blow one's top
آویزه
معانی
1
سایر
آتشی شدن، از جا دررفتن، از کوره دررفتن
He blew his top when he found out they'd lied to him.
وقتی فهمید بهش دروغ گفتن، آتشی شد.
Don't blow your top — it was just a mistake.
آتشی نشو — فقط یه اشتباه بود.
She blew her top at the kids for breaking the window.
سر بچهها به خاطر شکستن پنجره آتشی شد.
My boss blew his top when the report wasn't ready on time.
رئیسم وقتی گزارش به موقع آماده نبود از جا دررفت.
Are you going to blow your top every time something goes wrong?
هر بار که یه چیزی درست پیش نره میخوای آتشی بشی؟
I could see he was about to blow his top.
میدیدم داره آماده میشه از جا دربره.
مفید بود؟
ترکیبات رایج
blow your topآتشی شدنabout to blow his topنزدیک بود از جا دربرهblow one's top at someoneسر کسی آتشی شدنblow a fuse (similar)معادل: خیلی عصبانی شدنblow one's stack (similar)معادل: از کوره دررفتن