apart.
کل تیم دستپاچه شدن و نقشه بهم ریخت.
مفید بود؟
ترکیبات رایج
lose one's head in a crisisتوی بحران دستپاچه شدنlose one's head and panicاز دست دادن کنترل و هول شدنlose one's head over somethingبابت چیزی کنترل خود را از دست دادنkeep one's head / lose one's headخونسرد موندن / دستپاچه شدنlose one's head under pressureزیر فشار کنترل خود را از دست دادن